۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه
تدارک مرگ
به نظر می رسد هر بار بهتر از پیش برخورد می کنم. اول اینکه از همان دیشب که دیدم اش دانستم که آخر کار است و نباید هیچ امیدی بست. با این همه آب و غذا را برایش مرتب کردم انگار که خبری نیست، یا اگر هست می گذرد. این نقش را پیش از این هم بازی کرده بودم، بارها. آخر شب سری زدم اش و دیدم که هر از گاهی تکانی می خورد. دیشب به خواب رفتم. اول ها تا صبح بیدار می ماندم، یا دست کم تا زمانی که تمام کند. بعدها فهمیدم که باید خوابید و برای روز بعد آماده بود. صبح که شد می دانستم از دست رفته است. تنها کاری که باقی بود گردآوری وسایل اش بود، انگار که هیچوقت نبوده است، این را هم از دیگران یاد گرفته بودم. ظرف آب و سنگریزه ها و گل های زینتی که پشت آنها پنهان می شد را در کیسه ای گذاشتم و از خانه بیرون بردم. تمام. می بینی که تدارک مرگ برای ماهی ها هم مثل انسان هاست. مهم این است که بدانی چطور باید برخورد کنی. تجربه کمک بزرگی است.
۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
این مصراع باشد This be the verse
They fuck you up, your mum and dad.
They may not mean to, but they do.
They fill you with the faults they had
And add some extra, just for you.
But they were fucked up in their turn
By fools in old-style hats and coats,
Who half the time were soppy-stern
And half at one another's throats.
Man hands on misery to man.
It deepens like a coastal shelf.
Get out as early as you can,
And don't have any kids yourself.
تو را می گایند، مامان و بابایت.
شاید منظوری ندارند، اما می کنند.
تو را از خطاهایی که داشتند می انبارند
و بر آن قدری می افزایند، فقط برای تو.
اما آنها به نوبه خود گاییده شده بودند
توسط احمق هایی در کلاه ها و بالاپوش های قدیمی،
که نیمی از وقت را عبوس احساساتی بودند
و نیم دیگر را بر گلوگاه یکدیگر.
انسان بدبختی را به انسان می سپارد.
چون پوست صدفی شیار می خورد.
هر چه زودتر توانستی بیرون بزن
و خود هیچگاه فرزندی نداشته باش.
فیلیپ لارکین (1985-1922 انگلستان)
برگردان آژند اندازه گر
شاید منظوری ندارند، اما می کنند.
تو را از خطاهایی که داشتند می انبارند
و بر آن قدری می افزایند، فقط برای تو.
اما آنها به نوبه خود گاییده شده بودند
توسط احمق هایی در کلاه ها و بالاپوش های قدیمی،
که نیمی از وقت را عبوس احساساتی بودند
و نیم دیگر را بر گلوگاه یکدیگر.
انسان بدبختی را به انسان می سپارد.
چون پوست صدفی شیار می خورد.
هر چه زودتر توانستی بیرون بزن
و خود هیچگاه فرزندی نداشته باش.
فیلیپ لارکین (1985-1922 انگلستان)
برگردان آژند اندازه گر
Labels:
پچواک
۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه
شب که بیاید
جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگ هاش،
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
حس می کند که آرزوی مرغ ها چو او
تیره ست همچو دود. اگر چند امیدشان
چون خرمنی زآتش
در چشم می نماید و صبح سپیدشان.
ترکیده آفتاب سمج روی سنگ هاش،
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
حس می کند که آرزوی مرغ ها چو او
تیره ست همچو دود. اگر چند امیدشان
چون خرمنی زآتش
در چشم می نماید و صبح سپیدشان.
نیما یوشیج، ققنوس
یک روز، خواهند گفت: چه دیر یا چه زود، چه بی راه یا چه به جای، چه ناسرانجام یا چه آرمانی.یک روز، من نخواهم شنید.
فردای آن روز، کسی چیزی نمی یابد تا بگوید.
فردای آن روز، من دلم برای همه شان تنگ خواهد شد.
و شب که بیاید، ماه به جای همه ی ما خاموش خواهد ماند.
شب که بیاید.
Labels:
خیال
۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه
تقویم
من؟ نه، نمی دانم. مگر امروز آمده و رفته است؟ دیروز را گفته بودی که دیگر تمام شد و من نمی آمدم. فردا را می دانستیم که نخواهیم دید و من نمی رسیدم. اما امروز را کاش خبر کرده بودی ام، من بیدار می ماندم. شاید می شد دو تا از خواب هایم را بدهم برایش. نه، آنها که ماه دارند را نخواهم داد، یا آنها که از کوچه هایشان می گذرم. از همین ها که هر شب هزار هزار در سرم می ریزند، ته کوچه های بن بست بدون ماه، دو تا را می گذاشتم کنار. اما حالا دیگر دیر است برای امروز. فردا هم که نخواهد آمد. همه ی این دره ها را هم که نمی شود با خواب پر کرد. تو بگو صدای هزار سیرسیرک هم بپاشد روی این خواب های من. آخرش را ماه هم نخواهد دانست، از بس تاریک است این آسمان. من؟ نه، نمی دانم. اما شنیدم که می گفتند چشمان امروز که از اینجا می گذشت خیس بود.
Labels:
خیال
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
خاموشی با من است
از هزار معبر پر پیچ فریادهای خشم
از هزار زیر و بم زنده بادها و مرده بادها
از چهل شبان سرگشتگی در نواهای آسمانی
از چهل روزان گم شدن در غریو تندرهای سرخ
من از کنار مادی های زاینده رود
تا ورای گردنه های گنو
در میان خروش بادها راه پیموده ام
در روزگارتان اما
خاموشی با من است
Labels:
خیال
۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه
آخر خط
به بن بست رسیدن و به لبه ی پرتگاه رسیدن مانند یکدیگر نیستند. ته بن بست اغلب دیواری هست که سرت را به آن بکوبی و یا بر آن بگذاری، اما به راستی در آخر کار هستی. در لبه ی پرتگاه جایی برای آرمیدن نیست، اما راه هنوز به آخر نرسیده است، البته تا آخر را چگونه تعریف کنی. به بن بست رسیدن و به لبه ی پرتگاه رسیدن مانند یکدیگر نیستند.
Labels:
اندیشه
۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سهشنبه
بعد از آن مرداد گران

این سرود را هم بشنوید به سلامتی آرش و به یاد مرداد گران: ایران من، کارگاه هنر
Labels:
روزنگار
۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه
استقلال ایران را دریابیم
متاسفانه مرکز توجه رسانه های جهان از شکنجه و زندان جوانان ایرانی در بند رژیم به سوی اخبار دستگیری شهروندان آمریکایی و فرانسوی و حتی ایرانیان وابسته به سفارت های فرنگی متمایل شده است و رسانه های ایرانی خارج از کشور نیز همین رویه را دنبال می کنند.
اول اینکه اگر قرار بود با شهروندان آمریکایی به خاطر آمریکایی بودن شان رفتار متفاوتی داشته باشیم و برای آزادی آنها بیشتر از آزادی مردم بی پشتیبان مان مایه بگذاریم، همان شاه نوکرصفت را با قانون کاپیتولاسیون اش نگه می داشتیم.
دوم اینکه سازمان سیا و دیگر سازمان های جاسوسی هیچوقت جاسوسان اش را با عنوان جاسوس به کشورهای دیگر نمی فرستند و کسی نمی داند این جماعت آمریکایی به راستی در داخل مرزهای ایران چه می کرده اند.
سوم اینکه رفتار آمریکایی ها را با ایرانی هایی که با در دست داشتن ویزای قانونی به این کشور می آیند دیده ایم، چه برسد به اینکه چند ایرانی بخواهند بدون ویزا و برای تفریح داخل مرزهای آمریکا گشتی بزنند.
نگذاریم نه گفتن به جمهوری اسلامی و تلاش برای آزادی در تقابل با استقلال کشور قرار گیرد و یا حرمت ایرانی بودن را خدشه دار کند.
اول اینکه اگر قرار بود با شهروندان آمریکایی به خاطر آمریکایی بودن شان رفتار متفاوتی داشته باشیم و برای آزادی آنها بیشتر از آزادی مردم بی پشتیبان مان مایه بگذاریم، همان شاه نوکرصفت را با قانون کاپیتولاسیون اش نگه می داشتیم.
دوم اینکه سازمان سیا و دیگر سازمان های جاسوسی هیچوقت جاسوسان اش را با عنوان جاسوس به کشورهای دیگر نمی فرستند و کسی نمی داند این جماعت آمریکایی به راستی در داخل مرزهای ایران چه می کرده اند.
سوم اینکه رفتار آمریکایی ها را با ایرانی هایی که با در دست داشتن ویزای قانونی به این کشور می آیند دیده ایم، چه برسد به اینکه چند ایرانی بخواهند بدون ویزا و برای تفریح داخل مرزهای آمریکا گشتی بزنند.
نگذاریم نه گفتن به جمهوری اسلامی و تلاش برای آزادی در تقابل با استقلال کشور قرار گیرد و یا حرمت ایرانی بودن را خدشه دار کند.
۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه
خواب
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم
دارد از خشکی اش می ترکد
چون دل یاران که در هجران یاران
قاصد روزان ابری، داروگ!
کی می رسد باران
نیما یوشیج

در زیر طاق های پیوسته که تمامی ندارند،
از کوره راهی به کوره راهی دیگر،
برخی آشنا و برخی نه،
دوراهی ها و چند راهی های پی در پی،
زمانی بین روز و شب،
جایی بین دو خانه شاید،
با درگاهی هایی از چوب و سکوهای سنگی برای رهگذران،
پشت به هشتی ها و دالان هایی خم دار،
اندرونی شان را نمی بینم ولی می دانم که هستند،
و راه و راه و راه،
بعد دروازه ای و خیابانی و باز می گردم،
در شب،
راه نیست،
کوچه نیست،
چند راهی ها کنایه ای از گمگشتگی هستند و کوره راه ها تنگه هایی برای رد نشدن،
غریب، غریب، غریب،
و شب های از نیمه گذشته و بسیار مانده به صبح،
نه، بوی نم را نیز از کاهگل ها برچیده اند و من بیهوده می کوشم از باران بگویم.
Labels:
خیال
۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه
نامه

دلم می خواست برمی گشتم به ایران و برای همه ی آنچه نجنگیدم می مردم. از آرمان های انسانی و میهنی نمی گویم که اینها فراتر از اندیشه ی من است. از خودم می گویم و مادری و پدری و همسایه ای و دوستی شاید که روزی از روزها در خیابانی مرا از پشت سر به نام بخواند و از من نپرسد که نان چند است و کار کجاست، شاید بخواهد که برایش شعری را که از بر دارم بخوانم تا روزش تازه شود...
می اندیشم که بارها بازگشتم و خیابانی نبود تا از آن رد شوم...
دلم می گوید نرو، وقتی نیستی شعری هم از بر نداری. سرم می گوید حتی نام شاعر را هم فراموش خواهی کرد، زمانی خواهد رسید که چیزی برای گفتن نداری، نه قصه ای، نه روایتی، نه رنجی...
اشتراک در:
پستها (Atom)