دلیل زیستن از دلیل مردن جداست. زندگی آرش
فرآیندی زیستی است که در زمانی به درازی شش میلیون سال گونهی انسان را پرورده
است. اگر زندگی نبود، پرسشی هم نداشتیم. پس پرسش از زندگی در اندازهی ما نیست.
همانگونه که ما – به عنوان موجود سه بعدی – از ابعاد سه گانهی جهان – یا دست کم از
ابعاد اصلی آن – نمیتوانیم بپرسیم (نک. استفن هاکینز، تاریخ چکیدهی زمان). همین
نیروی زیست با ترکیبی از فرآیندهای کارکردی – مانند هورمونها – و ساختاری – مانند
غیراختیاری کردن اعمال زیستی – امکان گزینش مرگ را از انسان میگیرد که اگر چنین
نبود گونهی انسان تا امروز نپاییده بود. پس پرسش از مرگ هم در اندازهی آدمی
نیست. انسان در این قالب تنگ زیستیاش مجالی و تابی برای درک هستی ندارد؛ هیچوقت
نداشته است: نه میموننماهای شش میلیون سال قبل، نه آدمنماهای دویست هزار سال
پیش، و نه انسان امروز یا آنکه شاید صدهزار سال دیگر بیاید (نک. استنلی کوبریک،
دوهزارویک: یک ادیسهی فضایی). همین کوتاهی و جانکاهی نشانهای بر بیهودگی و در
عین حال یگانگی زندگی است (نک. احمد شاملو، در آستانه). تلاش انسان برای بهرهگیری
از این فرصت و شاید کمک به دیگرانی که چون خود وی در بند نیروهای زیستی گرفتار
آمدهاند قابل ستایش است. اما میدانیم که هیچیک از این تلاشها در گسترهی تاریخ –
حتی در زمانی به کوتاهی سدهها و هزارهها، نه به درازای عمر کیهان – هیچ به شمار
نیست که ما همه پس از مرگ با هفت هزارسالگان سر به سریم (نک. خیام، رباعیات). و
انسان این را همیشه دانسته بود و در اندیشههایش – دست کم از آن زمان که به ما
رسیده است – آن را پرورانده بود تا از آن دستمایهای برای چگونه زیستن و چگونه
مردن بسازد، و باز جز هیچ دستش نگرفت (نک. عبدالحسین زرینکوب، جستجو در تصوف
ایران). بی سبب نیست این همه سخن از هیچ در بین عارفان.
نمایش پستها با برچسب اندیشه. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب اندیشه. نمایش همه پستها
۱۳۹۶ آبان ۱۰, چهارشنبه
۱۳۹۶ مهر ۱۸, سهشنبه
تاریخ در ترازو
خواندن تاریخ در ترازو از دکتر عبدالحسین زرینکوب رویدادی یگانه بود.
یکی اینکه کتاب را سواره در متروهای تهران به پایان بردم که شوری داشت یادآور روزگار رفته. این شور ناگزیر در تقابل بود با آنچه در متروها میبینیم از سر در گوشی همراه داشتن مردم امروز که گاهی هم همراه بود با گوش به رسانهها داشتن آنان و استاد نوشته بود:
"مورخی را می شناختم که تحقیقات وی با تاریخ معاصر و عصر جدید مربوط نبود با اینهمه از مطالعه جراید، شنیدن رادیو، و دیدن تلویزیون بشدت اجتناب می کرد. وقتی از وی سبب پرسیدم، گفت انس گرفتن با آنچه خلاف واقع است حساسیت مورخ را در مورد واقعیات می کاهد و آنکه عادت کرده باشد که به تبلیغات آوازه گران به عنوان واقعیت بنگرد طبعش چنان حساس و دقیق نخواهد ماند که اکاذیب راویان گذشته را بمجرد اولین برخورد رد کند - و یا لامحاله در قبول آنها دچار تردید شود."
و آنچه امروز در دروغبافیهای مرورگرهای تارنمای جهانی بر اساس سلیقهی کاربران خویش میبینیم امر تازهای نبوده و نیست که:
"...تبعیت کورکورانه از اقوال کسانی که مردم عادت کرده اند سخنان آنها را بمنزله ی حجت بشمارند در واقع پرستش چیزیست که بیکن آن را بتهای نمایشی می خواند و مایه ی خطاهای بسیار. این پندارها که منشا بیشترین خطاهای انسان است سرچشمه هایی است که باید آنها را کور کرد. برای مورخ هیچ چیز خطاانگیزتر از آن نیست که تسلیم تمایلاتی شود که انسان را وا می دارد آنچه را از پیش تصدیق کرده است مسلم بپندارد و در اسناد و مدارک خویش دنبال چیزهایی بگردد تا آن را تایید کند یا آنکه چیزی را قبلا ناممکن فرض کند و در بین مدارک و اسناد خویش دنبال چیزهایی بگردد که وقوع آن چیز را ناممکن جلوه دهد."
پس پیشینهی این دروغ را در روشهای کشف حقیقت جستجو میکند:
"تبعیت از اصل مرجعیت اگر در قدیم نویسنده تاریخ را به نقل روایات در باب معجزات و کرامات وا می داشت یا محدث را مجبور می داشت در حدیث فقط به نقد اسناد اکتفا کند و در باب متن به نقد دقیق نپردازد امروز مورخ را با دشواریهای تازه مواجه می دارد که به تعبیر ماکس نورداو (1923-1849) نویسنده یهودی مجارستان، آنها را می توان دروغهای قراردادی انسانیت متمدن نام نهاد."
دانش کم مانند دکتر زرینکوب را میتوان در اشارات وی به تاریخِ تاریخنگاری دریافت که خود آمیخته با جسارتی غریب است:
"ابن الراوندی که آزاداندیشی معتزله را تا سرحد زندقه کشید در قرن سوم هجری با جسارت غریبی فکر معجزه را نفی کرد...با اینهمه اولین مورخ که در یک تاریخ عمومی خود را از توجیه خوارق در تاریخ مستغنی یافت یک حکیم مسلمان بود - ابوعلی مسکویه... در اروپا فقط از عهد اسپی نوزا بود که فکر معجزه بطور جدی مورد بررسی انتقادی شد - تقریبا هشتصد سال بعد از ابن الراوندی."
یا:
"این گونه تواریخ دسته جمعی تا حدی تحقق همان طرح کهنه بود که هفتصد سال قبل در تالیف جامع التواریخ رشیدی از خاطر رشید الدین فضل الله مورخ ایرانی نیز گدشته بود."
و بعد همین رد را با شوق در ایران باستان پی میگیرد که:
"کتیبه ی داریوش که لحن کاملا ایرانی دارد معرف یک گریز صادقانه است از دروغ."
مهم آنکه سالها گذشته بود از آخرین کتابی که از وی خوانده بودم و ماهها بود که پرداخته بودم به کارهای روز و داستانهای نوتر در ادبیات و قلماش شگفتزده کرده بود مرا از استواری و پالایش در سنجه با هر آنچه نو مینمود در قلم دیگران، برای نمونه در این عبارتپردازی زیبا برای "چسب و قیچی" که هنوز کمتر نویسندهای از آن استفاده میکند:
"... افراط در همین شیوه بود که کار بعضی از تاریخنویسان معاصر ما را تبدیل کرده است به نوعی تاریخنویسی با چسب و قیچی."
دیگر آنکه نویسنده اول و آخر این شاهنامهی انسانی را گفته است با اینکه هنوز بسیاری از باورش سر میزنند:
"آنچه قرنها در شرق بین اقوام آریایی با اقوام سامی یا بین تاتار و تاجیک رفت، آنجه در چین و هند جنگ را یکچند همچون سنتی مقدس کرد، آنچه در غرب بین اقوان نرمان و ژرمن و لاتین واقع شد، جنگهای سوئد و روسیه، جنگهای انگلستان و فرانسه، جنگهای سی ساله، جنگهای صدساله، جنگهای مربوط به تخت و تاج اسپانیا، جنگهای مربوط به مستعمرات، جنگهایی که در امریکا و افریقا با بومیها شد و در تمام آنها هدف واقعی - نه آنچه جنگ به "نام" آن می شد - ارضاء هوسهای تجاوزجویانه بود نیز داستان دراز دارد و هیچیک از آنها نیست که شاهدی بر وجود یک درنده پنهانی - اما نیمه جان - در درون انسان متمدن عرضه نکند."
"...تجربه دو جنگ اخیر بین الملل، تجربه هیروشیما ویتنام که همه مربوط به قرن حاضرست نشان می دهد که هنوز کمترین بهانه یی می تواند این رنگ و جلای تمدن و اخلاق را از روی سطح وجدان انسان امروز پاک کند و او را به درنده خویی انسانهای عهد غار که از آن چندان دور نیست بازگرداند و به قول رنه گروسه کافی است سطح وجود انسان متمدن را بخراشید تا انسان حجر قدیم از آن بیرون بیاید."
ما را گزیری نیست از این رویه که:
"... مبنای جامعه نه بر آرمان انسانی بلکه بر روی سرشت اوست."
"کتاب ویکو بنام اصول یک علم جدید در واقع بنیان فلسفه تاریخ جدید محسوب است... بموجب نظریه وی که بیک وجه یادآور قانون حالات سه گانه اگوست کنت (1793-1857) هم هست هر قومی در مدارج سیر خویش می بایست از سه مرحله متوالی بگذرد: ربانی، قهرمانی، و انسانی. این سه مرحله بترتیب با مراحل سه گانه حیات انسان: کودکی، جوانی، و کهولت، مطابفت دارند."
همچنین است اشارات وی به آنچه ما مسئلهی روز میدانیم با وجود آن همه پیشینه در تاریخ بشر:
"هنوز برای یک مورخ اروپایی هنگام قضاوت در برخورد شرق و غرب بندرت ممکن است اعماق وجدان بکلی از تعصب قومی و نژادی خالی بماند."
و اینکه:
"برای قوم یهود گویی تمام جریان تاریخ جز این هدفی ندارد که یهوه می خواهد فرصتی بیابد تا قوم خویش را تعلیم، تشویق، یا نتبیه کند."
دکتر زرینکوب تاریخِ تاریخ را در تحلیلی زیبا و مستند به ما مینمایاند:
"برای انسان امروز ظاهرا مساله این است که تاریخ را در چه مسیر باید انداخت. در صورتیکه انسان دیروز غالبا مساله را اینطور مطرح می کرد که تاریخ را چکونه باید تحمل کرد."
و این زیبای پیر را چنین از زبان دیگران میسراید:
"... نبونید آخرین پادشاه کلده که خودش در قرن ششم قبل از میلاد می زیست از کشف گذشته های دور با شوق و لذت یاد می کرد چنانکه وی این نکته را که نرام سین پسر سارگون سی و دو قرن پیش می زیسته است با شوق و لذتی یاد می کند که یادآور کشف یک باستانشناس پر حرارت امروز است و اومستد به همین نکته نظر دارد که با اشارت به عصر نبونید و کورش می گوید وقتی کورش در 539 ه.ق. وارد بابل شد دنیا کهنه بود و مهمتر آنکه خود آن از کهنگی خویش خبر نیز داشت."
زرینکوب، عبدالحسین. تاریخ در ترازو. تهران: امیرکبیر. ۱۳۶۲.
۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه
سه گانه
“خطر اصلی دولت نیست، خطر اصلی در همدستی دولت و ملت در طمعکاری و فساد و نادانی است”: این مشکل ما در آمریکا هم هست. فقط به فهرست طمع کاری و فساد و نادانی باید عارضه ی نژادپرستی را هم افزود که خود برآمده از همان فهرست سه گانه است. این عوارض – که گاهی در واژه ی عوام گرایی درهم می آیند – به اروپا هم رسیده اند و قرار است رگه های نازک و تراشه های ظریف بازمانده از انسانیت را در همین چند سال آینده به باد دهند. اگر هم این اتفاق به این زودی نیفتد، عواقب ناشی از همراهی و همکاری عوام و عوام گرایان در تعلیق کنش های محیط زیستی خود به خود زمین را برای انسان و هر جاندار دیگر غیر قابل زیست می کنند، فرآیندی که غیر قابل برگشت شده است و بهترین انسان های روی زمین هم قادر به پیشگیری از آن نخواهند بود. پرسش این است که آیا می شود آگاه گری (آموزش؟!) را در این فرصت ناباقی مانده به انجام رساند؟ زمان برای کنشگری تنگ است و چشم انداز پیروزی تار و زندگی ما تاریک. بخت اگر یار باشد فقط فرصتی هست که در این روزگار واپسین سپاسگزار آنان باشیم که زبان و فرهنگ ما را از هجمه ی عرب و تاتار نجات دادند و موسیقی ما را از شرم صفویه و قاجار وارهاندند و آزادگی ما را در دوران پهلوی و اسلامی سند زدند که خرمشهری بماند و قطعه ی سی و سه و گورستانی بی مرز به نام خاوران، تا ما همه را یک جا بفروشیم و بنوشیم.
Labels:
اندیشه
۱۳۹۵ آذر ۸, دوشنبه
سیاهچاله
مرگ اگر ایستادن زمان باشد، زندگی چرخی ست رو به آهستگی که هر روزش کندتر از روز پیش می گذرد، چون جنبنده ای تسلیم که روی به سیاهچاله ای با عمر جاودان دارد. ریشه ی رنج ما شاید در کندی زمان است و شاید در دورنمای ایستای مرگ که چشم در چشم زندگان دوخته است و سخت بتوان گفت که این مرگ است که به سوی ما می آید و یا ما گام به گام به سیاهچاله ی ناگزیر سر می اندازیم.
Labels:
اندیشه
۱۳۹۴ اسفند ۲۷, پنجشنبه
پیش از خاموشی
دل برگذر قافله لاله و گل داشت
"میگن تو جاهای شلوغ گذشتهی آدما زود پیدا میشه." اینجا تو شلوغیهایی که هیچ ربطی به نوروز نداره٬ نه از گذشته خبری هست و نه حتی اثری از امروز و فردای آدما. "آخرش همینه ... همیشه همینه ... یه دیوار٬ یه تنهایی و یه دل سیر گریه. مهم نیست که دیوارش٬ دیوار کجا باشه٬ مهم اینه که حواست باشه هیچ کسی حواسش بهت نباشه." بعد هم دیگه هیچ. "بزرگترین سعادت در این دنیا٬ به دنیا نیامدن است و پس از آن هر چه زودتر از دنیا رفتن. کدوم پایانو ترجیح میدادم؟" مگه فرقی هم میکنه وقتی انتخاب اول رو ازت گرفتن؟ "بی اراده به دنیا میآییم٬ با محنت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم." قبل از ما همین بوده٬ برای ما همینه٬ و بعدیها هم همین رو تجربه میکنن. "چراغ لحظهای پیش از خاموش شدن جان میگیرد و فروغی درخشانتر بر پیرامون خویش میپراکند٬ قوی شناور در ساعت آخرین به آسمان مینگرد و جان میدهد٬ در این میان تنها آدمیزاد است که هنگام مرگ نظری به پشت سر میافکند و به یاد ایام گذشته میگرید." چرخ زمان که میگرده فقط گذشته برجا میگذاره و یاد. و زندگی با همین یاد گذشته پیش میره. "مثل تیریه که تو سینهاته٬ آزارت میده اما اگه بکشیش بیرون٬ میدونی که حتما حتما میمیری." روی لبهی تیز میان زندگی و مرگ راه میری. رو همین لبه همه چیز رو تجربه میکنی. رو همین لبه عاشق و فارغ میشی. روی این لبه "زندگی چه اهمیتی داره؟... مرگ کار کوچیکییه و تنهایی یه شکنجهی غیر قابل تحمل... هیچکی از عشق زیاد نمرده اما خیلیها بعدها حسرتش رو میخورن که چرا این جور نمردن." و باز روی همین لبهی تیز راهشون رو ادامه میدن. شاید درک این واقعیت سنگین باشه که این لبهی تیز فقط زاییدهی خیال ماست. هیچ فرقی نداره کدوم طرف بیفتی. حتی بین خیال ما و واقعیت هم فرقی نیست. "یه موقع بود که فکر میکردم فرق قصه و واقعیت اینه که قصه باید معنی داشته باشه اما حالا دیگه خیلی از اون موقع گذشته." پردههای رنگی معنا از ذهن آدم پاک میشن. معنی دادن به این چیزها فقط تمسخر وضع موجوده. "خیلی بده که تو گوشیت بیشتر از صدتا شماره داشته باشی و این جور وقتا حتی یه نفر هم نداشته باشی که بهش زنگ بزنی. این موقعهاست که از زندگی ابدی و جاودان حالت به هم میخوره." جاودانگی چیزی نیست جز انباشته شدن یادها تا بینهایت. "اولش اون چیزایی که یه موقع بهشون علاقه داشتی یکی یکی میمیرن...بعد کم کم نوبت آدمای دور و برت میشه٬ ...وقتی تعدادشون از اونایی که هنوز زندهن و دور و برتن بیشتر میشه٬ میفهمی که خودت هم به آخرای خط رسیدی. حالا هر سنی که داشته باشی." فقط خستگی راه برات میمونه. "وقتی نمیتونی ادامه بدی بهتره تمومش کنی چون رنج بردن خیلی بیشتر از مردن دل و جرات میخواد... خیلی بیشتر." و ما انگار فقط موندیم که دل و جراتمون رو نشون بدیم برای رنج بیشتر. این همون کار بی معنی معنا دادن به لبهی تیزیه که روش راه میریم.
این دشت که پامال سواران خزان است
"میگن تو جاهای شلوغ گذشتهی آدما زود پیدا میشه." اینجا تو شلوغیهایی که هیچ ربطی به نوروز نداره٬ نه از گذشته خبری هست و نه حتی اثری از امروز و فردای آدما. "آخرش همینه ... همیشه همینه ... یه دیوار٬ یه تنهایی و یه دل سیر گریه. مهم نیست که دیوارش٬ دیوار کجا باشه٬ مهم اینه که حواست باشه هیچ کسی حواسش بهت نباشه." بعد هم دیگه هیچ. "بزرگترین سعادت در این دنیا٬ به دنیا نیامدن است و پس از آن هر چه زودتر از دنیا رفتن. کدوم پایانو ترجیح میدادم؟" مگه فرقی هم میکنه وقتی انتخاب اول رو ازت گرفتن؟ "بی اراده به دنیا میآییم٬ با محنت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم." قبل از ما همین بوده٬ برای ما همینه٬ و بعدیها هم همین رو تجربه میکنن. "چراغ لحظهای پیش از خاموش شدن جان میگیرد و فروغی درخشانتر بر پیرامون خویش میپراکند٬ قوی شناور در ساعت آخرین به آسمان مینگرد و جان میدهد٬ در این میان تنها آدمیزاد است که هنگام مرگ نظری به پشت سر میافکند و به یاد ایام گذشته میگرید." چرخ زمان که میگرده فقط گذشته برجا میگذاره و یاد. و زندگی با همین یاد گذشته پیش میره. "مثل تیریه که تو سینهاته٬ آزارت میده اما اگه بکشیش بیرون٬ میدونی که حتما حتما میمیری." روی لبهی تیز میان زندگی و مرگ راه میری. رو همین لبه همه چیز رو تجربه میکنی. رو همین لبه عاشق و فارغ میشی. روی این لبه "زندگی چه اهمیتی داره؟... مرگ کار کوچیکییه و تنهایی یه شکنجهی غیر قابل تحمل... هیچکی از عشق زیاد نمرده اما خیلیها بعدها حسرتش رو میخورن که چرا این جور نمردن." و باز روی همین لبهی تیز راهشون رو ادامه میدن. شاید درک این واقعیت سنگین باشه که این لبهی تیز فقط زاییدهی خیال ماست. هیچ فرقی نداره کدوم طرف بیفتی. حتی بین خیال ما و واقعیت هم فرقی نیست. "یه موقع بود که فکر میکردم فرق قصه و واقعیت اینه که قصه باید معنی داشته باشه اما حالا دیگه خیلی از اون موقع گذشته." پردههای رنگی معنا از ذهن آدم پاک میشن. معنی دادن به این چیزها فقط تمسخر وضع موجوده. "خیلی بده که تو گوشیت بیشتر از صدتا شماره داشته باشی و این جور وقتا حتی یه نفر هم نداشته باشی که بهش زنگ بزنی. این موقعهاست که از زندگی ابدی و جاودان حالت به هم میخوره." جاودانگی چیزی نیست جز انباشته شدن یادها تا بینهایت. "اولش اون چیزایی که یه موقع بهشون علاقه داشتی یکی یکی میمیرن...بعد کم کم نوبت آدمای دور و برت میشه٬ ...وقتی تعدادشون از اونایی که هنوز زندهن و دور و برتن بیشتر میشه٬ میفهمی که خودت هم به آخرای خط رسیدی. حالا هر سنی که داشته باشی." فقط خستگی راه برات میمونه. "وقتی نمیتونی ادامه بدی بهتره تمومش کنی چون رنج بردن خیلی بیشتر از مردن دل و جرات میخواد... خیلی بیشتر." و ما انگار فقط موندیم که دل و جراتمون رو نشون بدیم برای رنج بیشتر. این همون کار بی معنی معنا دادن به لبهی تیزیه که روش راه میریم.
بلی پرده افتاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و من در شگفت:
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟
فسونکاری این شب بی درنگ
و من در شگفت:
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت؟
بگریم بر اندوه این سرگذشت؟
وامهای متن از:
یعقوبی٬ حسین. امشب نه شهرزاد... . تهران: مروارید٬ ۱۳۸۸.
یعقوبی٬ حسین. امشب نه شهرزاد... . تهران: مروارید٬ ۱۳۸۸.
شعرها از:
ابتهاج (ه. ا. سایه)٬ هوشنگ. سیاه مشق. تهران: نشر کارنامه٬ ۱۳۷۸.
ابتهاج (ه. ا. سایه)٬ هوشنگ. تاسیان. تهران: نشر کارنامه٬ ۱۳۸۵.
۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه
در گهتر بودن نسل آینده
هامون (خسرو شکیبایی) در فیلم داریوش مهرجویی و در پاسخ دبیری وکیل (عزت اله انتظامی) که نسل آینده "دنیا رو یک جور دیگه می بینه" می گوید: "نه نه٬ نه نه نه! اصلا اشتباه نکن! هیچ بعید نیست نگاش از نگاه من و تو گهتر باشه". گه بودن نگاه همدورههای ما توی اون دهه شصت که دانشگاه بودیم رو میشد ناباورانه در آگاهیشان از ریشهی اسم دانشگاه٬ شریف٬ دید. نگاه کمگه تر مال آنهایی از نسل قبل از ما بود که میگفتند فقط وقتی خرج سوروسات زیاد شد فهمیدند انقلاب شده. گهتر بودن نگاه نسل بعد از ما رو هم میشه در کندذهنی تاریخی-سیاسیشان نسبت به همان وقایع دهه شصت دید. با خبر بودن از آنچه در دهه پنجاه گذشت طلبشان. اگر آمریکا باشند که دیگه بدتر٬ کمترین مطالعهای از حوادث پیش و پس انقلاب و نظریهپردازها و کنشگران سیاسی ندارند - دریغ از خواندن حتی یک کتاب یا جزوه - و همهی کار و بار بزرگترین انقلاب اجتماعی آخر قرن بیستم را بیهوده میدانند تا نکند یک وقت کسی آرامش خرده سرمایهداریشان را به هم بزند و بخواهد رژیم را باز عوض کند. دستاویز همهی حمایتهایشان از حکومت هر آنکه سر کار است - چه در ایران یا آمریکا یا هر کشور دیگر - این است که بتوانند زیر سایهی حمایت حکومت با خیال راحت چندرغاز پول بیشتر درآورند. نه گذشتهای میشناسند نه آیندهای. نه مردمی برایشان هیچوقت وجود داشته است نه عشقی به کسی یا چیزی جز پول. حرف هم که میزنند فقط کلیدواژههای خبرپراکنیهای آمریکایی از آن در میاد. تف به شرف این نسل خرده سرمایهدار که همهچیز مردم را گرفته است و به تخمش نیست چه بر سر آنان میآید. به خاطر رفع وجود همین نسل و طبقه است که انقلابی که خونین نباشد انقلاب نیست. دیر و زودش فرع قضیه است.
Labels:
اندیشه
۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه
در ستایش برتری داد بر آرامش
من از حالا نگرانم که باز فلسطینی ها مجبور میشوند آتشبس یا صلح موقت با اشغالگران سرزمینشان را بپذیرند و هیچ اسراییلی هم بابت جنایات این چندین هفته به مجازات نرسد و خوشباوران مبارزهی غیرخشونتگرا از بخشودن حرف بزنند و این داستان آنقدر تکرار شود که فلسطینیها هم سرنوشت بومیان و سیاهان آمریکا یا مردم کشورهای آفریقایی و لاتین را پیدا کنند و تمام سدههای پس از اشغال و استعمار و استثمار را همچون مردم آفریقای جنوبی و هند در فقر و فلاکت دست و پا بزنند و تاریخشان پر باشد از خیالبافیهای ضد خشونت والخ.
راه دیگر هم این است که منتظر عدالت از سوی جنایتکاران نباشیم و از همین امروز هر کس در هر حد که میتواند آسیبی هر چند کوچک به آمریکا و اسراییل و اروپاییهای حامیشان و نظامیان و پلیسها و شرکتهای نفتی و بانکها و مذهبیهای دو آتشه و جز آن بزند تا دیگر جایی برای نگرانی نباشد.
Labels:
اندیشه
۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه
در ستایش محو اسراییل از صحنه روزگار
مشکل فلسطین فقط در وحشیگری اسراییلی ها و آمریکایی ها خلاصه نمیشود. مردم بسیاری در جهان از درک جنایات اسراییل و آمریکا عاجز هستند. برخی اصلا از هرگونه شعور عاری هستند٬ مانند اغلب آمریکایی های سفید مسیحی که هنوز نسلکشی بومیان آمریکایی و بردهگی سیاهان و بهرهکشی هرروزه از اقلبتها را هم درک نکردهاند٬ و برخی سود خود را در عدم درک یافتهاند٬ مانند بیشتر یهودیان اسراییلی که دفاعشان از اسراییل چیزی کم از دفاع نازیها از هیتلر ندارد. گروه فراوانی از کنشگران صلحطلب هم همواره در پی آن بودهاند تا با آموزش این جماعت غافل و مدارا کردن با توسعهطلبیهای اسراییل مشکل فلسطین را حل کنند. نتیجهی این صلحطلبی چیزی جز کشتار و غارت بیشتر برای فلسطینیها به ارمغان نیاورده است. وقت آن رسیده است که مشکل خودمان و فلسطین و تمام جهان را با اسراییل یکسره کنیم. وجود اسراییل مشکل همهی جهان است. بگذار به قبای یهودیانی - که سواری ندادن دنیا به یهودیان را یهودی ستیزی میخوانند - بربخورد یا نخورد. آنها هم باید بتوانند تصمیم بگیرند تا بخشی از راه حل باشند نه مشکل. اسراییل به اندازهی جمعیت خود آدم کشته است و زندگی بر هم زده است. زمان آن است که سنگ روزگار بچرخد٬ با اسلحه٬ مشت٬ فحش٬ یا هر چیز دیگر که مردم به آن دسترسی دارند.
Labels:
اندیشه
۱۳۹۳ تیر ۲۵, چهارشنبه
Fuck You USA - 2
هیچکس هم که این یادداشت را نخواند، رایانه های جاسوسان آمریکایی باید این نوشته ها را هم در میان انبوه مدارک دیگری که از مردم عادی کش می روند ثبت کنند و یک نسخه هم برای هم جرمان اسراییلی شان بفرستند. این است که همه ی مطلب به زبان فراگیر انگلیسی است، مبادا از ارزش های آن در برگردان کاسته شود.
نسخه ی فارسی را اینجا ببینید: Fuck You USA
Are you affiliated with NSA, CIA, FBI, DHS, or ICE? Or any company working with them?
Do you support Israel or USA? Even a little bit, because you were born there?
Do you like Nazi or Tea party? Or any other controlling party similar to Democratic and Republican parties in your country?
Are you working in military or prison industries? Drugs dealing with or without CIA? How about international oil and pharmaceutical corporations? Or global banking and insurance sectors?
Are you making money out of sweatshops? Or, a factory in South Asia, Central America, or Africa, even if you don't like to call it a sweatshop?
Do you beleive in global war with terrorism?
Do you think Palestinians should use non-violence strategies?
Are you proud to be white, Christian, American, Jewish, and so on?
Are you a Zionist or Fascist?
If you answered yes to any of these questions, or similar questions that may come to your own conscious, then, fuck you!
Otherwise, check back often. You never know, when you would be fucked with nationality, religion, ideology, or just business. It's a new world with neoliberalism, neoconservatism, and neonazism. It's a globalized world.
Labels:
اندیشه
۱۳۹۳ تیر ۱۹, پنجشنبه
از عسس ها و گزمه ها و آژان ها و پاسبان ها و پلیس ها و انتظامی چی های سراسر دنیا
"من عمدا لغت "آژان" را به جای پاسبان استعمال میکنم، زیرا واقعا اینها پاسبان نیستند. من قبلا هر وقت یکی از آنها را می دیدم که نیمه شب در خیابان ها چرت می زنند، به حالشان تاسف می خوردم. هر وقت به مناسبت عروسی یا عزا یکی از آنها دم در خانه ما پاسبانی می کرد، من به آنها با کمال میل و رغبت پنج قران و یا یک تومان می دادم. برای آنکه آنها را واقعا موجودات بدبختی می دانستم. حتی وقتی با یک نفر اروپایی سر این موضوع که پلیس در تمام دنیا از مردمان بدی تشکیل شده است، نزاع کردم و به او می خواستم ثابت کنم که پلیس ایران هنوز به منافع طبقاتی خود پی نبرده و پاسبانها به مقام اومپن پرولتر (ولگرد) تنزل نکرده اند ... ولی رفیق فرانسوی من متقاعد نمی شد ... و جدا اصرار داشت که پست ترین عناصر امروز پلیس ... را تشکیل داده اند و این مطلب به طور کلی در همه دنیا صدق می کند. اما روز اول که وارد زندان شدم، به حقیقت این مطلب پی بردم. در تمام چهار سال و نیم زندان حتی یک پاسبان هم ندیدم که واقعا وظیفه خود را انجام دهد. وقتی می گویم "وظیفه خود" مقصودم وظیفه وجدانی نیست، اصلا چنین توقعی ندارم. مقصودم وظیفه ای است که حکومت دیکتاتوری به او رجوع کرده بود.
یک نفر پاسبان نبود که نتوان او را با پنج شاهی تا یک تومان و دو تومان خرید. یک نفر پاسبان نبود که واقعا معتقد باشد...
... آژانها مخصوصا برای توهین به زندانی سیاسی تربیت می شدند. این رفتار آژانها با زندانیان یک علت مادی و اجتماعی نیز داشت. چه کسانی در دوره سیاه آژان می شدند؟ آنهایی که در زندگانی معمولی هیچ کار دیگری ازشان برنمی آمد، آنهایی که به کار تن در نمی دادند. اینها مردمان توسری خورده ای بودند و فشار زندگانی روز به روز آنها را توسری خورتر می کرد.
... آن وزیر نماینده ملت ایران در جامعه ملل و آن حاکم قصاب و این صاحب منصب کشیک که من در این فصل به نقاشی تصویر او میپردازم و آن آژان هایی که پنج تومان از زندان می گرفتند و شلاق می زدند و دو تومان از ما می گرفتند و شلاق را به چوب فلکه می زدند و آن مدعی العموم که دست نشانده شهربانی بود و آن وکلا که هر جنایتی را با شور و شعف استقبال می کردند و آن وزراء که غلام حلقه به گوش این دستگاه هستند و بودند، همه به هم می آیند. اگر یکی از آنها چنان نبود که بود، تعجب داشت.
... من در هر مورد این مطلب را تکرار میکنم. زیرا این دروغ که ملت ایران دیگر فاسد شده و از آن هیچ کاری برنمی آید بزرگترین سلاحی است که طبقه حاکمه و بیگانگان دشمن ایران به زیان طبقات زحمتکش و ستمدیده ایران به کار می برند و هر ایرانی با شرفی موظف است که جدا با آن مبارزه کند."
علوی، بزرگ. پنجاه و سه نفر. بی تا. بی جا. (شیوه ی نگارش از آژند است).
Labels:
اندیشه
۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه
آن طرفی ها
سخن گفتن با آن طرفی ها ممکن نیست. اصلا همین عبارت آن طرفی ها مشکل ایجاد می کند. اول از همه باید خیال آدم های آن طرف خیابان را راحت کنم که اصلا منظورم آنها نیستند. چون در غیر این صورت از فکر اینکه این خارجی لهجه دار- که نامش را نمی شود تلفظ کرد و پرچم آمریکا هم از سر چاپلوسی یا ترس بر سر درشان نیست - ممکن است به آنها نگاه کند برآشفته خواهند شد و شاید حتی به اداره امنیت ملی زنگ بزنند. یا اگر خیلی ماجراجو باشند خودشان با لبخند سعی کنند سر از کار این خارجی ها سر در آورند و مطمئن شوند که این طور آدم ها نتوانسته اند از سد نژادپرستی ها بگذرند و کاره ای باشند. بعد باید خیال آدم هایی را راحت کنم که آن طرف شهر زندگی می کنند و حالا ممکن است فکر کنند که باید کار و زندگی و گرفتاری شان را برای کسی آن طرف شهر رها کنند. بدیهی است که آدم نمی تواند انتظار داشته باشد کسی برنامه ی زندگی ماشینی اش را حتی برای مدتی کوتاه متوقف کند یا مثلا تغییری در آن بدهد که باعث نوعی کاهش درآمد یا پس انداز بازنشستگی شود. اینها را که رفع و رجوع کنم باید پاسخ دوستان و آشنایان مقیم ایران یا کشورهای دیگر را بدهم که حتما خودشان را آن طرفی می دانند. البته بعضی هم خودشان را این طرفی و من را آن طرفی می دانند، این بستگی به میزان حرمت نفس دارد و نوع تفکرشان راجع به مقوله ی فرنگ و فرنگ نشینان. آنهایی که مقیم کشورهای دیگرند حتما به بدبختی ها و دربه دری هایشان فکر می کنند و اینکه مگر با این همه فاصله و دوری چه کاری از دستشان برای این طرف یا آن طرف بر می آید. اما آنهایی که مقیم ایران هستند حتما به بدبختی ها و در به دری هایشان فکر می کنند و اینکه مگر با این همه فاصله و دوری چه کاری از دستشان برای این طرف یا آن طرف بر می آید. هر دو هم فکر می کنند که آدمی که آن طرف نشسته است اصلا چرا می خواهد وقتش را با این طرف صرف کند، وقتی باید به فکر درآمد بیشتر باشد و زندگی آن طرفی تر. خیال همه ی اینها که راحت شد تازه رسیده ایم همانجا که بودیم، سخن گفتن با آن طرفی ها ممکن نیست. آنها رفته اند. فرقی هم نمی کند که از رفتن شان چندین سال گذشته است یا همین دیروز رفته اند. دیر است برای هر حرف و سخن. همین.
Labels:
اندیشه
۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه
فواید انقلاب
انقلاب هم مثل گاو فواید فراوانی دارد. یک فایده ی انقلاب ایران که هنوز هم کمی تا قسمتی پاربرجاست دورنگهداشتن ایرانیان مقیم لس آنجلس و حومه از ایران است. بدیهی است این فایده را مدیون خیلی ها هستیم. شاید یکی همان آیت اله خلخالی بود که اگر اعدام هایش باعث شد جماعت حساب کارشان را بکنند و زودتر فرار کنند و دیگری همان دانشجویان که اگر جاسوس خانه آمریکا را اشغال نمی کردند بساط روادید و رفت و آمد کماکان به راه بود. حالا از فواید جانبی قضیه بگذریم که اگر اعدام سران ارتش نبود ما هم مانند مصری ها به بلای کودتا دچار شده بودیم و اگر اشغال جاسوس خانه نبود ما هم مانند اروپایی ها کماکان مشمول تجسس های آنان بودیم. البته نه پرونده ی اعدام ها کامل بود نه کار دانشجویان، چون کسانی مثل پرویز ثابتی هنوز زنده اند، درست مانند جاسوس های آمریکایی. ولی دورنگری ناخودآگاه انقلاب، که شاید درس جنبش های مشروطه و ملی کردن نفت بود، کار خود را کرد. وگرنه ما هم مانند آلمانی های زمان هیتلر یا آمریکایی ها ی دوران ریگان و کلینتون و بوش ها و اوباما هنوز از شنیدن آنکه دولت شان قانون اساسی را زیر پا می گذارد در شگفت می ماندیم و باور نمی کردیم دولت های اروپایی و آمریکایی دهه هاست به حریم خصوصی شهروندان شان تجاوز می کنند. حتی وقتی رسانه های دولتی هم خبر را پخش می کنند بیشتر حواسمان به آگهی های تجاری سکسی میان اخبار پرت می شد تا اینکه فاشیزم دوباره در راه است. اصلا هم به ذهن مان خطور نمی کرد که دمکراسی نولیبرال آمریکایی توهمی بیش نیست و دولت آمریکا پتیاره ی اسراییل است همانطور که دولت های اروپایی پتیاره ی آمریکایی ها هستند. بعد هم مانند ایرانیان لس آنجلس، حتی آنها که هنوز شهروند آمریکا هم نیستند، روز چهارم جون، استقلال آمریکا، را به همدیگر تبریک می گفتیم و اصلا هم خبر نداشتیم که پنجم جون روزی است که ناو آمریکایی هواپیمای مسافربری ایران را بر فراز خلیج فارس سرنگون کرد و فرمانده ناو به خاطر آن مدال گرفت. انقلاب فواید زیادی دارد. اما بعضی ها هرگز فایده ای نمی برند.
۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سهشنبه
نسل تماما مخصوص
عباس معروفی روایتگر نسلی است که در لابه لای گردش های چرخ انقلاب دست و پا زده اند. این ویژگی بیان و موضوع داستان های وی را از نویسندگان پیشین و پسین جدا می کند، اما نوع نگاه آخرین به زندگی را نه.
در دل بیابان روزها و روزها با کلنگ بیفتی به جان زمین و برگردی پشت سرت را نگاه کنی؛ در کانالی دراز و بی انتها عده ای با کاسکت های زرد، زمین را می کنند و تو هی باید کلنگ بزنی تا فاصله ات را حفظ کنی. اما فرار نیست، شکستن قنداق تفنگ در جناق سینه ات نیست، مرگ نیست؛ دیگر از هیچ کس فرار نمی کنی. فقط فاصله ات را حفظ می کنی. با هر دوازده ضربه یک قدم می روی جلو، و پشت سرت مردی با بیل خاک را می دهد بالا. آشناست. بزن، بزن، دوباره بزن. راست نزن، چپ نزن، به نخ های دوطرف کانال نگاه کن و همین جور وسط را بزن. با تمام جان و احساست بزن. دیوانه نشو، هصیان نکن، داد نکش، سر به زیر باش، برن، همه چیز درست می شود.
تنهایی یک اصل غیر قابل انکار در داستان تماما مخصوص است که ربطی هم به خاستگاه طبقاتی و ملی شان ندارد.
دنیا پر از آدم هایی است که همدیگر را گم کرده اند.
پایان روزگار برای همه همان است که از ابتدا جلوی دید بود و کسی نخواست که ببیند. شاید هم کسی باور نمی کرد که آن رویدادهایی که در دوره نوجوانی دیدیم بزرگترین حکایت تاریخ میهن مان بود.
خیابان مصدق، مرکز اصلی زد و خورد بود و ما نمی دانستیم. ته جنگ بود، تیر خلاص جنگ بود، جهنم بود، و ما نمی دانستیم. بعدها این تصور رهایم نمی کرد که بازیگران هر دو طرف وارد جنگی شده بودند که آن دیگری می خواست. جنگی که از اول محکوم به شکست بود، یکی همان روز شکست می خورد، و دیگری برای همیشه.
خیابان مصدق، مرکز اصلی زد و خورد بود و ما نمی دانستیم. ته جنگ بود، تیر خلاص جنگ بود، جهنم بود، و ما نمی دانستیم. بعدها این تصور رهایم نمی کرد که بازیگران هر دو طرف وارد جنگی شده بودند که آن دیگری می خواست. جنگی که از اول محکوم به شکست بود، یکی همان روز شکست می خورد، و دیگری برای همیشه.
غربت این نسل دست کمی از غربت آنهایی که پس از مشروطه جلای وطن کردند یا آنهایی که همین امروز خاک ایران را ترک می کنند ندارد.
آیا آخرین تصویر خورشید در مرز کشورم مثل بادبادکی بود که نخش از دستم رها شده بود؟
آیا آخرین تصویر خورشید در مرز کشورم مثل بادبادکی بود که نخش از دستم رها شده بود؟
وقتی خودآگاه از چاره باز می ماند، ناخودآگاه ما را در رویا پیش می برد. این شاید عصاره ی همه ی داستان های خیال انگیز واقع گرایانه ای است که نویسندگان معاصر در همه جای این دنیای وانفسا روایت کرده اند.
آدم هایی که در خواب می آیند و حرف می زندد و هستند کجا می روند؟ بقیه ی زندگی شان کجاست؟ آیا آنها زنده اند و ما رویای آنها هستیم؟ یا ما زنده ایم و در رویای آنها گاهی حضوری داریم؟ چقدر بی مرز و راحت اند، دیوار ندارند، زمان ندارند، تابلو ندارند، مرز ندارند، و ما از هر جای زمان شان می گذریم به جایی دیگر. آیا جهان آنها تکامل یافته ی جهان ماست؟ آیا ما هم وقتی به آنها پیوستیم هر جا که بخواهیم با یک اراده می رویم؟ در هر زمانی؟ به هر خانه و شهری؟ کنار هر آدمی؟
آدم هایی که در خواب می آیند و حرف می زندد و هستند کجا می روند؟ بقیه ی زندگی شان کجاست؟ آیا آنها زنده اند و ما رویای آنها هستیم؟ یا ما زنده ایم و در رویای آنها گاهی حضوری داریم؟ چقدر بی مرز و راحت اند، دیوار ندارند، زمان ندارند، تابلو ندارند، مرز ندارند، و ما از هر جای زمان شان می گذریم به جایی دیگر. آیا جهان آنها تکامل یافته ی جهان ماست؟ آیا ما هم وقتی به آنها پیوستیم هر جا که بخواهیم با یک اراده می رویم؟ در هر زمانی؟ به هر خانه و شهری؟ کنار هر آدمی؟
و امکانات دغدغه ی این نسل است که قدرت پیش بینی خود را از دست داده است.
تو فقط بلدی بگویی دو ضرب در دو می شود چهار، هنوز نفهمیده ای که حاصل ضرب دو با خودش همیشه عدد ثابتی نیست، گاهی گوشه های عدد دو ساییده است، گاهی انحنای آن کمی متفاوت است، گاه یک عدد هر چقدر قد کشیده به دو نرسیده، و گاهی از آن بر گذشته، می دانی؟
تو فقط بلدی بگویی دو ضرب در دو می شود چهار، هنوز نفهمیده ای که حاصل ضرب دو با خودش همیشه عدد ثابتی نیست، گاهی گوشه های عدد دو ساییده است، گاهی انحنای آن کمی متفاوت است، گاه یک عدد هر چقدر قد کشیده به دو نرسیده، و گاهی از آن بر گذشته، می دانی؟
غریب نخواهد بود اگر فکر کنیم که ما همه شگفت زده زندگی مان را پایان خواهیم داد: مات بر نطع سیاه و سپید.
سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می بینی.
سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می بینی.
۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه
یادداشت های بادر ماینهف
اینها را باید خواند و نوشت و دوباره خواند تا یادمان باشد کسی چون من که نه می تواند از زندگی اش بگذرد، نه کارش، و نه حتی حقوق آخر ماهش، هرگز یک انسان نیست، چون نتوانسته است مرزی روشن میان انسانیت و دشمنان آن بکشد، چه برسد به مبارزه برای رهایی انسان ها. اگر جدی هستیم باید بتوانیم بند ناف خود را از سیستم و وابستگی ها ببریم، دوشادوش هر کسی که در گوشه ای از جهان برای شرف انسانی می جنگد در عمل مبارزه کنیم، و هیچوقت به دام این پرسش احمقانه ی راحت طلب نیفتیم که مگر ممکن است. ما نیازمند تعریف پالوده ای از اخلاق هستیم که اصل انسانی را پاکیزه از امکانات و مصلحت اندیشی نگاه می دارد و فقط به مرگ یا پیروزی می انجامد. برای ما که بی هیچ دلیل و بی میل خود به جهان آمده ایم، هدف این است که خود تصمیم بگیریم کی بمیریم و چرا.
آمریکا درمورد کاربرد سلاح هسته ای در ویتنام می گوید، و اسراییل با حمایت آمریکا جنگی تعرضی بر می افروزد و آن را پیشگیرانه می نامد. پس [با این حساب] حمله ی هیتلر به لهستان، فرانسه و روسیه هم پیشگیرانه بود.
While America discusses the use of nuclear weapons in Vietnam, Israel, with American support, initiates a war of aggression and shamelessly labels it a preventive war. Then Hitler's attacks on Poland, France and Russia were preventive too.آمریکا درمورد کاربرد سلاح هسته ای در ویتنام می گوید، و اسراییل با حمایت آمریکا جنگی تعرضی بر می افروزد و آن را پیشگیرانه می نامد. پس [با این حساب] حمله ی هیتلر به لهستان، فرانسه و روسیه هم پیشگیرانه بود.
استعمارطلبی آمریکا به هیچ چیز بسنده نمی کند. اول ویبنام، بولیوی ... و حالا خاورمیانه!
سالهاست آمریکا به اسراییل اسلحه می فرستد. هر هماپیمای جنگی، هر موشک، تانک را آمریکا یا کشورهای غربی دیگر فرستاده اند.
فکر می کنی آمریکایی ها به خاطر نوع دوستی خالص کاری می کنند؟ این خوک ها فقط اختیار میدان های نفتی خاورمیانه را می خواهند! به تخمشان هم نیست اگر ده هزار مردم تلف شوند! خب، پس چرا موعظه نمی کنی که نیمی از مردم دنیا گرسنه هستند و نیم دیگر غرق در تجمل اند! اینکه دعا برای یک دنیای بهتر هیچ سودی ندارد! باید مبارزه کنند، لعنتی!
رفقا! ما وقت زیادی نداریم! در ویتنام خرد شده ایم. ویتنام به طرز اندوهباری تنها اقتاده است. نکته این نیست، "چه" می گوید، که برای قربانیان تعرض آرزوی موفقیت کنیم، به جای آن باید در مخاطرات وی مشارکت کنیم، و او را تا مرگ یا پیروزی همراهی کنیم!
ما فروشگاه را آتش زدیم. ما این کار را در اعتراض به بی عاطفگی مردمی که کنار می نشینند و کشتار جمعی را در ویتنام تماشا می کنند انجام دادیم. ما آموخته ایم که حرف زدن بدون عمل اشتباه است.
من شک دارم که قضات اندیشه ی آقای بادر و خانم انسلین را درک کنند. اگر این طور بود، شما ردای خود را در می آوردید و حنبش اعتراضی را رهبری می کردید!
اگر یک سنگ بیندازید، این یک جرم جزایی است. اگر هزار سنگ انداخته شوند، این یک حرکت سیاسی است. اگر یک خودرو را به آتش بکشید، این یک جرم جزایی است. اگر صدها خودرو به آتش کشیده شوند، این یک حرکت سیاسی است. تظاهرات یعنی اینکه من می گویم با چیزی موافق نیستم. مقاومت یعنی اینکه من مطمئن شوم آنچه با آن مخالفم هرگز روی نمی دهد.
این بار ما بیکار نخواهیم نشست تا فاشیزم مانند دوران هیتلر گسترش یابد. این بار ما مبارزه را علم می کنیم. ما یک وظیفه ی تاریخی داریم. مردم اینجا و آمریکا باید بخورند و بخورند و خرید کنند، تا هرگز واکنشی نشان ندهند و آگاهی کسب نکنند، چون در غیر این صورت باید کاری کنند. من هرگز به کاری نکردن تن نخواهم داد. هرگز. اگر آدم های ما را هدف قرار دهند، مانند آوهنسرگ و دوشکه، ما هم مقابله می کنیم. این یک پیامد منطقی است. در تمام دنیا رفقای مسلح در حال جنگ هستند. ما باید اتحاد خود را نشان دهیم، حتی اگر فاشیست ها ما را به زندان بیندازند. چنین فداکاری هایی لازم است. آیا فکر می کنید خودارضایی نظریه پردازانه ی شما چیزی را تغییر خواهد داد؟
ما بر آنیم که شرایط سیاسی را تغییر دهیم. اینکه چطور ممکن است یک پرسش بورژوازی تخمی است! ما این کار را می کنیم. یا در راه انجام آن کشته می شویم.
چیزی که به آن نیاز داری یک اخلاق جدید است. باید خط واضحی میان خودت و دشمن ات بکشی. خود را از سیستم آزاد کنی و تمام پل های پشت سرت را بسوزانی. اگر جدی هستی، باید بتوانی چنین فداکاری هایی بکنی.
ما می گوییم نظام پوش یک خوک است، نه یک انسان. این گونه ای است که ما باید با وی رفتار کنیم. یعنی ما با او حرف نمی زنیم، و در کل حرف زدن با این جماعت اشتباه است. و بدیهی است هدف قرار دادن شان درست است.
ما می خواهیم اسپرینگر جلوی تبلیغات کثیف روزنامه هایش بر ضد جنبش آزادی بخش جهان سوم را بگیرد. به ویژه اعرابی که برای آزادی فلسطین می جنگند. ما فقط هنگامی عملیات خود بر ضد دشمنان خلق را متوقف می کنیم که خواسته های مان برآورده شوند.
We demand that Springer stops his newspapers from continuing the smear campaign against the Third World liberation movement. Especially against the Arab peoples fighting to liberate Palestine. We will only cease operations against the enemies of the people when our demand have been met.
مائو تسه تنگ زمانی گفت اگر دشمن با شما بجنگد، خوب است. چون ثابت می کند که میان ما و دشمن خط سواکننده ی روشنی وجود دارد. اگر دشمن با زور مقابله کند و ما را با سیاه ترین رنگ ها بنمایاند، حتی بهتر است. این نشان می دهد که ما نه تنها خطی میان خود و دشمن کشیده ایم، بلکه کار ما به موفقیت شگرفی انجامیده است.
Mao Tse-Tung once said, if the enemy fights you, that is good. For its is proof that between us and the enemy a clear dividing line exists. If the enemy confronts us forcefully and paints us in the blackest of colors, then even better. It shows that we have not only drawn a line between us and the enemy but also that our work has led to magnificent success.
هدف این است. تو تصمیم بگیری کی بمیری. آزادی یا مرگ.
That is the goal. You decide when you die. Freedom or death.
بدیهی است من نمی دانم مردن چگونه است. یا کشته شدن. چطور می توانم؟ همین بود. در هر حال در سوی درستی. وضعیت روشن است. جنگ با خوک ها، به عنوان یک انسان، برای رهایی انسان ها. یک انقلابی در رزم. به مبارزه طلبیدن جنگ، با همه ی عشق به زندگی. این روش من برای خدمت به خلق است.
Of course I don't know what it's like to die. Or to be killed. How could I? That was it. On the right side, anyway. The situation is clear. Fighting against the pigs, as a human, for the liberation of humans. A revolutionary at war. Despite all love of life, defying death. That's my way of serving the people.
راستش، دیر است برای این گفتگو. بخت دگرگون کردن وقایع رمیده است. ما، زندانیان، هرگز کنش های ضد شهروندان را تایید نمی کردیم. حکومت مرکزی ... دولت باید دریابد که نسل های دوم و سوم راف خشونت را افزایش خواهند داد. در مقایسه با آنچه امروز روی می دهد، خط مشی های ما میانه رو بودند. کنش های بیرون را نسل های دوم و سوم انجام می دهند. مبارزه مسلحانه بین المللی شده است. پرسش این است: چه دولت هایی از افزایش خشونت سود می برند؟ شاید برخی دولت ها آرزویش را دارند. رابطه ی قدرت میان آمریکا و کشورهای صنعتی غربی توده ها را به وابستگی و پریشانی کشیده است. آنها به طور اجتناب ناپذیری به سوی تقابلی نو، وحشتناک و خشن راه خواهند برد.
It's actually too late for this talk. The chance to influence events has passed. We, the prisoners, would never have approved of acts against innocent civilians. The Federal Government ... The government has to realize that the second and third generations of the RAF will increase the brutality. Compared to what's happening now, our policies were rather moderate. The operations out there have been undertaken by the second and third generations. The armed struggle has become international. The question is: Which states profit from the escalation of violence? Maybe some states even hope for it. The power relations between the US and western industrial states cause the masses to be dependent and oppressed. They will inevitably lead to a new, terrible and violent escalation.
نک.
The Baader Meinhof Complex, Uli Edel, Stefan Aust, Bernd Eichinger. 2008.http://www.baadermeinhofmovie.com/
۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه
Fuck You USA
چندین دهه از نابودی آزادی های مدنی و مردم خواهی در آمریکا می گذرد. تیر خلاص متمم های چهارم تا ششم قانون اساسی را هم بوش و اوباما در دهه ی اخیر زدند تا خاطره ی قانون هیتلر در سال سی و سه را زنده کنند. حالا پس از این همه سال که دولت فاشیست آمریکا کشتار وشکنجه را در همه ی جهان رسمی کرده است، خبرپراکن های آمریکایی حرف از اختیارهای نامحدود سازمان امنیت ملی می زنند و اینکه همه ی مراودات مردم را بدون حکم دادگاه کنترل می کنند و اینکه شبکه های گوگل و فیس بوک با دولت همکاری پشت پرده دارند و اینکه آمریکایی ها حتی نمی دانند هدف حملات هوایی شان کیست و همه ی اخبار دیگری که چندین دهه است بر همه ی مردم دنیا آشکار است جز مردم احمق آمریکایی که سر در زیرشکم دارند. و البته واضح است که مردم آمریکا که شریک جرم دولت شان هستند هنوز هم نمی دانند با این اخبار چه کنند و احتمالا حوصله ی در اوردن سرشان را از زیر شکم ندارند. بگذریم از اینکه آمریکایی فقط وقتی راجع به کشتار با پهپادها واکنش نشان دادند که پلیس آمریکا آنها را برای مصرف داخلی خریداری کرد. دولت آمریکا هم به جای پاسخگویی به مردم، با خونسردی بی شرمانه ی هر دولتی درصدد یافتن کسانی است که این اخبار را به رسانه ها درز داده اند.
پس نه حرفی با دولت آمریکا مانده است و نه با مردم آمریکا. کسی هم ادعای توان تغییر شرایط را ندارد. فقط هر کس تا هر جا که بتواند ضربه ای انتقام جویانه می زند یا دست کم از این گونه حملات پشتیبانی می کند. فقط روی سخن با یک گروه مانده است، آنهایی که از گوگل یا فیس بوک یا سازمان امنیت ملی آمریکا پول می گیرند تا در بیاورند چه کسی چه می کند و چه می گوید و چه می نویسد، کارمندان دون پایه ای که شرافت شان را فروخته اند به پول شکم و زیر شکم، جمعیتی که به آمریکایی ها نیز محدود نمی شود و از میان ایرانیان نیز با واسطه ی تبلیغات شان در رسانه های فارسی زبان عضو می گیرند. شاید کار این گروه این است که دربیاورند اینجا چه نوشته می شود و چه کسی می نویسد. پس باید سخن با این گروه را نیز کوتاه کرد، فاک یو.
نک. http://www.fuckyouusa.com/
پس نه حرفی با دولت آمریکا مانده است و نه با مردم آمریکا. کسی هم ادعای توان تغییر شرایط را ندارد. فقط هر کس تا هر جا که بتواند ضربه ای انتقام جویانه می زند یا دست کم از این گونه حملات پشتیبانی می کند. فقط روی سخن با یک گروه مانده است، آنهایی که از گوگل یا فیس بوک یا سازمان امنیت ملی آمریکا پول می گیرند تا در بیاورند چه کسی چه می کند و چه می گوید و چه می نویسد، کارمندان دون پایه ای که شرافت شان را فروخته اند به پول شکم و زیر شکم، جمعیتی که به آمریکایی ها نیز محدود نمی شود و از میان ایرانیان نیز با واسطه ی تبلیغات شان در رسانه های فارسی زبان عضو می گیرند. شاید کار این گروه این است که دربیاورند اینجا چه نوشته می شود و چه کسی می نویسد. پس باید سخن با این گروه را نیز کوتاه کرد، فاک یو.
نک. http://www.fuckyouusa.com/
۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه
المپیک و شرکا با مسئولیت محدود
در روزگاری نه چندان دور، المپیک در انحصار ورزشکاران آماتور بود، آنهایی که ورزش را به عنوان یک حرفه ی درآمدزا پی نمی گرفتند. این سخت گیری دست کم در مورد ورزشکاران غیر سفید جدی گرفته می شد تا جایی که مدال المپیک سوئد جیم ترپ را که رگه ای از بومیان آمریکایی در خود داشت - با فشار کمیته المپیک آمریکا و علیرغم بخشش کمیته سوئد - پس گرفتند. در چنین دوره ای یک دونده آفریقایی هنوز بخت آن را داشت که با یک دونده اروپایی رقابت کند، چرا که شرکت های چند ملیتی روی هیچکدام سرمایه گذاری نمی کردند و المپیک مکانی بود برای رقابت دو انسان که ورزش را در کنار تکاپوهای روزمره زندگی پی می گرفتند. بنابراین بدیهی بود که ورزشکارانی که از سرمایه گذاری معنوی کشورشان، همچون گستردگی امکانات ورزشی در مدارس، بهره می بردند بخت بیشتری برای گرفتن مدال داشتند تا ورزشکاران کشورهای سرمایه داری که همه چیزشان در خدمت پول بود.
اما روزگار چنان نماند. شرکت های جهانخوار سلطه خود را بر دولت های مزدور گسترش دادند و آنها را وادار کردند تا برای برپایی المپیک به فروش تبلیغ و آگهی بپردازند و خود را برده ی آن شرکت ها سازند. این روزگاری بود که بسیاری از شهرهای برگزارکننده المپیک را در قرض و بدهی و فقر فروبرد (پیوند)، درست مانند آنچه از یک مزرعه پس از هجوم ملخ های ویرانگر باقی می ماند. جشنواره ی پر رنگ و آب المپیک خانه روشنی شهرهای جهان سوم بود پیش از مرگ محتوم.
و روزگار چنان نیز نماند. کمیته المپیک که حالا دربست در اختیار سرمایه داری نوین جهانی است آخرین چوب حراج را هم سال هاست به نمادهای المپیک زده است و شرکت ها را از آگهی دهنده به مجریان بازی ها تبدیل کرده است. حالا همه چیز در اختیار سودآوری است. حتی محدودیت غیر حرفه ای بودن نیز برداشته شد تا آخرین رگه های ورزش غیر حرفه ای در جهان از بین برود. ورزشکاران کشورهای غیر سرمایه داری هر روز بخت کمتری برای بردن مدال یا حتی رقابت و حضور در المپیک را دارند، چون المپیک پیش از آنکه به ورزش مربوط باشد به پولی مربوط است که یک ورزشکار می تواند برای دستیابی به تجهیزات و امکانات و مکان و زمان تمرین اختصاص دهد. کشورهای استثمارگر تا آنجا پیش رفته اند که با اعطای ملیت فوری به ورزشکاران کشورهای دیگر - با فاصله ای اندک از آغاز رقابت ها - حاصل عمر آنها و دستاورد ملی شان را به نام خود تاراج می کنند (یک نمونه). انگلستان از جمله این کشورهاست که پیشینه شرکت دادن ورزشکاران رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی را وقتی در تحریم جهانی بودند در کارنامه اش دارد (نمونه ی دیگر). دلال ها و واسطه ها عرصه ی ورزش را نیز همچون عرصه ی دانش و فرهنگ در خدمت پول درآورده اند.
پس نباید شگفت زده شد از اینکه مراسم گشایش المپیک دربست در اختیار تبلیغ برای سرمایه داری غیر انسانی انگلستان باشد. بدیهی بود نام برتراند راسل جایی در فهرست مشاهیر نام برده شده در این مراسم نداشته باشد، چون بر جنگ افروزی آمریکایی ها تاخته بود. همچنین نام الکساندر فلمینگ برده نشد، شاید چون اسکاتلندی بود (این جور موقع ها بریتانیای کبیر می شود انگلستان)، و شاید چون حاضر نشد پنیسیلین را به انحصار شرکت های داروسازی در آورد تا از تولید آن، همچون داروهای سرطان و ایدز، جیب خود را پر کنند وقتی میلیون ها انسان جان خود را به خاطر نداشتن پول دارو از دست می دهند. همچنین صنعتی شدن انگلستان بخش ویژه ای در مراسم گشایش داشت، ولی از عواقب غیر انسانی آن و خردشدن طبقه ی کارگر خبری نبود. پس جایی برای نام چارلز دیکنز هم نبود. نشانه های روزگار نو و نسل نو در لندن نیز آنچنان بی مایه و سطحی بود که هیچ پیوندی با جنبش های اخیر جوانان و دانشجویان در لندن نداشت، مگر در حضور پر رنگ سرکوبگران پلیس و ارتش در پس زمینه.
پس نباید شگفت زده شد از اینکه مراسم گشایش المپیک دربست در اختیار تبلیغ برای سرمایه داری غیر انسانی انگلستان باشد. بدیهی بود نام برتراند راسل جایی در فهرست مشاهیر نام برده شده در این مراسم نداشته باشد، چون بر جنگ افروزی آمریکایی ها تاخته بود. همچنین نام الکساندر فلمینگ برده نشد، شاید چون اسکاتلندی بود (این جور موقع ها بریتانیای کبیر می شود انگلستان)، و شاید چون حاضر نشد پنیسیلین را به انحصار شرکت های داروسازی در آورد تا از تولید آن، همچون داروهای سرطان و ایدز، جیب خود را پر کنند وقتی میلیون ها انسان جان خود را به خاطر نداشتن پول دارو از دست می دهند. همچنین صنعتی شدن انگلستان بخش ویژه ای در مراسم گشایش داشت، ولی از عواقب غیر انسانی آن و خردشدن طبقه ی کارگر خبری نبود. پس جایی برای نام چارلز دیکنز هم نبود. نشانه های روزگار نو و نسل نو در لندن نیز آنچنان بی مایه و سطحی بود که هیچ پیوندی با جنبش های اخیر جوانان و دانشجویان در لندن نداشت، مگر در حضور پر رنگ سرکوبگران پلیس و ارتش در پس زمینه.
برگزارکنندگان جشن تلاش فراوانی به خرج دادند تا دست کم پرچم المپیک و مشعل آن را - به روال سنتی آن - به دست ورزشکاران بسپارند، یا دست کم شخصیت های انسان مدار. حضور محمدعلی نشانه ای از این تلاش بود تا پوششی باشد بر این پرسش که سیاستمداری چون بان کی-مون آنجا در میان فعالان حقوق بشر چه می کند، کسی که مقام دبیرکلی سازمان ملل را با مقام حافظ منافع ایالات متحده آمریکا اشتباه گرفته است.
مراسم گشایش با نواختن آهسته ی ناقوسی آغاز شد که می شد آن را چون بانگ رسای مرگ جهان و انسانیت به گوش جان شنید (پیوند). سرنوشت پرچم المپیک و سپرده شدن آن به دست نظامیان نیز باید چون هشداری بر آنچه در پیش روست دیده شود، گردآمدن زر و زور و تزویر در یک جا برای قربانی کردن آنچه از انسانیت باقی مانده است.
۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه
از انرژی و عدالت و اپل
قضیه در هم آمیخته ی نژاد پرستی آمریکایی ها و تبعیض شرکت اپل و تحریم های وزارت اقتصاد آمریکا می تواند بیدارباش خوبی باشد برای ایرانیان مقیم آمریکا که فکر می کنند خونشان از بومیان و سیاهان و ژاپنی ها و لاتین تبارها رنگین تر است و آمریکایی ها آنها را در امان خواهند گذاشت. بگذریم که هنوز برخی گروه های ایرانی-آمریکایی در صدد تبرئه آمریکایی ها از تبعیض هستند (مثلا گروه پایا -PAAIA- که متشکل از خرپول های دزد ایرانی آمریکایی است که با دلار هفت تومان مملکت را تاراج کردند؛ دختر پرویز ثابتی، دژخیم جنایتکار ساواک و پیمانکار بساز و بفروش در آمریکا، را در فهرست اعضای برجسته خود دارد؛ و هنوز سود بیشتری در مجیز گویی آمریکاییان می بیند تا دفاع از حقوق مردم ایران). اگر ایرانی ها کمی به خود بیایند و تبعیض های گوناگون را چون تکه های یک جورچین کنار هم بگذارند، شاید بتوانند پیش از آنکه دیر شود برای خود سرپناهی قانونی فراهم کنند و دست کم با پیوستن به جنبش ضد فاشیزم در آمریکا به سرنوشت ژاپنی های دوره ی جنگ دچار نشوند. چون بدیهی است کسانی مثل ثابتی که دختر دیگرش با آمریکایی خرپول دیگری به نام زاگات ازدواج کرده است باز هم به موقع از مهلکه فرار خواهند کرد.
اما این داستان رویه ی ناگفته ای نیز دارد. ایرانیان نیز همانند بسیاری دیگر از مردم دنیا آنچنان فریفته ی فرآورده های نوین شده اند که دل مشغولی شان خرید آخرین مدل هاست، نه پرسش از فرهنگ مصرف گرایی. جای ایرانیان در اعتراض های جهانی به سیاست های جنایتکارانه ی شرکت اپل در چین بسیار خالی است. حکومت ایران هم که تکلیفش معلوم است. وقتی با خرید فرآورده های اپل، بدون هرگونه پرسشی از فرآیند تولید، دست آنان را برای استثمار و گسترش تبعیض در دیگر کشورها باز می گذاریم، پیشاپیش فرصت های خود را برای مقابله با تبعیض در آمریکا و به زیان شهروند ایرانی تبار از دست داده ایم. و البته اپل فقط یکی از شرکت های آمریکایی است که هیچ احترامی برای هیچ انسانی قائل نیست. سرنوشت به هم بافته ی انسان ها و جهانی شدن استثمار به خوبی نشان می دهند که دفاع از حقوق کارگر استثمارشده ی چینی زمینه ای است برای دفاع از حقوق ایرانی میانه حال ساکن آمریکا و برعکس.
نگاهی به جزوه ای که ایوان ایلیچ (2002-1926)، فیلسوف و نظریه پرداز اجتماعی، در دهه ی هفتاد نگاشته است نشان می دهد تا چه حد سقوط کرده ایم که حتی این پرسش ها نیز مطرح نمی شوند، چه برسد به پاسخ آنها. وانوشت زیر از برگردان فارسی متن (که به بهای پشت جلد هفتاد و پنج ریال خریدم!) شاید بازگشایشی بر این موضوع باشد. تاکیدها در متن از آژند است.
"یک آمریکایی نمونه، برای طی ده هزار کیلومتر مسافت، هزار و ششصد ساعت وقت صرف می کند. یعنی در حدود ساعتی شش کیلومتر را می پیماید. در کشورهایی هم که صنعت حمل و نقل راه پیدا نکرده است مردم این مسافت را در همین مدت از زمان طی می کنند. در آن جاها مردم، پیاده، به هر جا که می خواهند می روند و به جای بیست و هشت درصد فقط در حدود سه تا هشت ساعت درصد از وقت جامعه در عبور و مرور تلف می شود. آنچه ترافیک کشورهای غنی را از ترافیک کشورهای فقیر مشخص می گرداند این نیست که در کشورهای اول اکثریت مردم مسافت بیشتری را در هر ساعت طی می کنند، بلکه این است که مجبورند مقادیر بیشتری انرژی که جمع و توزیع آن توسط صنعت حمل و نقل به طور غیر عادلانه انجام می شود، مصرف می کنند.
...
مسافر معتاد باید یک رشته اعتقادات و انتظارات جدیدی برای خود دست و پا کند تا بتواند در جهان غریبی که هم تنهایی ها و هم آشنایی هایش مولود صنعت حمل و نقل است احساس آرامش کند. برای او گردهمایی آدمیان معنی ندارد مگر اینکه اتومبیل عده ای را به یک جای گرد آورد. چنین باورش شده است که نیروی سیاسی یا از ظرفیت سیستم حمل و نقل سرچشمه می گیرد و یا از دسترسی به صفحه ی تلویزیون حاصل می شود. آزادی حرکت را با آزادی حرکت داده شدن عوضی می گیرد.
سطح فعالیت دمکراتیک به زعم او وابسته است به نیروی حمل و نقل و وسایل ارتباطی. ایمان خود را به نیروی پا و زبان خویش از دست داده است. بنابراین آنچه می خواهد سرویس بهتری است برای یک مشتری؛ نه آزادی بیشتری برای یک شهروند.
او دیگر آزادی حرکت و آزادی بیان نمی خواهد. آنچه می خواهد این است که مثل بار حملش بکنند و وسایل خبری "اطلاعات" را به او برسانند. او به دنبال تولیدات بهتر است نه آنکه زنجیر اسارت این تولیدات را بشکند.
اینک وقت آن فرا رسیده است که حالی این موجود بشود که افزون طلبی های او نتیجه ی معکوس بار می آورد، بند او را سخت تر می کند و به کمبود بیشتر عدالت و فراغت و استقلال می انجامد."
ایلیچ، ایوان. انرژی و عدالت. برگردان محمدعلی موحد (از چاپ 1974، Calder and Boyars Ltd)، موسسه انتشارات علمی دانشگاه صنعتی آریامهر، تهران: ۱۳۵۶ (=۲۵۳۶). (ببینید).
۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه
از دو سوی روزگار
قضیه این است که ما خودمان را سر کار گذاشته ایم. افکار و اندیشه ها گویا فقط در سر ماست که می گردد. هیچکس به هیچ جایش نیست که روزگار چگونه می گذرد. همه چیز کالایی است مانند سبزه و تره بار روز که می آید و می رود. درست مثل اینکه بشوی باغبان جایی و دلت خوش است به اینکه در آینده به گل ها برسی و درخت بکاری و در حین کار خیالی نیست اگر چند بار کود هم ببری و بعد دریابی که اصلا صاحب کار برای همان کودها پول می دهد و یک روز هم در می آید که همه ی باغچه را بکوبند و صاف کنند تا بار کود راحت بیاید و برود و تو می مانی و بار کود تا آخر عمر. حالا حکایت زندگی است با همه ی بالا پایین های احمقانه اش. همه ی تلاش ها را که جمع می زنی می بینی سر آخر دو کار مفید از زندگی در نمی آید و آن دو کار هم فقط به نظر خودت مفید بوده است و بس. همه ی نفع زندگی رفته است به جیب جماعتی که سبزه و تره بار روز را به ما فروخته اند و از ما چون گاو شیری بهره کشیده اند. و ما همه ی اینها را تاب می آوریم چون زنده هستیم، یا چون گرگ بیابان از "انتخاب ساده ای میان سوزشی خرد و زودگذر، و یک رنج غیرقابل اندیشیدن، حریصانه و پایان ناپذیر" ناتوانیم. شاید هم در بند روز انتقام هستیم، از زندگی و روزگار و البته خودمان.
۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه
آغاز
از همه بدتر این خواهد بود که بخواهی بدانی از کجا شروع شد. همینطور باید در دهلیزهای خاطره ات برگردی عقب و دلیل پشت دلیل بیاوری برای زندگی و زنده ماندن و این خزعبلات. به جایی می رسی که دیگر جز تاریکی چیزی در اعماق آن دهلیزها نمی یابی و باید دست به دامن دهلیزهای تودرتوی خاطره کسانت باشی که شاید نوری بر آنچه فراموش شده است بیندازند. و این نور همیشه روشنایی نیست، که بیشتر به سردرگمی شب تاب هایی می ماند که اینجا و آنجا چیزی را روشن تر از آنچه هست می نمایانند. و هیچوقت نمی رسی به اینکه از کجا شروع شد، از دیروز، از سال پیش، از شهری که دوست داشتم، از مدرسه ای که می رفتم، یا از خانه ای که جا ماند؟ گویا از همه جا شروع شده بود و از هیچ جا شروع نشده بود. نه به دنیا آمدن آغازی است که می پنداریم و نه حتی کوچ اسلاف مان به دیاری که از آن رانده شدیم. آغازی در کار نیست، هر چه هست پایان است و هر چه بود پایان بود، پایانی بر نبودن، پایانی بر قرار، پایانی بر تاب و توان، پایانی بر ماندن، پایانی بر همه چیز و سرانجام پایانی بر بودن. از همه بهتر این خواهد بود که بخواهی بدانی در کجا پایان می یابد. نه به دهلیز خاطره ای نیازی هست و نه رانده شدنی به تاریکی های تودرتو. باید بخواهی که "قطره ی قطرانی" بشوی در "نامتناهی ظلمات". "دریغا، ای کاش ای کاش، قضاوتی قضاوتی قضاوتی، درکار درکار درکار میبود!».
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سهشنبه
از دلال ها و واسطه ها
داستان های کودکی همیشه پر بود از دانشمندان دود چراغ خورده ای که با فقر و قناعت زندگی می کردند در برابر ثروتمندانی که از دانش گریزان و ناتوان بودند. داستان سرا هم کسی نبود جز پدر یا مادر بی سواد یا کم سوادی که از ابتدایی بالاتر نرفته بود، ولی دانش را می پرستید. همین خط کشی های ساده کافی بود تا بشود راه را تا آخرش دید، دانشمند فقیر و بی چیز. اما جایی در میانه ی راه این خط کشی ها به هم خورد. شاید دانشمندان در پی وسوسه ی پول رفتند و شاید هم ثروتمندان تاب حقارت کم دانشی را نیاوردند. و البته هر دو از اصالت آن داستان های کودکی دور ماندند. حالا دانشگاه، آخرین جایی که می شد در آن دانش را جست، پر شده است از آدم هایی که مصرف کننده و تغذیه کننده ی نئولیبرالیزم هستند. دانش مسلکان دانشی را کسب نمی کنند مگر از آن پولی در آید. و مالداران همه ی زور خود را می زنند تا سطح آموزش را به نادانی خود نزدیک کنند بلکه مدرکی بگیرند که حقارت شان را بپوشاند. آنها که می توانند یاد بگیرند در پی پول هستند و آنها که در کلاس ها حاضر می شوند نمی توانند یاد بگیرند. و این پایان عصر دانش است. دلالی و واسطه گری میانه دار است تا صاحبان شرکت ها دانشگاه را نیز تصاحب کنند. دولت های نئولیبرال با کاهش و نابود کردن تحصیلات رایگان عمومی راه را برای پولداران باز گذاشته اند تا دانشگاه های ورشکسته را به طمع پول به سوی خود بکشانند، چیزی نه چندان دور از تن فروشی علمی. در بهترین شرایط دانشگاه ها تبدیل شده اند به پژوهشکده های خصوصی شرکت های چندملیتی و دانشجویان به برده گان شان. از همه بدتر اینکه دانشگاه های کشورهای زمانی مستقل هم پیرو الگوهای خبیث آمریکایی شده اند. زمان برای بازیافت دانش در حال از دست رفتن است. نسل جدید مردم تحت سلطه بدون دستیابی به تحصیلات رایگان کاری از پیش نخواهد برد و راهی جز برده گی در پیش رو نخواهد دید.
اشتراک در:
پستها (Atom)




