۱۳۸۸ آبان ۵, سهشنبه
متوسط
من متوسطم. از خانواده ی متوسطی آمده ام. یعنی به من گفته اند که این را بگویم. و اگر کسی اصرار کرد بگویم متوسط بالا. مادرم اصرار داشت بگویم متوسط بالا. و اینکه بگویم پدرم طراح است. قدیم ها کارگر بوده، وقتی تحصیلات ابتدایی را تمام کرده بوده است. اما خودش هنوز می گوید کارگر است. وقتی هم در کنفرانسی دعوتش کردند پای مقاله اش نوشت که کارگر است. اما برنامه ریزان کنفرانس هم جلوی اسمش نوشتند تکنیسین. انگار آنها هم می خواستند متوسط باشند، متوسط بالا. من دوستی داشتم که خیلی بالا بود، اما خودش رویش نمی شد بگوید بالاست. و دوستی داشتم که خیلی پایین بود، و می گفت متوسط پایین است. و من فکر می کردم ایران هم که در میانه ی شمالی است، یک جورهایی می شود متوسط بالا. در پرونده ی بهداشتی ام هم همه اش نوشته بود متوسط یا خوب، نظم، بازی، اخلاق. و اینجوری من متوسط ماندم. نمی دانستم چطور می شود متوسط نبود. می گفتند باید کسی را بشناسی. مثلا همسایه ای که متوسط نیست. ولی ما درست وسط نظام آباد و گرگان بودیم، بین متوسط پایین و متوسط بالا. و همیشه سعی می کردیم مسیرمان از متوسط بالا باشد. خانه مان هم بین یک خیابان و یک کوچه ی بن بست مانده بود. از در کوچه می رفتم تا با متوسط های پایین بازی کنم، و از در خیابان راهم را از میان متوسط های بالا به دانشگاه باز می کردم، که بالا بود. اما حقوق ام می گفت هنوز متوسطی. حتی حقوق اجتماعی ام هم متوسط ماند. حالا وقتی قهوه چی می پرسد قهوه را تو چه لیوانی بریزد می گویم متوسط. وقتی اغذیه فروش می پرسد چه اندازه لقمه پیچی می خواهی، می گویم متوسط. طعم همه ی غذاها و میزان خواب و حد استرس و شدت درد و خورگی روح و همه و همه شده است متوسط. من به همه می گویم متوسط بالا، ولی خودم هم نمی دانم مرز بالا و پایین کجاست. حالا همه ی فکر و ذکرم این است که مرگ متوسط چه شکلی است، چطور می شود عوضش کرد، بدون اینکه لازم باشد کسی را بشناسی که متوسط نیست.
Labels:
اندیشه
۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه
شغل آینده
آن وقت ها وقتی می پرسیدند می خواهی چکاره شوی، جواب های آماده ای داشتم، معلم، دانشمند، مهندس و این جور چیزها. هر کدام هم دلیلی داشت، مثلا معلمم را دوست داشتم، یا از آزمایش کاشت دانه لوبیای کتاب علوم خوشم آمده بود، یا فکر می کردم برادرهایم خیلی با حالند. هیچوقت هم به سرم نزد آتش نشان یا خلبان یا دکتر بشوم، ولی فکر زندانی سیاسی شدن و چریک شدن از سرم گذشته بود. بعدها هم یه جورهایی دنبال همان مشاغل آرمانی رفتم چون فکر می کردم دانشجویان جویای دانش اند و پژوهشکده ها نیازمند پژوهش و سازه ها و روسازه ها آماده ی طرح و ساخت. اما امروز فکر می کنم شغل آرمانی شاید همان بمب گذار انتحاری ست. فقط مشکل این است که هنوز بمبی به بزرگی و هوشمندی آنچه باید باشد ساخته نشده است تا همه آنهایی را که باید فراگیرد پوشش دهد. برای همین هم این حرفه افتاده است دست جماعتی که حسی از مکان و زمان مناسب ندارند، درست مثل همین حرفه های معلمی و دانشمندی و مهندسی. در واقع طبق معمول کیفیت و نتیجه فدای سرعت و ارزانی می شوند. همین روش برخورد است که آدم را وا می دارد تا هر روز برای خودش دلیلی بتراشد و آن را تا روز بعد تاب بیاورد که این نیز بگذرد و هیچوقت به این اندیشه نپردازد که این همه کافی ست و بس...
Labels:
اندیشه
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
دلال ها
بسیاری از دانش آموختگان چنین مراکزی تا پایان عمر به تولید پوچ خواهند پرداخت و حقوق خود را برای خرید همه ی آنچه به آن بی نیازند به دلالان می دهند و با آوردن کودکانی به این دنیا سود نسل بعدی واسطه ها را تضمین می کنند. در همین حال دلالان و واسطه ها با تزویرهای گوناگون سلطه ی خود بر جهان را مستحکم می کنند و مطمئن خواهند شد تا هیچ فرهیخته ای در هیچ کجای جهان بر کار نباشد. این گروه بی شرم تا آنجا پیش می روند که مبانی برده داری نوین را با نام های آیینی مدیریت و رهبری به دیگران آموزش می دهند.
داستان مردم بی سوادی که تصویر مار را از مزوری پذیرفتند و واژه ی مار را از نویسنده ای نه، داستان انسان امروز است. رهبران سیاسی کشورها حیله گرانی هستند که راه حکومت اقلیتی بسیار بسیار ناچیز را بر اکثریت هموار می کنند و با گسترش قدرت اقتصادی و نظامی خود همه چیز را می خرند یا به دست می آورند، از فرآورده های کشاورزی و شکار مردم جوامع بدوی تا سرمایه های علمی و معنوی اندیشمندان امروزی. این گروه همان واسطه هایی هستند که دسترنج قشر تولیدکننده را در میانه ی راه می ربایند، چه مالکیت زمین باشد، چه مالکیت اختراع و نظریه ی علمی، چه پول نقد باشد، چه عنوان نویسندگی یک اثر. در نهایت نیز همین گروه به خود لقب شوالیه و دوک و استاد و برنده جایزه نوبل می دهند و با برقراری قوانین خودساخته مطمئن می شوند که فرزندان شان نیز از همان مدارج و مزایا بهره مند خواهند شد.
جماعتی که در طول سده ها و نسل در نسل مردم را به بردگی و بیگاری گرفته اند، امروز با تکیه بر پول فراوانی که کسب کرده اند برای خود شهرت و افتخار کسب می کنند و با دعوت همگان به رعایت قوانینی که خود نوشته اند و پرهیز آنان از هرگونه خشونت، آنان را از هر گونه مقابله به مثل و انتقام جویی باز می دارند. بسیاری از ما بر این باوریم که اگر بازی را به روش آنان بازی کنیم و همه ی جنایات آنان را ببخشیم و خود را در برابر آنان خلع سلاح کنیم، این واسطه های نازنین ما را در ثروتی که از خودمان به یغما برده اند شریک خواهند کرد و یا دست کم دیگر دست تطاول به منابع ما دراز نخواهند کرد. و ما دوست داریم این را باور کنیم چون دانش آموخته ی مکتب همین دلال ها هستیم و گمان داریم مذهب مان یا ملیت مان یا آرمان حزبی مان در گرو حکومت این اقلیت بسیار بسیار ناچیز است. حکایت بی ثمری جنبش های مردمی و نامرادی مبارزه فرودست ترین طبقات جامعه علیه همه ی نشانه های حکومت بزرگترین دروغ تاریخ به روایت دلال هاست.
Labels:
اندیشه
۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه
...
از ته کوچه ای بلند و باریک پیدا شد. گویی خواب می دیدم. پسرکی بود سوار بر دوچرخه ای بزرگتر از خودش که به زحمت آن را از پیاده روی تنگ عبور می داد تا در جوی آب میانه ی کوچه نیفتد. به سوی من می آمد، بر خلاف مسیر آب جوی. صدای قل قل آب با هوار قوطی فلزی خالی که با آن می رفت در هم می آمیخت و تحمل بوی لجن کف جوی را آسان می کرد. قدم به سوی دیگر گذاشتم که پهنای اش از شانه های ام کمتر بود. به ناچار ایستادم تا رد شود. نمی دانم، شاید می خواستم چیزی بگویم. نگاه اش مرا پایید و باز برگشت به سوی فرمان دوچرخه اش و چرخ جلوی آن که با احتیاط از روی موزاییک های شکسته و آسفالت های دست ریز ناهموار رد می شدند. گویا لبخندی نیز بر لب داشت، و شاید برقی در چشمان اش، وقتی از سر کوچه ی فرعی بن بست گذشت، از روی دست اندازی و از کنار در خانه ای سر نبش. و باز همان پیاده روی تنگ بود. همانطور تکیه داده به دیوار سیمانی راهش را پاییدم تا در سوی دیگر کوچه گم شد، رو به میدانگاهی با پیاده روهای پهن و بزرگ. سر برگرداندم. کسی در کوچه نبود. نه صدای پایی بود و نه صدای زنگ دوچرخه ای. قوطی خالی دیگری با آب می رفت. خواب ندیده بودم. کودکی ام از کنارم گذشته بود. همین.
۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه
پناهندگی به هزینه مردم
این روزها بازار پناهندگی های تشریفاتی گرم است و با استقبال رسانه ها نیز مواجه شده است. در این چند ده سال اخیر بسیاری از ایرانیان به دلایل گوناگون پناهندگی را بر مهاجرت ترجیح داده اند:
یکم، گروهی از بیم جان و به دلایل سیاسی از مرزها گریختند و در غبار غربت آن سوی مرزها گم شدند، نه تجلیلی و نه استقبالی. هر از گاهی خبر رحلت شان را در رسانه ها می خوانیم و آه می کشیم. رفقای چپ اغلب چنین سرنوشتی داشتند.
دوم، گروهی طاقت دشواری های اقتصادی و صف های پشت سفارت ها را نداشتند، از مرزهای آشکار و پنهان گذشتند تا کاری بیابند. برخی بعد از سال ها راه آمد و شد به ایران را بازیافتند، و برخی نه. همسایگان مان اغلب چنین بودند. و بودند کسانی از این گروه که دین را بهانه ی پناهندگی اقتصادی و اجتماعی کردند. مسلمانانی که در کشور بیگانه خود را بهایی نامیدند و یهودیانی که با حفظ سرمایه ها و کار و کسب داخل ایران از مزایای پناهندگی آمریکا نیز استفاده می کنند به نوعی متقلبان این شیوه پناهندگی هستند.
سوم، گروهی صف خود را از سربازان مدافع میهن جدا کردند و گریختند. بسیاری از ایشان با پشتوانه پول فراوان سربازی های خود را خریدند و باز خود را از ما دانستند. خیلی هاشان همیشه به رخ مان می کشند که از ونک پایین تر نیامده اند.
چهارم، جماعتی هستند که در تمام این سال ها با رژیم ایران ساختند و پرداختند ولی به هوای بادهای موسمی بادبان را گردشی دادند و به این سو آمدند. حتی برخی خود را روشنفکر و مبارز و آزادی خواه نامیدند و آماده اند تا همراه با جنبشی نوین باز مناصب از دست رفته را بازیابند. در این گروه همه جور آدمی از کارگردان گرفته تا عضو سپاه پاسداران را می شود دید.
پنجم، گروه نه چندان نورسی هستند که نه اهل فرار شبانه از مرزها هستند و نه حاضرند پول بلیت هواپیما را از جیب بدهند. این جماعت خود را به خرج مردم ایران و از سر همراهی با کاروان های ورزشی و فرهنگی به کشور بیگانه می رسانند. برخی حتی سابقه ی کار در نهادهای سوال برانگیزی چون صدا و سیما و وزارت ارشاد دارند، که نشان از زد و بندها و خط و ربط های شان با عوامل رژیم دارد. نه بیم جان داشته اند، نه غم نان، و نه سابقه ای از مبارزه در کارنامه شان دیده می شود. فقط فهمیده اند تا کجا می شود از هر موقعیتی سواری گرفت و کی باید موکب را عوض کرد. تا وقتی در ایران بودند مردم را به هیچ می گرفتند، و حالا که این سو آمده اند مردم این سو را دست انداخته اند.
مهاجرت حق هر انسانی است. پناهندگی از سر درماندگی قابل درک است. اما پناهندگی به خرج خزانه ی ملی قابل بخشش نیست، به خصوص اگر پناهنده تا یک روز پیش از درخواست پناهندگی حقوق بگیر و محرم رژیم بوده است.
یکم، گروهی از بیم جان و به دلایل سیاسی از مرزها گریختند و در غبار غربت آن سوی مرزها گم شدند، نه تجلیلی و نه استقبالی. هر از گاهی خبر رحلت شان را در رسانه ها می خوانیم و آه می کشیم. رفقای چپ اغلب چنین سرنوشتی داشتند.
دوم، گروهی طاقت دشواری های اقتصادی و صف های پشت سفارت ها را نداشتند، از مرزهای آشکار و پنهان گذشتند تا کاری بیابند. برخی بعد از سال ها راه آمد و شد به ایران را بازیافتند، و برخی نه. همسایگان مان اغلب چنین بودند. و بودند کسانی از این گروه که دین را بهانه ی پناهندگی اقتصادی و اجتماعی کردند. مسلمانانی که در کشور بیگانه خود را بهایی نامیدند و یهودیانی که با حفظ سرمایه ها و کار و کسب داخل ایران از مزایای پناهندگی آمریکا نیز استفاده می کنند به نوعی متقلبان این شیوه پناهندگی هستند.
سوم، گروهی صف خود را از سربازان مدافع میهن جدا کردند و گریختند. بسیاری از ایشان با پشتوانه پول فراوان سربازی های خود را خریدند و باز خود را از ما دانستند. خیلی هاشان همیشه به رخ مان می کشند که از ونک پایین تر نیامده اند.
چهارم، جماعتی هستند که در تمام این سال ها با رژیم ایران ساختند و پرداختند ولی به هوای بادهای موسمی بادبان را گردشی دادند و به این سو آمدند. حتی برخی خود را روشنفکر و مبارز و آزادی خواه نامیدند و آماده اند تا همراه با جنبشی نوین باز مناصب از دست رفته را بازیابند. در این گروه همه جور آدمی از کارگردان گرفته تا عضو سپاه پاسداران را می شود دید.
پنجم، گروه نه چندان نورسی هستند که نه اهل فرار شبانه از مرزها هستند و نه حاضرند پول بلیت هواپیما را از جیب بدهند. این جماعت خود را به خرج مردم ایران و از سر همراهی با کاروان های ورزشی و فرهنگی به کشور بیگانه می رسانند. برخی حتی سابقه ی کار در نهادهای سوال برانگیزی چون صدا و سیما و وزارت ارشاد دارند، که نشان از زد و بندها و خط و ربط های شان با عوامل رژیم دارد. نه بیم جان داشته اند، نه غم نان، و نه سابقه ای از مبارزه در کارنامه شان دیده می شود. فقط فهمیده اند تا کجا می شود از هر موقعیتی سواری گرفت و کی باید موکب را عوض کرد. تا وقتی در ایران بودند مردم را به هیچ می گرفتند، و حالا که این سو آمده اند مردم این سو را دست انداخته اند.
مهاجرت حق هر انسانی است. پناهندگی از سر درماندگی قابل درک است. اما پناهندگی به خرج خزانه ی ملی قابل بخشش نیست، به خصوص اگر پناهنده تا یک روز پیش از درخواست پناهندگی حقوق بگیر و محرم رژیم بوده است.
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
سفرهای دور و دراز
مرا به آسمان بفرستید!
مادر!
دست بچه ات را به من بده!
آیا تو خواب رنگین دیده ای؟
خسته هستم.
می خواهم بخوابم.
آقا!
تو مرگ سبز می دانی چیست؟
هیچ قانونی از رنگ سبز و بوی بهار حمایت نمی کند.
اینجا زلزله خواهد شد.
اینجا یک شب، ماه خواهد سوخت.
جوراب های ابریشمی خواهد سوخت.
اینجا ستون های عشق را از بلور بدل ساخته اند.
چه فروریزنده است ایمان.
چه عابر است دوستی.
سلام آقا!
سلام خانم!
من یک کودکم.
من فانوس تاشو هستم.
در من شمعی روشن کنید!
نادر ابراهیمی، بار دیگر شهری که دوست می داشتم.
نادر ابراهیمی، سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن.
www.naderebrahimi.com
۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه
یادمان باشد
یادمان باشد گروهی از ایرانیان عرب تبار از ماه ها پیش از رسمی شدن جنگ شهرها ی جنوب را به ناامنی کشانده بودند.
یادمان باشد عراقی ها بسیاری از اعراب ایرانی تبار را در مرزها آواره رها کردند.
یادمان باشد ایرانیان بسیاری از زیر بار جنگ شانه خالی کردند و با تکیه بر سرمایه های بادآورده از کشور گریختند.
یادمان باشد جوانان بسیاری در لباس هایی به رنگ های گوناگون در برابر تجاوز ایستادند و دلاورانه جان دادند.
یادمان باشد تمام کشورهای عربی، حتی فلسطین، از عراق پشتیبانی کردند تا آرزوی دیرینه دستیابی به خاک ایران را برآورده کنند.
یادمان باشد آمریکایی ها و اروپایی ها از هیچ کمکی به عراق، از جمله ارسال سلاح های شیمیایی، دریغ نکردند.
یادمان باشد سازمان ملل تا سال ها حاضر نشد حکومت عراق را برای آغاز جنگ محکوم و یا حتی سرزنش کند.
یادمان باشد سربازان عراقی، و نه شخص صدام حسین، دست به چه جنایات و تجاوزاتی مانند فاجعه ی سوسنگرد زدند.
یادمان باشد نه عراقی ها و نه حکومت شان هرگز غرامت مندرج در قطعنامه سازمان ملل را نپرداختند.
یادمان باشد شورای امنیت سازمان ملل هرگز از حقوق ایران دفاع نکرد.
یادمان باشد همه ی این ستم ها وقتی به ایران رفت که فقط به شاه نوکر صفت آمریکایی گفته بودیم نه، و آمریکایی ها از این رنجیده بودند. شاید هم از این رنجیده بودند که سفارت شان را به حال خود نگذاشته بودیم تا مانند سال سی و دو از آنجا کودتا را رهبری کنند. هنوز نه احمدی نژادی در کار بود و نه تاسیسات هسته ای. فقط شیرهای نفت به اسراییل و آفریقای جنوبی نژاد پرست را بسته بودیم. و در همان حال آمریکا از اسراییل حمایت می کرد و انگلیس از آفریقای جنوبی.
یادمان باشد ما تنها هستیم. ایران تنهاست. و سازمان ملل و شورای امنیت و صاحبان حق وتو و سیاست بازان جهانی فقط می خواهند سوار باشند.
یادمان باشد هیچکس در نیویورک جرئت ندارد عکس آریل شارون را روی اتوبوسی با شعار حقوق بشر بگذارد. هیچکس جرئت ندارد حرفی از سازندگان بمب هیروشیما و ناکازاکی بزند، مگر به تحسین. هیچکس حق ندارد بوش یا اوباما یا نیکسون یا ترومن را بابت کشتار مردم بیگناه بازخواست کند، نه ناپالم، نه عراق، نه ویتنام، نه افغانستان، و نه هیچ جای دیگر. هیچکس جرئت ندارد بپرسد تکلیف آوارگان شصت ساله ی فلسطینی که در اسارت به دنیا آمده اند چیست.
یادمان باشد روزی که سلاح را زمین بگذاریم، بمب ها بر سرمان فرود خواهند آمد.
۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سهشنبه
موقعیت
درست مانند خوابزده ای که می خواهد دنیا را خبر کند، فریاد در گلوگاه می ماند. این بارزترین مشخصه ی موقعیت ما در آمریکا، اتاق فرمان جنایات متعدد علیه بشریت است. حکایت ها همان ها هستند که بودند، با مناسبت هایی تازه، از جمله انعکاس روز قدس در اسراییل و دستبند سبز بر دستان خانم آغداشلو، و برچسب حمایت از جنبش ایران بر کنسرت های دست دیزی این طرف:
صهیونیست ها از گفتارهای این احمدی نژاد بیشترین بهره برداری را می کنند و مخالفت با وی را در زمره ی حمایت از خودشان و دم و دستک هولوکاست شان جا می زنند و در نهایت هر صدای مخالف را که در پی متوقف ساختن اشغال، نسل کشی و تبعیض نژادی در فلسطین است به پای امثال او می گذارند. در همین حال رسانه های وابسته شان پرده ی بزرگی روی ماهیت تظاهرات مردم در روز قدس و چرایی انتخاب این روز برای مخالفت با حکومت کودتا در ایران کشیده اند.
دیگر اینکه این پول صدقه ای که آمریکایی ها برای براندازی حکومت ایران گذاشته اند همه جور آدمی را وسوسه می کند، از اقوام جدایی طلب به ظاهر ایرانی بگیر تا آن ها که قرارداد فروش ارزان نفت ایران به اسراییل را با خون شان امضا خواهند کرد. دسته ی دیگر بسیاری از هموطنان مان در آمریکا هستند که از سوی رسانه های آمریکایی به لقب آگاه به مسائل ایران مفتخر گشته اند. شغل دوم این هموطنان معمولا چیزی در مایه ی کار آزاد است، تو بگو صاحب غذاخوری، مدل زیبایی، هنرپیشه و جز آن، که در شرایط بحرانی آن را رها می کنند و به عنوان کارشناس ایران همه را آگاه می نمایند. گروه دیگر هم جماعتی هستند که تا روزها و هفته ها پس از انتخابات در حمایت از جوانان ایرانی مردد بودند و ریشه های جنبش را در گرسنگی و خامی و فریب خوردگی شان می دانستند، و حالا پی برده اند که اگر دیر بجنبند ممکن است فرصت های پولی و شغلی خوبی را از دست بدهند. به همین منظور با خریداری یک عدد دستبند سبز و سرهم بندی کارها به حمایت از جنبش سبز برخاسته اند و تقاضا دارند مردم برای خرید بلیط ها سر و دست بشکنند. حق مولف آثار هنرمندان ساکن ایران هم را هم لابد به خود حلال می دانند و یا خیال شان راحت است که دست هنرمندان ایرانی از احقاق حقوق مادی و معنوی آثارشان در این سوی دنیا کوتاه است.
کاش رژیم جمهوری اسلامی پیش از سقوط خود کار تشکیلات هسته ای را به جایی برساند. کاش سه آمریکایی زندانی در ایران، که به احتمال قوی جاسوس سیا هستند، پیش از جوانان ایرانی از زندان آزاد نشوند. کاش شعار امروز ایران فردا فلسطین از یادمان نرود و دوست و دشمن را در میانه ی پیچیدگی های سیاسی جهان امروز از هم تشخیص دهیم. کاش استقلال ایران را فدای آزادی اش نکنیم. کاش ایرانیان مقیم لس آنجلس تصمیم بگیرند همین جا بمانند.
صهیونیست ها از گفتارهای این احمدی نژاد بیشترین بهره برداری را می کنند و مخالفت با وی را در زمره ی حمایت از خودشان و دم و دستک هولوکاست شان جا می زنند و در نهایت هر صدای مخالف را که در پی متوقف ساختن اشغال، نسل کشی و تبعیض نژادی در فلسطین است به پای امثال او می گذارند. در همین حال رسانه های وابسته شان پرده ی بزرگی روی ماهیت تظاهرات مردم در روز قدس و چرایی انتخاب این روز برای مخالفت با حکومت کودتا در ایران کشیده اند.
دیگر اینکه این پول صدقه ای که آمریکایی ها برای براندازی حکومت ایران گذاشته اند همه جور آدمی را وسوسه می کند، از اقوام جدایی طلب به ظاهر ایرانی بگیر تا آن ها که قرارداد فروش ارزان نفت ایران به اسراییل را با خون شان امضا خواهند کرد. دسته ی دیگر بسیاری از هموطنان مان در آمریکا هستند که از سوی رسانه های آمریکایی به لقب آگاه به مسائل ایران مفتخر گشته اند. شغل دوم این هموطنان معمولا چیزی در مایه ی کار آزاد است، تو بگو صاحب غذاخوری، مدل زیبایی، هنرپیشه و جز آن، که در شرایط بحرانی آن را رها می کنند و به عنوان کارشناس ایران همه را آگاه می نمایند. گروه دیگر هم جماعتی هستند که تا روزها و هفته ها پس از انتخابات در حمایت از جوانان ایرانی مردد بودند و ریشه های جنبش را در گرسنگی و خامی و فریب خوردگی شان می دانستند، و حالا پی برده اند که اگر دیر بجنبند ممکن است فرصت های پولی و شغلی خوبی را از دست بدهند. به همین منظور با خریداری یک عدد دستبند سبز و سرهم بندی کارها به حمایت از جنبش سبز برخاسته اند و تقاضا دارند مردم برای خرید بلیط ها سر و دست بشکنند. حق مولف آثار هنرمندان ساکن ایران هم را هم لابد به خود حلال می دانند و یا خیال شان راحت است که دست هنرمندان ایرانی از احقاق حقوق مادی و معنوی آثارشان در این سوی دنیا کوتاه است.
کاش رژیم جمهوری اسلامی پیش از سقوط خود کار تشکیلات هسته ای را به جایی برساند. کاش سه آمریکایی زندانی در ایران، که به احتمال قوی جاسوس سیا هستند، پیش از جوانان ایرانی از زندان آزاد نشوند. کاش شعار امروز ایران فردا فلسطین از یادمان نرود و دوست و دشمن را در میانه ی پیچیدگی های سیاسی جهان امروز از هم تشخیص دهیم. کاش استقلال ایران را فدای آزادی اش نکنیم. کاش ایرانیان مقیم لس آنجلس تصمیم بگیرند همین جا بمانند.
Labels:
روزنگار
۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه
تدارک مرگ
به نظر می رسد هر بار بهتر از پیش برخورد می کنم. اول اینکه از همان دیشب که دیدم اش دانستم که آخر کار است و نباید هیچ امیدی بست. با این همه آب و غذا را برایش مرتب کردم انگار که خبری نیست، یا اگر هست می گذرد. این نقش را پیش از این هم بازی کرده بودم، بارها. آخر شب سری زدم اش و دیدم که هر از گاهی تکانی می خورد. دیشب به خواب رفتم. اول ها تا صبح بیدار می ماندم، یا دست کم تا زمانی که تمام کند. بعدها فهمیدم که باید خوابید و برای روز بعد آماده بود. صبح که شد می دانستم از دست رفته است. تنها کاری که باقی بود گردآوری وسایل اش بود، انگار که هیچوقت نبوده است، این را هم از دیگران یاد گرفته بودم. ظرف آب و سنگریزه ها و گل های زینتی که پشت آنها پنهان می شد را در کیسه ای گذاشتم و از خانه بیرون بردم. تمام. می بینی که تدارک مرگ برای ماهی ها هم مثل انسان هاست. مهم این است که بدانی چطور باید برخورد کنی. تجربه کمک بزرگی است.
۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
این مصراع باشد This be the verse
They fuck you up, your mum and dad.
They may not mean to, but they do.
They fill you with the faults they had
And add some extra, just for you.
But they were fucked up in their turn
By fools in old-style hats and coats,
Who half the time were soppy-stern
And half at one another's throats.
Man hands on misery to man.
It deepens like a coastal shelf.
Get out as early as you can,
And don't have any kids yourself.
تو را می گایند، مامان و بابایت.
شاید منظوری ندارند، اما می کنند.
تو را از خطاهایی که داشتند می انبارند
و بر آن قدری می افزایند، فقط برای تو.
اما آنها به نوبه خود گاییده شده بودند
توسط احمق هایی در کلاه ها و بالاپوش های قدیمی،
که نیمی از وقت را عبوس احساساتی بودند
و نیم دیگر را بر گلوگاه یکدیگر.
انسان بدبختی را به انسان می سپارد.
چون پوست صدفی شیار می خورد.
هر چه زودتر توانستی بیرون بزن
و خود هیچگاه فرزندی نداشته باش.
فیلیپ لارکین (1985-1922 انگلستان)
برگردان آژند اندازه گر
شاید منظوری ندارند، اما می کنند.
تو را از خطاهایی که داشتند می انبارند
و بر آن قدری می افزایند، فقط برای تو.
اما آنها به نوبه خود گاییده شده بودند
توسط احمق هایی در کلاه ها و بالاپوش های قدیمی،
که نیمی از وقت را عبوس احساساتی بودند
و نیم دیگر را بر گلوگاه یکدیگر.
انسان بدبختی را به انسان می سپارد.
چون پوست صدفی شیار می خورد.
هر چه زودتر توانستی بیرون بزن
و خود هیچگاه فرزندی نداشته باش.
فیلیپ لارکین (1985-1922 انگلستان)
برگردان آژند اندازه گر
Labels:
پچواک
اشتراک در:
پستها (Atom)