۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

برای این روزهای هرات و هراتی ها

از ضعف به هر جا که رسیدیم وطن شد
از گریه به هر سو که گذشتیم چمن شد
پیراهنی از تار وفا دوخته بودم
چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد
جان دگرم بخش که آن جان که تو دیدی
چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد
هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت
آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد

شعر از طالب آملی (1036-994)
آواز از دکتر صادق فطرت، ناشناس

۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه

سیاست نامه

"خواجه، با توجه به ویژگی های نظام قبیله ای غلامان ترک و مذهب مختار، ترکیبی از مفردات اندیشه ی سیاسی ایرانشهری فراهم آورده بود، بی آن که بتواند در نسبت آن ترکیب با وضع زمانه و مفردات اندیشه ای تاملی کرده باشد. هفت دهه پیش از آن، حکیم ابوالفاسم فردوسی، به درستی، آغاز دوره ای نو در تاریخ ایران زمین را دریافته بود که در آن، از دهقان و از ترک و از تازیان، نژادی پدید خواهد آمد که از این هر سه بیگانه خواهد بود با سخن هایی به کردار بازی، وضعی که خواجه نظام الملک وزیر و سیاستنامه نویس نتوانست دریافت روشنی از آن پیدا کند. این که فردوسی با شاهنامه واپسین خردنامه ی آرمانی ایرانشهری را تدوین و خواجه با سیاستنامه راه نظریه ی سلطنت دوره ی اسلامی را هموار کرد، نشان از این واقعیت دارد که در فاصله ای این هفت دهه، آن نژاد نو پدیدار شده و جایگاه خود را تثبیت کرده بود، و بنابراین، نه بازگشت به گذشته امکان پذیر بود و نه راهی در افق پدیدار می شد. واپسین جرقه های آرمان خواهی دهقانان ایرانی که خواجه نیز خود به آنان تعلق داشت، در مسیر تندباد تثبیت نظام قبیله ای ترکان خاموش شد و آرمان پایداری در برابر بیگانگان و بقای ایرانی مستقل تعارضی اساسی با واقعیت های مناسبات سیاسی جدید پیدا کرد. در واقع، در چنین شرایطی ایرانیان بقا را بر تامل در شرایط امکان بازگشت به گذشته ترجیح داده بودند و با به فراموشی سپردن بخشی عمده از آرمان خواهی راه تداوم تاریخی ایران زمین را برگزیدند. تداوم ایران زمین، چنان که پیش از این نیز گذشت، تداومی در انحطاط تاریخی و زوال اندیشه بود..."

طباطبایی، جواد. خواجه نظام الملک طوسی، گفتار در تداوم فرهنگی ایران. چاپ دوم، انتشارات ستوده، تبریز: 1385. صص 173-174.
خرده دستکاری در شیوه ی نگارش و برنمایی از آژند است.

"چون چشم معتصم بر بابک افتاد... فرمود تا هر چهار دست و پایش ببریدند. چون یک دست ببریدند، دست دیگر در خون زد و در روی مالید و همه روی را از خون سرخ کرد....گفتند: "آخر بگوی، چه حکمت است؟" گفت: "شما هر دو دست و پای من بخواهید بردین، و گونه ی مردم از خون سرخ باشد، و چون خون از تن برود، روی زرد شود. هر که را دست ها و پای ها ببرند خون در تن وی بنماند. من روی خویش به خون سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود، نگویند که از بیم و ترس رویش زرد شد." ... پس همچنان زنده بر دارش نشاندند، تا به سختی بمرد."

نظام الملک طوسی، خواجه حسن بن علی. سیاست نامه، سِیَرُالملوک. برگزیده، به اهتمام دکتر جعفر شعار، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران:1362. صص 52-51.
خرده دستکاری در شیوه ی نگارش از آژند است.
نگاره: زخم زدن خواجه نظام الملک، از جامع التواریخ، رشید الدین فضل الله همدانی.

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

برای آیرینین امریکن ها

پیش از آنکه هموطنان مان ذوق زده شوند و چهارم ژوییه، روز استقلال آمریکا را همانند روز ولنتاین و سال نو و شکرگزاری و سایر ایام آمریکایی جشن بگیرند، خوب است یکی دو سه نکته، شاید هم هفت هشت نکته ی تاریخی را برای خودشان یادآوری کنند. حالا اگر تاریخی هم نباشد همین که یادشان باشد ناو آمریکایی روز پنجم ژوییه هواپیمای مسافری ایران را به عمد هدف قرار داد و فرمانده اش برای این کار مدال گرفت و دولت آمریکا هیچگاه برای این جنایت پوزش نخواست، خودش خیلی است، پیوند. باقی بماند برای همان تاریخ.


۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

از انرژی و عدالت و اپل

قضیه در هم آمیخته ی نژاد پرستی آمریکایی ها و تبعیض شرکت اپل و تحریم های وزارت اقتصاد آمریکا می تواند بیدارباش خوبی باشد برای ایرانیان مقیم آمریکا که فکر می کنند خونشان از بومیان و سیاهان و ژاپنی ها و لاتین تبارها رنگین تر است و آمریکایی ها آنها را در امان خواهند گذاشت. بگذریم که هنوز برخی گروه های ایرانی-آمریکایی در صدد تبرئه آمریکایی ها از تبعیض هستند (مثلا گروه پایا -PAAIA- که متشکل از خرپول های دزد ایرانی آمریکایی است که با دلار هفت تومان مملکت را تاراج کردند؛ دختر پرویز ثابتی، دژخیم جنایتکار ساواک و پیمانکار بساز و بفروش در آمریکا، را در فهرست اعضای برجسته خود دارد؛ و هنوز سود بیشتری در مجیز گویی آمریکاییان می بیند تا دفاع از حقوق مردم ایران). اگر ایرانی ها کمی به خود بیایند و تبعیض های گوناگون را چون تکه های یک جورچین کنار هم بگذارند، شاید بتوانند پیش از آنکه دیر شود برای خود سرپناهی قانونی فراهم کنند و دست کم با پیوستن به جنبش ضد فاشیزم در آمریکا به سرنوشت ژاپنی های دوره ی جنگ دچار نشوند. چون بدیهی است کسانی مثل ثابتی که دختر دیگرش با آمریکایی خرپول دیگری به نام زاگات ازدواج کرده است باز هم به موقع از مهلکه فرار خواهند کرد.

اما این داستان رویه ی ناگفته ای نیز دارد. ایرانیان نیز همانند بسیاری دیگر از مردم دنیا آنچنان فریفته ی فرآورده های نوین شده اند که دل مشغولی شان خرید آخرین مدل هاست، نه پرسش از فرهنگ مصرف گرایی. جای ایرانیان در اعتراض های جهانی به سیاست های جنایتکارانه ی شرکت اپل در چین بسیار خالی است. حکومت ایران هم که تکلیفش معلوم است. وقتی با خرید فرآورده های اپل، بدون هرگونه پرسشی از فرآیند تولید، دست آنان را برای استثمار و گسترش تبعیض در دیگر کشورها باز می گذاریم، پیشاپیش فرصت های خود را برای مقابله با تبعیض در آمریکا و به زیان شهروند ایرانی تبار از دست داده ایم. و البته اپل فقط یکی از شرکت های آمریکایی است که هیچ احترامی برای هیچ انسانی قائل نیست. سرنوشت به هم بافته ی انسان ها و جهانی شدن استثمار به خوبی نشان می دهند که دفاع از حقوق کارگر استثمارشده ی چینی زمینه ای است برای دفاع از حقوق ایرانی میانه حال ساکن آمریکا و برعکس.

نگاهی به جزوه ای که ایوان ایلیچ (2002-1926)، فیلسوف و نظریه پرداز اجتماعی، در دهه ی هفتاد نگاشته است نشان می دهد تا چه حد سقوط کرده ایم که حتی این پرسش ها نیز مطرح نمی شوند، چه برسد به پاسخ آنها. وانوشت زیر از برگردان فارسی متن (که به بهای پشت جلد هفتاد و پنج ریال خریدم!) شاید بازگشایشی بر این موضوع باشد. تاکیدها در متن از آژند است.

 "یک آمریکایی نمونه، برای طی ده هزار کیلومتر مسافت، هزار و ششصد ساعت وقت صرف می کند. یعنی در حدود ساعتی شش کیلومتر را می پیماید. در کشورهایی هم که صنعت حمل و نقل راه پیدا نکرده است مردم این مسافت را در همین مدت از زمان طی می کنند. در آن جاها مردم، پیاده، به هر جا که می خواهند می روند و به جای بیست و هشت درصد فقط در حدود سه تا هشت ساعت درصد از وقت جامعه در عبور و مرور تلف می شود. آنچه ترافیک کشورهای غنی را از ترافیک کشورهای فقیر مشخص می گرداند این نیست که در کشورهای اول اکثریت مردم مسافت بیشتری را در هر ساعت طی می کنند، بلکه این است که مجبورند مقادیر بیشتری انرژی که جمع و توزیع آن توسط صنعت حمل و نقل به طور غیر عادلانه انجام می شود، مصرف می کنند.

...

مسافر معتاد باید یک رشته اعتقادات و انتظارات جدیدی برای خود دست و پا کند تا بتواند در جهان غریبی که هم تنهایی ها و هم آشنایی هایش مولود صنعت حمل و نقل است احساس آرامش کند. برای او گردهمایی آدمیان معنی ندارد مگر اینکه اتومبیل عده ای را به یک جای گرد آورد. چنین باورش شده است که نیروی سیاسی یا از ظرفیت سیستم حمل و نقل سرچشمه می گیرد و یا از دسترسی به صفحه ی تلویزیون حاصل می شود. آزادی حرکت را با آزادی حرکت داده شدن عوضی می گیرد.


سطح فعالیت دمکراتیک به زعم او وابسته است به نیروی حمل و نقل و وسایل ارتباطی. ایمان خود را به نیروی پا و زبان خویش از دست داده است. بنابراین آنچه می خواهد سرویس بهتری است برای یک مشتری؛ نه آزادی بیشتری برای یک شهروند.

او دیگر آزادی حرکت و آزادی بیان نمی خواهد. آنچه می خواهد این است که مثل بار حملش بکنند و وسایل خبری "اطلاعات" را به او برسانند. او به دنبال تولیدات بهتر است نه آنکه زنجیر اسارت این تولیدات را بشکند.

اینک وقت آن فرا رسیده است که حالی این موجود بشود که افزون طلبی های او نتیجه ی معکوس بار می آورد، بند او را سخت تر می کند و به کمبود بیشتر عدالت و فراغت و استقلال می انجامد."
 
ایلیچ، ایوان. انرژی و عدالت. برگردان محمدعلی موحد (از چاپ 1974، Calder and Boyars Ltd)، موسسه انتشارات علمی دانشگاه صنعتی آریامهر، تهران: ۱۳۵۶ (=۲۵۳۶). (ببینید).

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

بردلی منینگ

خبر حمایت گروه های بین المللی از حقوق بشر در کشورهای جهان سوم بخش ثابت رسانه های خبری اروپایی و آمریکایی است. محکومین و محرومین این کشورها نیز البته سپاسگزار چنین حمایت هایی هستند. در ایران اما حمایت کشورهای اروپایی و آمریکایی سمت و سوی دیگری یافته است و اغلب به جای اینکه شامل کارگران و دانشجویان دربند ایرانی شود شامل کارمندان و حقوق بگیران پلیس فدرال و سازمان جاسوسی آمریکا می شود که در حین قاچاق سیگار یا گذر غیر قانونی از مرز یا کشتار شهروندان ایرانی دستگیر می شوند. 
اما این سکه روی دیگری هم دارد. تشکل های سیاسی و دانشجویی ایران که زمانی به همبستگی شان با خلق های جهان می بالیدند در زیر فشار حکومت خرد شدند و از انتقال تجربه ی خود به جنبش های امروز بازماندند. جنبش سبز نیز در چند سال اخیر آنچنان در بند مسایل ویژه ی خود بوده است که از دفاع از حقوق کارگران ایرانی نیز بازمانده است، چه برسد به حقوق خلق های جهان. و سرانجام نسل نوپای ایران که خود را برای رهبری فردا آماده می کند بیشتر به تبادل پیوندهای مجازی دوستی با مردم اشغالگر تمایل دارد تا حمایت از زندانیان دولت های اشغالگر.
بردلی منینگ (Bradley Manning) سرباز آمریکایی است که به خاطر افشا کردن جنایت های ارتش آمریکا دستگیر، شکنجه و زندانی شده است. افشاگری جنایت در قانون آمریکا جرم نیست. از آن گذشته سربازان در آمریکا سوگند وفاداری به قانون اساسی یاد می کنند نه به دولت یا رییس جمهور. با این همه این سرباز آمریکایی در آستانه رویارویی با دادگاه نظامی است، و هیچکس در آمریکا، حتی وکلای مدافعش جرات ندارند آزادی وی را بر اساس قانون طلب کنند. دفاعیه وکلا بر اساس این ادعا استوار شده است که بسیاری از سربازان دیگر هم به اطلاعاتی که منینگ در اختیار داشته دسترسی داشته اند. درست مثل بقیه کشورهای جهان، هیچکس نمی تواند به دیکتاتور لقب جنایتکار بدهد.
بسیاری از رسانه های ایرانی خارج از کشور پیگیر آزادی آن سه آمریکایی متهم به جاسوسی شدند که در هنگام عبور از مرز بازداشت شده بودند. اما در نهایت شگفتی کلامی جز اخبار رسمی دولت آمریکا درباره منینگ درج نکرده اند. به نظر می رسد جنبش ایران به جای همبستگی با جنبش مردم آمریکا، دلبند دولت آمریکا شده است. تا زمانی که وهم دمکراسی آمریکایی برای ایرانیان فرونریزد، مردم سالاری واقعی در ایران پای نخواهد گرفت. خطر واقعی در ایران شکست جنبش سبز نیست، آن است که آمریکایی ها جنبش را پس از پیروزی بربایند، آنچنان که در مصر و یمن و کشورهای دیگر روی داد. همبستگی با جنبش های مردمی جهان بهترین راه مراقبت از یک جنبش محلی است. از بردلی منینگ حمایت کنید.

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

از نقی و موسی

نادر ابراهیمی سال ها پیش از این داستانی نوشت با نام "هیچکس صدای شیپور شامگاه را نمی شنود" در مجموعه ی "تضادهای درونی". وی نگاهی عمیق تر و بومی تر از این نوشته دارد.
هر از گاهی فضای مجازی پر می شود از شوخی ها و هرزه هایی که قوم، ملت، یا مذهبی را نشانه می گیرند. این شوخی ها و هرزه ها بسته به تندی و تلخی خود بار احساسی بیشتری از نگاشته های جدی علمی و فرهنگی دارند و واکنش های دیگرگون را نیز بر می انگیزند. به سخره گرفتن نشانه های ایرانی یا نشانه های اسلامی از نمونه های این شوخی ها هستند که اغلب از مرز هرزگویی می گذرند. جای شگفتی نیست که رفتارهای حکومتی که خود را اسلامی و ایرانی می نامد بهانه ی ترویج و نشر این شوخی ها باشد. اما قربانی نهایی جمعیت نود و چند درصدی مسلمان و یا ایرانی است. قضایای شاهین نجفی و نقی در بستر یک جامعه ی چند فرهنگی و در کنار شوخی ها و هرزهای چندفرهنگی دیگر روی نمی دهند. آخرین دو دهه ی زندگی روژه گارودی، فیلسوف فرانسوی (2012-1902) و بایکوت خبری او پس از انتقاد از اسراییل و صهیونیزم نشان می دهد چرا شوخی در فضای مجازی چند فرهنگی نیست.  کسانی که فیلم بیل ماهر به نام رلیگولوس (خرمذهب؟) را دیده اند لابد متوجه شده اند که کارگردان یهودی همه ی مذاهب را به جز روایت اسراییلی مذهب یهود به سخره می گیرد. واکنش های غیرفرهنگی هالیوود، کانون فیلم یهودیان، به سخنان لارس فن تریه در فستیوال کن و حمله ی همه جانبه رسانه ها به گونتر گراس برای سرودن شعرهایی که محتوایش را همه می دانیم و باور داریم نشان می دهند چرا برای اهالی فیس بوک و توییتر راحت تر است تا تیغ ریشخند را متوجه اسلام یا ایران کنند. همه می دانند که کوچکترین انتقاد شوخی یا جدی از اسراییل، صهیونیزم و حتی دین یهود عواقب جبران ناپذیری در پی خواهد داشت. باید از ایرانیانی که هر از گاهی یک شوخی آذری یا رشتی را بازگو می کنند یا درباره نقی می نویسند، یا درباره آزادی بیان حرف می زنند خواست تا یک بار درباره اینکه اسراییل مجهز به سلاح هسته ای است، یا اینکه قطعنامه 1967 سازمان ملل محترم است، یا اینکه تفاوت در حقوق مدنی اعراب و یهودیان اسراییلی نژادپرستی است، یا اینکه حقوق رانده شدگان فلسطینی محترم است، یا اینکه موسی فردی افسانه ای بوده است، یا اینکه کشتی گرفتن یعقوب با خدا مسخره است، یا اینکه انتقام گیری موسی از مدیانیان در کتاب اعداد عهد عتیق نمونه ی بارز موجه شمردن نسل کشی است، و .... بنویسند. شاید دریابند سازمان های اسراییلی به اندازه ی مادربزرگ های مان که به امامان پناه می برند یا هموطنانمان که به زبان ستارخان و میرزاکوچک سخن می گویند گذشت ندارند.

۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

اینجا محله ی ماست


اینجا محله ی ماست. بیشتر ایرانی ها در اینجا از من می پرسند کجای تهران می نشستید، چون می خواهند مطمئن شوند منزل ما شمال منزل آنها نبوده است. یک بار هم کریس هجز در تنها دیدارمان این را پرسید، لابد چون خبرنگار بود. بامزه اینکه چون تهران را می شناخت به نشانی های کلی هم راضی نبود و نام و نشان خیابان را می خواست! به هر حال اینجا محله ی ماست. جای خوبی به نظر نمی رسد، مگر اینکه بدانید قبل از آن کجا می نشستیم! تازه همین هم قرار نیست باقی بماند. برنامه هایی هست برای گسترش بزرگراه هایی که راست از وسط محله خواهد گذشت. چرا از محله ی ما؟ برای اینکه در همه جای دنیای نئولیبرال رسم بر این است که هزینه ی توسعه شهری را محله های کم درآمدتر بپردازند، به این بهانه که زمین در آنجا ارزان تر است، و به این دلیل که آدم های کم در آمد توان رویارویی با حکومت مردم پولدار را ندارند. پس ساکنان محله های پردرآمد می توانند از سروصدا و آزار پروژه های شهری در امان بمانند و برای رفت و آمد از بزرگراه هایی بهره برند که از کنار محله های کم درآمد می گذرند. البته شهرداری دیوارهایی را در کنار بزرگراه نصب خواهد کرد تا دورنمای فقر چشم رانندگان را نیازارد. و همه می دانند این دیوارها از بیرون زشت خواهند بود و جلوی صدا و آلودگی را نخواهند گرفت.

اینجا محله ی ماست. بحث عدالت اجتماعی به کنار، قرار است از مسجدی که ختم جوانان محل را زمان جنگ در آن می گرفتیم تا نزدیک بقالی آذری که برای حل معمای ریاضی نوشابه جایزه می داد را خراب کنند. هم دو تا سنگ دروازه ی گل کوچک می رود و هم خانه ی پر از قناری. نانوایی تافتونی احتمالا می افتد جایی وسط بزرگراه، اما آن دوزندگی که آن را دو-زندگی می خواندیم می شود جایی کنار حاشیه ی آن. مسیر خانه به مدرسه را هنوز نمی دانم چه می شود. اما اگر مدرسه و قنادی ارمنی روبروی اش نباشد، تصنیف فروش دم در هم که دیگر نیست، پس چندان دلبسته ی مسیرش هم نباید بود، ... فقط آن کوچه ی باریک و بلند ...

اینجا محله ی ماست. از حریم و حواشی که بگذریم، جایی است که می شود در پرواز به سوی تهران به آن فکر کرد. جایی است که فکر جدایی از آن در هنگام بازگشت می تواند تمام برنامه ی سفر را برهم زند. محله که نباشد می شود به هیچ چیزنیاندیشید و می شود به هیچ کجا بازنگشت، درست نمونه ی انسانی که دنیای نئولیبرال می طلبد.

اینجا محله ی ماست. روی نقشه های رسمی بخشی است جدانشدنی از کلان شهری بزرگ، درست مانند سمفونی تهران علیرضا مشایخی، ناهنجار و سرسام آور. اما در کودکی ذهن من شهری است کوچک که مرزهایش را توپ هایی که گاه و بیگاه از حریم بازی دور می شدند و دوچرخه سواری هایی که خیابانی را قطع نمی کردند، و ترس از ناشناخته ها در ورای نانوایی های دور روزهای جمعه تعیین می کردند، تهران کوچک، شهری بازگشتنی و دوست داشتنی. 



۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

از دو سوی روزگار

قضیه این است که ما خودمان را سر کار گذاشته ایم. افکار و اندیشه ها گویا فقط در سر ماست که می گردد. هیچکس به هیچ جایش نیست که روزگار چگونه می گذرد. همه چیز کالایی است مانند سبزه و تره بار روز که می آید و می رود. درست مثل اینکه بشوی باغبان جایی و دلت خوش است به اینکه در آینده به گل ها برسی و درخت بکاری و در حین کار خیالی نیست اگر چند بار کود هم ببری و بعد دریابی که اصلا صاحب کار برای همان کودها پول می دهد و یک روز هم در می آید که همه ی باغچه را بکوبند و صاف کنند تا بار کود راحت بیاید و برود و تو می مانی و بار کود تا آخر عمر. حالا حکایت زندگی است با همه ی بالا پایین های احمقانه اش. همه ی تلاش ها را که جمع می زنی می بینی سر آخر دو کار مفید از زندگی در نمی آید و آن دو کار هم فقط به نظر خودت مفید بوده است و بس. همه ی نفع زندگی رفته است به جیب جماعتی که سبزه و تره بار روز را به ما فروخته اند و از ما چون گاو شیری بهره کشیده اند. و ما همه ی اینها را تاب می آوریم چون زنده هستیم، یا چون گرگ بیابان از "انتخاب ساده ای میان سوزشی خرد و زودگذر، و یک رنج غیرقابل اندیشیدن، حریصانه و پایان ناپذیر" ناتوانیم. شاید هم در بند روز انتقام هستیم، از زندگی و روزگار و البته خودمان.

۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

درخت، درخت

همین که نیمسال تحصیلی تمام شد زدند همه ی درخت ها را قطع کردند چون جای خودروها تنگ بوده است و دانشگاهی که هر سال شهریه ها را بالاتر می برد و از حقوق استادان کم می کند و سیصدهزاردلار اضافه حقوق به روسا می دهد پول برای راه حل بهتر نداشته است. آن وقت همین دانشگاه ادعای برگزاری دوره های نگاهبانی محیط زیست و طبیعت را دارد و خود را پیشرو پژوهش در زمینه ی آب و انرژی و این خزعبلات می داند. اگر بی قافیه بودن و بی وزن نبودن نشان بی ادبی نباشد باید به زبان امجدیه رو ها گفت هر چه درخت قطعه ... تثار رییس دانشگاه، و هر که در این میان نقشی داشته است.
تصاویر و شرح بیشتر را اینجا ببینید. تا حالا نگذاشته اند خبر به بیرون درز کند. اگر این اتفاق در یک کشور جهان سومی افتاده بود، آمریکایی ها تا حالا به بهانه ی حفظ محیط زیست به آن لشگر کشیده بودند. ولی در اینجا دانشجوها و استادان باید از هفت خوان های سانسور داخلی عبور کنند تا صدای شان را کسی بشنود. حواله ی دمکراسی آمریکایی هم به همان درخت های قطع شده. باز هم از بی قافیه بودن و بی وزن بودن عذر می خواهم.





۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

آغاز

از همه بدتر این خواهد بود که بخواهی بدانی از کجا شروع شد. همینطور باید در دهلیزهای خاطره ات برگردی عقب و دلیل پشت دلیل بیاوری برای زندگی و زنده ماندن و این خزعبلات. به جایی می رسی که دیگر جز تاریکی چیزی در اعماق آن دهلیزها نمی یابی و باید دست به دامن دهلیزهای تودرتوی خاطره کسانت باشی که شاید نوری بر آنچه فراموش شده است بیندازند. و این نور همیشه روشنایی نیست، که بیشتر به سردرگمی شب تاب هایی می ماند که اینجا و آنجا چیزی را روشن تر از آنچه هست می نمایانند. و هیچوقت نمی رسی به اینکه از کجا شروع شد، از دیروز، از سال پیش، از شهری که دوست داشتم، از مدرسه ای که می رفتم، یا از خانه ای که جا ماند؟ گویا از همه جا شروع شده بود و از هیچ جا شروع نشده بود. نه به دنیا آمدن آغازی است که می پنداریم و نه حتی کوچ اسلاف مان به دیاری که از آن رانده شدیم. آغازی در کار نیست، هر چه هست پایان است و هر چه بود پایان بود، پایانی بر نبودن، پایانی بر قرار، پایانی بر تاب و توان، پایانی بر ماندن، پایانی بر همه چیز و سرانجام پایانی بر بودن. از همه بهتر این خواهد بود که بخواهی بدانی در کجا پایان می یابد. نه به دهلیز خاطره ای نیازی هست و نه رانده شدنی به تاریکی های تودرتو. باید بخواهی که "قطره ی قطرانی" بشوی در "نامتناهی ظلمات". "دریغا، ای کاش ای ‌کاش، قضاوتی قضاوتی قضاوتی، درکار درکار درکار می‌بود!».