‏نمایش پست‌ها با برچسب خیال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خیال. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آبان ۱۲, جمعه

چشم‌پله

دست‌نویس گزارش پروژه را که تمام کردم بردم دادم دستش، گفتم کار دکتر است، گفتند شما تایپ می‌کنید. از دید من بیست و دو سه ساله، مردی بود پنجاه و اندی ساله شاید، یا دست کم از چهره‌اش و از موهای ریخته‌اش چنین برمی‌آمد. گفت اینها که شماره صفحه ندارند. نگرفتم موضوع رو. گفتم خب همانطور که تایپ می‌کنید می‌زنید شماره‌ها رو، یا اگر نمی‌شود آخر سر خودم با دست می‌نویسم. گفت کاری به اون ندارم، اینها رو که دادی دست من اگر از دستم ول بشه - با دستش ادای رهاکردن کاغذها و ول شدن‌شان از روی نرده و ریختن‌شان توی چشم پله‌‌ی دو طبقه را درآورد و باز دستش رو با کاغذها جمع کرد این طرف نرده - بعد چه جوری میشه دوباره مرتب‌شون کرد. یه شماره بزن همین پشت کاغذا که گم و گور نشه چیزی. فهمیدم اون موقع. گفتم باشه شماره می‌زنم میارم. هنوز هم گاهی که چیزی تو زندگی پرت میشه، همون حس بالای چشم پله‌ی دانشکده رو پیدا می‌کنم: دسته‌ای کاغذ بی‌شماره رو می‌بینم که اون ته ولو شده‌اند و برای برگردوندن‌شون دیر شده. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۸, چهارشنبه

در زمین سوخته

هنوز اول‌های کتاب است، زمین سوخته از احمد محمود. صفحه‌‌ای را ورق می‌زنم، چند سطر پایین‌تر، درست همان اول بند جدید، همه چیز می‌ترکد. در همان یکی دو سطر اول بند لرزش انفجار را حس می‌کنم. انفجار واقعی بود و با یادی در گوشه‌ای از ذهنم پیوند خورد. در گوشه‌های ذهنم می‌کاوم تا بفهمم این یاد از کجاست. من که هیچوقت در چنین انفجار نبوده‌ام. در همه‌ی سال‌های موشک‌باران محله‌ی ما در امان مانده بود. بگیر چهارتا خیابان این طرف آن طرف را زده بودند که هیچکدام چنین تکانی نداشتند. این حس از جا کنده شدن، خالی شدن زمین زیر پا، یا حتی پرت شدن نمی‌توانست ربطی با آنها داشته باشد. اینکه یکی دو گلوله از بیخ گوش در برود، حالا چه در دوران سربازی و یا همان انقلاب اصلا از زمین تا آسمان با ترکیدن زمین زیر پایت فرق می‌کند. مانده‌ام سرگردان برای اینکه به یاد بیاورم کدام تکان، کدام انفجار، یا کدام ضربه توانسته است انفجاری در بندی از برگی از کتابی را در من زنده کند. به یاد ماهی بر خاک افتاده در شاید وقتی دیگر از بهرام بیضایی می‌افتم که چگونه در حقیقت از یادی به یادی لغزید بی آنکه دل نگران حریم واقعیت‌ها باشد. و می‌اندیشم شاید من آن انفجاری را تجربه کردم که زیر پای تو را لرزاند و لحظه‌ای پیاده‌رویی در گوشه‌ای از خیابانی را معلق کرد تا دیواری را برجای‌اش بتکاند: "ناگهان انفجار شدیدی ... موج انفجار ... می‌لرزاند ... از جا می‌کند ... همه غافلگیر می‌شویم ... صدای زنگ تلفن بلند می‌شود ... همه، در آغوش هم فرو می‌رویم ... پناه می‌گیریم ...". و سی سال بیشتر است که فهمیده‌ایم پناهی نیست از نبودن‌ات.

۱۳۹۵ اسفند ۴, چهارشنبه

این سوی زمان

از آذر آن سال به این طرف، هم تعداد یلداهای بی صبح زیاد شده، هم هر هفته دو سه تا جمعه پیدا کرده، هر کدامش با دست کم دو تا عصر جمعه. حتی سال های کبیسه آنقدر طولانی شدن که تا سال کبیسه بعدی می رسند بدون اینکه اصلا خبری از بهار باشه. زندگی: نیستی و نیست، نماندی و نماند، رفتی و رفت.

۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

بارانه


باران می آید. حتی پنجره ها را هم نمی شوید، چه برسد به دل. همه ی این پنجره ها و اینها یک طره ای چیزی دارند که نگذارد باران به شان برسد نکند آب بیاید درون و تر بشود این خشکی ها. حسب عادت بارانه را گوش می دهم - برای اطلاع نسل جدید: از پشنگ کامکار است که سنتور می زند و آن هم سازی است به شکل ذوزنقه و الخ، و موسیقی درمایه ی اصفهان است که باز برای اطلاع اصفهان فقط شهر نیست و آوازی هم هست و نغمه ای و روح هم. آنچه می شنوم اصل کار که نیست، روی دوم نوار کاستی بوده (نوار جعبه ای؟ نسلش پیش از فرهنگستان ورافتاد به نامگذاری نرسید) که بعد گذاشته ام ضبط شود روی گرده ای (سی دی! این یکی عمرش به دنیا بود وقتی فرهنگستان آمد) و بعد همان دوباره برگردانده شده است - بخوانید بالا آورده شده است، با همان کیفیت قابل انتظار از چنین فرآیندهای مدرنی - روی رایانه که مثلا ام پی سه و الخ، و دیگر اصلا معلوم نیست روی دوم یعنی چه، که معادلی در این بالاآورده ها ندارد. حالا که می شنوم این قطعه را، قرار است ضربه های چوب که روی سیم می خورند چیزی را بیدار کنند در جایی از تن و روان، که نمی کنند، چون به قول شاملوی بزرگ "چیزی فسرده ست و نمی سوزد امسال - در سینه - در تنم". فقط گاهی یک صدایی می آید از این رایانه، خش خشی - و این را نمی شود برای کسی تکرار کرد که مثلا پیوندش را اینجا گذاشت که بشنوند همه (آن خش خش را؟ که فقط در ضبط و سر من است؟) که این ها به کمند این دور و زمان نمی آیند و در جان های شسته رفته نمی نشینند این خش ها -، صدای خش خشی است، بیشتر همان اول های کار یا گاهی وسط سکوت های میان ضربه ها و زخمه ها، یادگاری از آسیب های نوار کاستی که همیشه در پخش بود، خشی است یا تقه ای، یا گاهی انگار چیزی ترک می خورد در آتشی، آنقدر زنده که می شود شرنگش را دید که از آتش به هوا برمی آید و آذرخش لحظه ای می درخشد و بعد چنان خاموش می شود که انگار هیچ وقت نبوده است، و این صداست که خش می اندازد روی جان فسرده.




۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

قدیم

زمان مانند ته یک نوار موسیقی ماسیده است. (این را نمی شود با یک سی دی شرح داد.)
مکان در میانه ی بسته و باز شدن دریچه ی دوربینی آویزان مانده است. (این را هم نمی شود با دوربین دیجیتال گفت.)
و زندگی کج و کوله تر از همیشه به راه خود می رود. (و این را با مردم این روزگار نمی‌توان گفت.)

۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

نامه

اینکه تو می توانی این نامه را بخوانی یا نه دلیل نمی‌شود که من بنویسم یا نه. این را همیشه می‌دانستم٬ فقط نمی‌خواستم بپذیرم‌ش. این شد گه گفتم پیش از اینکه سر سال سی همه خاک شده باشی حرفی زده باشم (ا). کسی نمی‌داند این را که از وقتی رفتی هوا سرد شد. نه اینکه بخواهم احساساتی بشوم با بخواهم ادا در بیاورم. خودت که می‌دانی اصلا آذر ماه سردی‌ست. بعد هم که دیگر چیزی نمی‌ماند از زندگی٬ همه‌ش زمستان است تا آخر. یعنی برای ما که اینطور بود٬ تو آن آخرین رشته‌ای بودی که هوار برف را از سر زندگی همه‌مان دور نگه‌داشته بود (ب). بعد خب همه یک جوری خواستند خودشان را گرم نگه‌دارند در این سی سال زمستان٬ ولی انگار گرمی هم از پوشاک ما رفته بود. همه‌ش خوردیم به کوچه‌های برفگیر باریک و بن‌بست که وصفش در همه‌ی شعرها آمده است. یعنی تو بگو این یک گله راهی که با هم می‌رفتیم از سر فروردین تا وصال انگار شده بود راه کوره‌پزخانه‌هایی که به‌شان سر می‌زدی٬ آن هم در زمستان بیابانی سال‌های شصت٬ بعدهم فکر کن مثلا یکی دو ساعت بعد از نیمه‌شب که وقت دفن اعدامی‌هاست یا گذاشتن کتاب‌های ممنوعه سر خیابانی ناشناس (پ). فکر کن همینطور بین کتاب‌فروشی‌ها می‌روم و انگار که چیزی عوض نشده که یک هو وسط بازارچه٬ درست کنار ستونی که ایستادیم اعلامیه را بخوانیم٬ زانوها طوری خم می‌شوند که دیگر نمی‌شود سرپا ایستاد٬ انگار وسط همان بیابان و برف و سرما و تاریکی هستم. حالا می‌بینی که نرفتن دلیل دارد (ت). نمی‌دانم اگر مانده بودی باز هم سرما این طوری همه‌ی ریشه‌هامان را می‌زد یا نه. شاید هم همه با هم زیر این برف می‌ماندیم٬ مثل شب‌های زیر پله‌ی موشک‌باران. شاید هم اصلا از اول همه داشتیم می‌رفتیم پایین و فقط تو یک کم زودتر رفتی٬ از بس که همیشه عجله داشتی و وسواس رسیدن (ث). خب این طوری هنوز جا هست که به گرد هم برسیم٬ ببینیم سردی دی بیشتر است یا آذر.

 پانویس‌ها:
ا.
یادها انبوه شد
در سر پر سرگذشت
جز طنین خسته‌ی افسوس نیست
رفته‌ها را بازگشت
(سایه)
ب.
بخت از منت گرفت و دلم آنچنان گریست
کز دست کودکی بربایی پرنده‌ای
(سایه)
پ.
خراب از یاد پاییز خمارانگیز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهرآشوب شمرانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خیال رفتگان٬ شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شب آویزان چه می‌خواهند از جانم
(شهریار)
ت.
من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست
که پر بازم اگر هست دل بازم نیست
(شهریار)
ث.
یک ماه! که از هلال خود تا به محاق
یک چشم زدن رهایی از ابر نداشت
یک نقش! که در سینه‌ی نقاشش مرد
یک راز! که ناخوانده به گورش کردند
یک لاله‌ی وحشی! که به چشم شهلا
یک چهره زخود در آب و آیینه ندید
یک دختر کولی! که پر و پایی لخت
یک عمر به آفتاب صحرا جنگید
چون لاله یکی تنور افروخته بود
یک چشمه! که در منگنه‌ی صخره‌ی کوه
یک عمر به اختناق در خود پیچید
یک راه نفس رهاندن از صخره نداشت
او تشنه‌ی جلوه و جهان تشنه‌ی او
افسوس که فیروزه‌ی چشم مخمور
یک لحظه به این پرند آبی نگشود
(شهریار)

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

درنگ زندگی

نشسته در اتاقی دربسته٬ فرورفته در خاموشی مرگ٬
نه گوش به زنگ صدایی و نه چشم به راه نوری٬
ناگهان صدای پایی که نزدیک می‌شود به در بسته٬ بی هیچ رد و نشان دیگر که بدانی کیست و به چه کار٬
صدای پا٬ صدای پا٬ و باز خاموشی است٬ لحظه‌ای به درنگ می‌گذرد٬
و پس از آن صدای پایی که دور می‌شود از در بسته٬ بی هیچ رد و نشان دیگر که بدانی که بود و به چه کار رفت٬
زندگی همه آن لحظه‌ی درنگ بود٬ آویزان میان دو مرگ٬
سرشار از امید دیدن و شنیدن کسی که می‌آمد٬ پر از هول و هراس رفتن آنکه نیامد٬
همه آن لحظه بود٬ همه آن درنگ بود٬ میان دو بی‌کرانه‌گی که از همیشه تا همیشه گسترده‌اند.

۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

اینجا

اینجا قطاری هست که تا خیلی دور می رود، با ریلی به درازی یک زندگی. اینجا راهی هست که می رود تا آن سوی مرزی که هیچ را از هیچ جدا می کند. اینجا حتی قایقی هست که می رود به ساحل هایی نارسیدنی. اینجا می شود بادبادکی شد خال در آن سوی ابری درشت. فقط مانده است بدانیم چقدر باید رفت، تا کجا دور باید شد، تا کی باید راند، تا آن سوی کدام سو. اینجا قطاری هست و ریلی و بادبادکی.

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

نشانی

کسی گوشی را برنداشت. پرس و جو کردیم گفتند از این جا رفته، خیلی وقت است که رفته.
گلی ترقی، خواب زمستانی.

نگاه بود یا شاید حرکت دستی به سویی. بعد رفتن بود و دیگر هیچ.
بعد کلام آمد، شاید یکی دو واژه ی ساده، و گاهی هم چندتایی که مثلا جمله ای. مکثی بود در لحظه های بی وزن زندگی. نه نشانی به جا می ماند و نه ردی، و باز رفتن بود.
کلام ها که جان گرفتند، فرصتی پیش آمد برای کش آمدن بی وزنی ها، رها در خلسه ی پیوندی. گاهی نشانی بود و گاهی نه. زمان نقطه چین می شد بین حس نبودن، نقطه ... هیچ ... نقطه ... هیچ ... هیچ ... نقطه ... هیچ ... هیچ ... هیچ ... هیچ. نشانی رفته بود و هیچ باقی مانده بود از پس سالیان.
پس کلام و دست و نگاه به کار شدند تا نشانی ها را بنشانند و آمدن و رفتن ها را بپایند و نقطه ها بشوند خط هایی بریده بریده که در انتهای زمان پیوسته باشند و رهایی به ابدیت بپیوندد و ... ناگهان هیچ. وقت رفتن نبود آن وقت که هیچ بر سر آوار می شد. نشانی ها بیهوده بود، آمدن بیهوده بود، کلام بیهوده بود، نگاه و دست بیهوده می گردیدند، و رفتن تنها واژه بود در گستره ی زندگی.
حالا دیگر نه نگاهی مانده است و نه حرکت دستی، نه کلامی بر زبان است که واژه ای بخوانندش و نه نشانه ای از آمدنی که رهایی بنامندش. زمان تهی از هر چیز به جز هیچ شده است و زندگی در زیر بار ترس از رفتن از حرکت بازمانده است. دریغ از یکی دو واژه ی ساده. دریغ از مکثی در لحظه ای بی وزن. دریغ از ردی و نشانی.

۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

تضمین

نگاه کن،
این زمان است که سخن می گوید
بی پرده، روی پرده های زندگی.
هیچ تضمینی نیست
نه، هرگز تضمینی نبوده است بر خوشبختی هیچکس
خوشبختی بلاهتی بود در راه که می آمدیم
از سرچشمه که راه افتادیم فرو رفتن بود و بس
در دامنه که می آمدیم فرورفتن بر جای مانده بود در هر گام
و آنچه بر جای مانده بود فرورفتن بود در پای هر رسیدن.
من فرو خواهم رفت
و من در فریادهای خود غرق خواهم شد
و من - هرگز برنخواهم خاست
تا تضمین گم شده ای را بیابم.
نگاه کن،
این زمان است که سخن می گوید
بی پرده، روی زخمه های مرگ.

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

تو

ماندن بهانه بود
رفتن بهانه بود
از ماندن گرته ای از خاکستر بر جای ماند و از رفتن سهمی از باد
تو بودی و بود
تو رفتی و رفت

۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

جایی دور

دور، دور، دور از آنچه نزدیک می نمود،
"حالا دیگر باید بمیرد ... مورچه ها حسابی دورش را گرفته اند."
دیر، دیر از آن هنگام که نامش حال بود،
"به مادرم گفتم دیگر تمام شد، گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."
دشوار، دشوار، دشواری زیستن، دشواری بودن، دشواری گفتن، "دشواری وظیفه"، "توان غمناک تحمل تنهایی"
"به آلمانی که حرف می زنی حالتی در صدات نیست، نه غمی، نه غمبادی، نه ... ای مرده شور این حال آدم را ببرد که فقط وقتی به زبان مادری حرف می زند، همه ی هستی اش می آید بالا."
بیگانه، با زمان، با مکان، با اکنون،
"هر وقت می آیم لقمه ای نان در دهنم بگذارم و آن را فرو دهم بغض می کنم، گریه راه نفسم را می بندد و دلم می خواهد با همان لقمه که فرو می دهم در هق هقم خفه شوم. نمی دانم چرا.... گفت: برای اینکه بوی شرافت می دهد.... گفتم چی؟ ... نان."
چیزی ... جایی ... جا مانده است و فقط یاد جا ماندنش با من است.
 
ابراهیمی، نادر. بار دیگر شهری که دوست می داشتم.
فرخ زاد، فروغ. در آستانه ی فصلی سرد.
شاملو، احمد. در آستانه.
معروفی، عباس. فریدون سه پسر داشت.
 

۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

بیست سوالی

پشت دری ایستاده ام، در تشویش یک جا به جایی، یک تغییر. چیزی را قرار است تکان بدهند یا عوض کنند. همیشه همینطور است. تغییر در پشت دری است که تو این سویش ایستاده ای. پا به پا می شوم. صدایی نیست. سکوت نشانه ی خوبی نیست. هیچوقت نبوده است. می شود به نرده های ایوان کوچک جلوی در تکیه داد. محکم اند. نمی شود افتاد. یک طبقه بیشتر نیست. نه، بعید است با سر بروی توی استخر، بدنه ی استخر آن طرف تر است. آبی در آن نیست. هیچوقت نبوده است. می شود سر خورد کف استخر، تا آن ته، و باز برگشت. ذهنم از فکر سر خوردن کف استخر بی آب خاکی می شود. می تکانمش. برمی گردم بالا، بالای پله ها. دری نرده ای است که زمانی راه را بر خون درون انگشتم بست. در برای بستن است. خون دیگر قرمز نیست، بنفش می شود. می گویند کبود. مثل پشت ناخن لای در مانده، یا کشیده شده در زندان. سیاهچال درست همان زیر است. اتاقی کوچک و تاریک به اندازه ی یک نفر که بایستد، برازنده ی نام سیاهچال. جابه جا کردن چیزها در سیاهچال سودی ندارد. همیشه همانطور به نظر می رسد. فقط اگر پشت در ایستاده باشی فرقش را احساس می کنی. انگار جا به جایی در درون تو روی می دهد. چیزی را برمی دارند، چیزی را می گذارند، چیزی را تکان می دهند. بعد می گویند که بیایی تو. می روی؟ اگر نمی خواستی باید همان اول می رفتی. حالا که مانده ای دیگر راهی نیست جز رفتن، زیر نگاه های کنجکاو. نگاه خندان آنها که به شیطنت چیزی را برداشته، نگاه پکر آنها که می خواستند چیزی را بگذارند جایی و دیگران نگذاشتند، نگاه غمگین آنها که تمام این مدت را ساکت بودند، ساکت تر از تو که بیرون مانده بودی، و شاید هم نگاهی نگران. می روی میان همه ی نگاه ها و نگاه می کنی. دری بسته شده است، دری باز شده است، در آتشدان بخاری نفتی اتاق مانند دهان مرده باز مانده است. نه آتش در درون دارد و نه گرمایی در بیرون. گویی سالها گذشته است از آن زمان که اتاقی را به آتش کشید و قرنها از آن روز که گونه هایمان را سرخ کرد. دری بازمانده است و دیگر هیچ. دهانی باز از پیکری سوخته که به سیاهی می زند. می خواهم بروم بیرون. نمی شود. حرفی نیست. سکوت می کنم. پا به پا می شوم. صدایی نیست. سکوت نشانه ی خوبی نیست. هیچوقت نبوده است. جایی برای تکیه دادن نیست. باید نشست. می نشینم. می گویند نگاهم غمگین است، مانند آنها که تمام این مدت را ساکت بودند، ساکت تر از من که بیرون مانده بودم. حالا باز فکر می کنم پشت دری ایستاده ام، در تشویش یک جا به جایی، و دهانم مانند مرده باز است. همیشه همینطور است. صدایی نیست، سکوت نشانه ی خوبی نیست. هیچوقت نبوده است.

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

مرگ هست، اما بازگشت نیست.

کلیدر را تازه تمام کردم. خبر نداشتم گل محمد را کشته اند. این همه سال، می دانستم که کسی مرده است.  مگر می شد کسی کشته نشده باشد. فقط نامش را نمی دانستم. حالا کلیدر را تمام کردم. گل محمد را کشتند. می دانم، باز هم کسی خواهد مرد. باید کتاب ها را زیر و رو کنم. وقت تنگ است.

۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

آغاز

از همه بدتر این خواهد بود که بخواهی بدانی از کجا شروع شد. همینطور باید در دهلیزهای خاطره ات برگردی عقب و دلیل پشت دلیل بیاوری برای زندگی و زنده ماندن و این خزعبلات. به جایی می رسی که دیگر جز تاریکی چیزی در اعماق آن دهلیزها نمی یابی و باید دست به دامن دهلیزهای تودرتوی خاطره کسانت باشی که شاید نوری بر آنچه فراموش شده است بیندازند. و این نور همیشه روشنایی نیست، که بیشتر به سردرگمی شب تاب هایی می ماند که اینجا و آنجا چیزی را روشن تر از آنچه هست می نمایانند. و هیچوقت نمی رسی به اینکه از کجا شروع شد، از دیروز، از سال پیش، از شهری که دوست داشتم، از مدرسه ای که می رفتم، یا از خانه ای که جا ماند؟ گویا از همه جا شروع شده بود و از هیچ جا شروع نشده بود. نه به دنیا آمدن آغازی است که می پنداریم و نه حتی کوچ اسلاف مان به دیاری که از آن رانده شدیم. آغازی در کار نیست، هر چه هست پایان است و هر چه بود پایان بود، پایانی بر نبودن، پایانی بر قرار، پایانی بر تاب و توان، پایانی بر ماندن، پایانی بر همه چیز و سرانجام پایانی بر بودن. از همه بهتر این خواهد بود که بخواهی بدانی در کجا پایان می یابد. نه به دهلیز خاطره ای نیازی هست و نه رانده شدنی به تاریکی های تودرتو. باید بخواهی که "قطره ی قطرانی" بشوی در "نامتناهی ظلمات". "دریغا، ای کاش ای ‌کاش، قضاوتی قضاوتی قضاوتی، درکار درکار درکار می‌بود!».

۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

راه آهن

چیزی مانند باژگونه شمردن، یا بگو خواب هول و پرتکان، یا چون لرزش راه آهن
می آید و می رود، نگرانم اگر نیاید، درست مانند آنی که نرود
به یک پایان می ماند، نمایشی که می خواهی در میانه اش بلند شوی بروی، مانده تا برسد به دمی که بشود رفت
همین شدن ها و نشدن ها، رفتن ها و نرفتن ها، شده اند چیزی مانند باژگونه شمردن
یا بگو خواب هول و پر تکان، یا چون لرزش راه آهن زیر پای، و سترگی آهن پاره ای پیش روی

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

...

از مرزی می گذری که هیچ را از هیچ جدا می کند. پایی از سویی برداشته می شود و در سویی دیگر فرود می آید. اگر نه برای پیکان زمان بود که همواره به یک نوا در گذر است، هر آیینه گمان می کردی که در گردش پرگاری گرفتار آمده ای که هیچ سویش را از سوی دیگرش نمی توان بازشناخت. و هم از این روست که در خواب هایت همیشه پیکانی هست که رو به دیگر سو دارد و دالانی که تو را از میان زمان سر می دهد به چیزی در پایان کوچه های آرزو. پس این مرز میان هیچستان را شاید که ما همیشه در نوردیده ایم در خواب هایمان، آن هنگام که نبوده ایم تا خوابی را به یاد بیاوریم، و تا همیشه در بیداری های اندیشه مان از آن می گذریم، چون برداشتن پایی از سویی به سویی دیگر. و می رویم تا پشت دیوارهای بلند کوچه های بن بست و می نشینیم تا رسیدن سر برسد.

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

خواب در بیداری

دیر شد. از همان روز اول هم معلوم بود که دیر خواهد شد. اصلا قراری بر رسیدن نبود. دیر شدن بهانه ای بود برای نرسیدن. همه ی عمر تلف شد برای این راه، یا نه، همه ی راه تلف شد برای این عمر. جایی بود، راهی بود، و آمدنی بود، شدن در راه، اما دیر شد برای همه ی راه ها و همه ی گام ها، و هنوز نه "جای رسیدن"، و "نه بند کفشی که به سرانگشتان نرم فراغت گشوده شود"، و "نشان قدم" از هر سو تا بی نهایت هست، و ... "می آیم، می روم، می اندیشم که شاید خواب دیده ام، خواب بوده ام، خواب دیده ام"...

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

...


آخرالزمان هم که برسد
باز می شود لختی منتظر ماند
بالای قله ها و پایین دره ها هم که باشی
باز می شود یک قدم برداشت آن طرفتر
اما اینجا که منم
نه دلی بر قرار صبر است و
نه پایی رهوار راه
فقط سری است که گیج می خورد
در میان گذشته و اکنون






نگاره: علی اکبر صادقی

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

آشنایی

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است.
مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.
هر سلام سرآغاز دردناک یک خداحافظی است.
نادر ابراهیمی
برنامه ی روزانه می تواند سر در کتاب باشد، یا قدم در کتابفروشی، یا فریاد در گلو، یا ... می شود اینجا پیاده شد؟