۱۳۹۹ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

پس از برف

پرندگان بی تاب

این پرندگان گمنام بر شاخه در این زمستان
هجو زمستان می کنند بی خبر و گمنام نمی دانند
پس از برف این زمستان کسی آنان را
به یاد نخواهد داشت
خواستیم آنان را به اتاق بیاوریم
اتاق ما هم گم در زمهریر زمستان و پنجره های
شکسته
ما را آرزو بود؛ ما و پرندگان سنگ شویم
عمر و پرندگان جریانی بود که آرام با آرامش
به سوی نیستی و فراموشی می رفت
ساعت های یخ زده بر دیوار را می دیدم
که گرمای ایام نمی توانست آنان را
ذوب کند
فقط می توانستیم قلم ها را از مرکب پر کنیم
و وصیتنامه بنویسیم
مرکب ها هم یخ زده بودند
دیگر نمی دانستیم به کجا پناه بریم
پرندگان بی تاب درختان بودند.
 
احمدرضا احمدی. ساعت ده صبح بود. نشر چشمه، تهران.

 

۱۳۹۹ آبان ۱۲, دوشنبه

به دیاری که بازگشتی نیست

"از همان روز که پا به سالیان سفلا گذاشتم حس کردم پا به دیاری گذاشته ام که بازگشتی نیست؛ جایی نیست که آدم سرک بکشد و اکر نخواست بی آنکه خبری شود پا پس کشد، پشت کند و بازگردد. نه. بازگشتی نیست. حس می کنم از روزی که به اینجا آمده ام انگار چشم و گوشم باز شده است. پا به مرحله ای از پختگی و بلوغ روان گذاشته ام که معلوم هم نیست دوران خوشی باشد. تا اینجا که همراه با کشمکش بوده است و شاید به هراس و ناکامی و حتا مرگ بینجامد. من درین گوشه ی شارستان پس و پیش چیزها را نمی دانم. همه چیز را با احساسم محک می زنم، اما آدمها و خواب و خیالهایشان چیزی سپید و سیاه نیستند. همه سر و ته یک کرباس نیستند. برای همین ذهنم خسته می شود ازین که مدام تک تک چیزها و آدمهای دوروورم را وارسی کنم ببینم چیستند و کیستند و چه می شوند و چه نمی شوند. در میان این چیزهای آَفته، چیزهایی ناسازگار را در انبیق اندیشه می کنم که نمی دانم چه از آب درمی آِید. احساسی گنگ مدام توی دلم است که گهگاه بیمناکم می کند ..."

حمزوی، خسرو. شهری که زیر درختان سدر مرد. تهران: روشنگران و مطالعات زنان، ۱۳۸۲.

۱۳۹۹ شهریور ۲۲, شنبه

انهدام

 این روزها

این گونهام، ببین:

دستم، چه کند پیش میرود، انگار

هر شعر باکرهای را سرودهام

پایم چه خسته میکشدم، گویی

کتبسته از خم هر راه رفتهام

تا زیر هر کجا

حتی شنودهام

هر بار شیون تیر خلاص را


ای دوست

این روزها

با هر که دوست میشوم احساس میکنم

آن قدر دوست بودهایم که دیگر

وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خود را

از دست داده است


دیریست هیچ کار ندارم

مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچکارهای

من هیچکارهام: یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی


این روزها

این گونهام:

فرهادوارهای که تیشهی خود را گم کرده است


آغاز انهدام چنین است

این گونه بود آغاز انقراض سلسلهی مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

یک جنگجو که نجنگید -

اما...، شکست خورد


نصرت رحمانی


۱۳۹۹ خرداد ۶, سه‌شنبه

آینده تا ابد


"آینده، ترسناک است رییس. بدتر این که معلوم نیست کی است و کجاست؟ کسی نمی‎داند این جا، همین جای عمرش که می‎گذراند آینده است، یا بعدترش که می‎شود آینده. حتی شاید رد شده باشد. شاید آینده‎ی آدم آمده باشد و گذشته باشد و حالی آدم نشده باشد.
...
به آن‎جا که برسی رییس، به آن‎جا که منتظر هیچ چیزی نباشی، یا بدتر، منتظر یک چیز باشی فقط، جاشوی محتضر متوهمی شده‎ای که به جای لنج، کاناپه‎ی زه در رفته‎ی زیر ماتحتش را به اقیانوس وسیع کاشی‎های یخ کرده‎ی خالی‎اش انداخته و دیگر هیچ کاری ندارد جز این که به بوی ماهی‎های مرده‎ی اطرافش عادت کند و خودش را سالار یکه‎ی اقیانوسی بداند که روی هیچ نقشه‎ای، هیچ وقت ثبت نشده. ثابت. آواره تا ابد. بی هیچ نشانی از بادی که از هر کجا بوزد. تا ابدالآباد.
...
صورت آدم ها را می‎بینی که دور و برت ورجلا می‎زنند که بمانی، که نروی، ولی هم آن‎ها و هم خودت، می‎دانید که کار تمام شده و از سی ثانیه یا دو دقیقه‎ی دیگر، دنیا بدون تو سرپاست و مویی هم از سر چرخ کم نمی‎شود. درد نکشی شاید. مسئله درد نیست. حسد رییس. مسئله، حسد است. فصل ها می‎روند و می‎آیند..."

بقایی، بهرنگ. مدار بدون باد. تهران: چشمه، ۱۳۹۵.




۱۳۹۹ خرداد ۱, پنجشنبه

اخلاق کار بی چشمداشت - سه


"زندگی همان ریسمانی است که سرای سپنج و سرای سپند و هر هستی و هر هستنده به آن آویخته است. هر که میرد، گوییم که بند از دست و پای اش باز شد؛ که هر کس به زندگی آویخته است."
اوپانیشادها کتاب های حکمت. ترجمه ی مهدی جواهریان و پیام یزدانجو. تهران: نشر مرکز، ۱۳۸۷.

۱۳۹۹ فروردین ۲, شنبه

اخلاق کار بی چشمداشت - دو





"تضاد و تقابل واگذار؛ از بارکردن و انبارکردن برکنار باش."

"کاری نیست که من به کردن اش ناچار؛ یافتاری که من به یافتن اش ناچار!"

"پالودگی پاکی حکمت ها است؛ شوق دانش است و شادی از او است.
شوریدگی شور شهوت ها است؛ میل آز و کار از او است.
سرگشتی ویل غفلت ها است؛ خواهش خواب و خستگی از او است.
پالودگی شادی آرد، شوریدگی آشوب، و سرگشتگی سرکوب!"

"فرزانه گوید که وارستگی وانهادن کارهای هوس بار است؛ و حکیم گوید که واسپاری واگذاری بار کارها است."

گیتا کتاب فرزانگی. ترجمه ی مهدی جواهریان و پیام یزدانجو. تهران: نشر مرکز، ۱۳۸۷.

۱۳۹۸ اسفند ۲۶, دوشنبه

یادمان دکتر فریبرز رییس دانا



  • پ‍ول و ت‍ورم، نوشتهٔ ف‍رخ ق‍ب‍ادی، ف‍ری‍ب‍رز رئ‍ی‍س‌دان‍ا، ت‍ه‍ران: پ‍ی‍ش‍ب‍رد: پ‍اپ‍ی‍روس، ۱۳۶۸.
  • ک‍م ت‍وس‍ع‍گ‍ی اج‍ت‍م‍اع‍ی-اق‍ت‍ص‍ادی، ت‍ه‍ران: ن‍ش‍ر ق‍طره، ۱۳۷۱.
  • ام‍وز و ن‍ی‌ه‍ا: چ‍ه‍ارده م‍ق‍ال‍ه در گ‍س‍ت‍رده ای‍ران و ج‍ه‍ان، تهران: س‍م‍ر، ۱۳۷۱.
  • ب‍ررس‍ی‌ه‍ای‍ی در آس‍ی‍ب‌ش‍ن‍اس‍ی اج‍ت‍م‍اع‍ی ای‍ران، ت‍ه‍ران: س‍ازم‍ان ب‍ه‍زی‍س‍ت‍ی ک‍ش‍ور، دان‍ش‍گ‍اه ع‍ل‍وم ب‍ه‍زی‍س‍ت‍ی و ت‍وان‍ب‍خ‍ش‍ی، ۱۳۷۹؛ چاپ دوم: دف‍ت‍ر پ‍ژوه‍ش‍ه‍ای ف‍ره‍ن‍گ‍ی، ۱۳۸۰.
  • ب‍ررس‍ی‌ه‍ای ک‍ارب‍ردی ت‍وس‍ع‍ه و اق‍ت‍ص‍اد ای‍ران (۳ جلد)، ت‍ه‍ران: چشمه، ۱۳۸۰.
  • اق‍ت‍ص‍اد س‍ی‍اس‍ی ت‍وس‍ع‍ه، ت‍ه‍ران: ن‍گ‍اه، ۱۳۸۱.
  • دم‍وک‍راس‍ی در ب‍راب‍ر ب‍ی‌ع‍دال‍ت‍ی، ت‍ه‍ران: ع‍ل‍م، ۱۳۸۱.
  • ج‍ه‍ان‍ی‌س‍ازی ق‍ت‍ل ع‍ام اق‍ت‍ص‍ادی، ت‍ه‍ران: ن‍گ‍اه، ۱۳۸۳.
  • روی‍ک‍رد و روش در اق‍ت‍ص‍اد، ت‍ه‍ران: آگ‍اه، ۱۳۸۳.
  • گ‍ف‍ت‌آم‍ده‍ای‍ی در شعر معاصر ایران: زمینه‌های اجتماعی و سیاسی، ت‍ه‍ران: دیگر، ۱۳۸۵.
  • آزادی و سوسیالیسم: چند بحث و نظر، تهران: دیگر، ۱۳۸۵.
  • یادی از خیالی (دفتر شعر)، تهران: نگاه، ۱۳۸۶.
  • گ‍ف‍ت‌آم‍ده‍ای‍ی در ادب‍ی‍ات، ت‍ه‍ران: ن‍گ‍اه، ۱۳۸۶.
  • چند کاوش در سیاست و جامعه، تهران: گل‌آذین، ۱۳۹۴.
  • منش روشنفکری، تهران: گل‌آذین، ۱۳۹۶.
  • ۱۳۹۸ مرداد ۲۸, دوشنبه

    اخلاق کار بی چشمداشت


    "ایرانی بودن مستلزم شیوه ی خاصی از بودن است، مستلزم طرز خاصی از دیدن جهان، و طریق معینی از حضور در زندگی، در طبیعت، و در برابر خداست: همچنین به معنای در اختیار داشتن ابزارهای معینی از معرفت و شیوه ی خاصی از تعبیر جهان است. در تحلیل همه این عناصری که شیوه ی ایرانی بودن را تعیین می کنند در می یابیم که ایرانی بودن دارای نشانه های متافیزیکی مشخص است. جهانی سراپا تنیده و تافته از نمادها، تصاویر، و رفتارهای قالبی است که مطابق نظمی خاص بر یکدیگر عمل می کنند و نوعی نقش هستی را رقم می زنند، اما در آن هر کارکردی، هر وجودی، جای خاص خود را دارد. ما می دانیم که از کجا می آییم و به کجا می رویم و معنای زندگی و پایان محتوم مرگ را می شناسیم. همچنین کلیدهای مناسبی برای گشودن اسرار در اختیار داریم. بدین سان ما در جهانی امن، آشنا، و بسیار قراریافته زندگی می کنیم."

    "این واقعیت که دیگر نباید طبیعت و فرهنگ را از یکدیگر جدا کرد، که باید آموخت که به نحوی دوسویه به داد و گرفت های میان طبیعت و فرهنگ و جامعه اندیشید، به نظر من بسیار درست است. چرا که آلودگی تنها به محیط زیست مربوط نمی شود - که مدتهاست آن را می شناسیم و از آن سخن می گوییم - بلکه آلودگی در ضمن فکری و اجتماعی نیز هست. همان گونه که خزه های جهنده کانال های شهر ونیز را قلع و قمع می کنند، صفحه های تلویزیون نیز روح را از تصاویر منگ کننده، از بمباران دائمی زبان قالبی، اشباع می کنند، و باز به همان گونه، تب توفیق و تولید، فضای اجتماعی را با راندن واماندگان و مطرودان، که نمی توانند در ضیافت موفقیت شرکت کنند، آلوده می سازد."

    "برای من، شرق یک تصور جغرافیایی نیست. شرق، زبان اساطیر است، فلسفه ی شکل های نمادین است، جغرافیای بصیرت درون است. نیز، نوعی ضرباهنگ هستی است که از نظر اجتماعی، با حوصله داشتن برای دیگران، با نوعی نظاره ی چیزها، با نوعی حالت تسلیم و رضا در برابر خدا و طبیعت معنی می شود. اینکه امروز زندگی چنین عقیم شده است، از آن است که این بخش از هستی لم یزرع مانده است، که آدم ها دیگر فرصت پرداختن به شادی های لحظه ای یا ایجاد پیوندهای واقعا عمیق دوستی را ندارند. خدمت بی مزد و منت، کرامت و بخشتدگی معنایی ندارد. انسان ها دیگر شیوه های همدلانه ی رابطه را نمی شناسند، زیرا فرصتش را ندارند. روابط یا در سطح حرفه ای یا روشنفکری اند. نادرند لحظاتی که انسان ها با همدلی ای بی چشمداشت، فراغ از ملاحظات اجتماعی - حرفه ای، به هم رسند. همه جا به مبالغه در کاربرد قوای مغزی، به موفقیت، به اسطوره ی "باهوش ترین"، به اسطوره کارآمدترین برمی خوریم."

    "هنگامی که از شرق دم می زنیم، دیگر نه با شرقی اصیل، بلکه با شرقی بی نهایت آلوده سرو کار داریم. هنر مقدس به گذشته این تمدن ها تعلق دارد."

    "دقیق و هم جهت با گفته متفکری چون کاستوریادیس، آنجا که از "تسلیم جمعی" یعنی از فقدان مسوولیت دموکراتیک در جوامع غربی امروز سخن می گوید، در واقع می بینیم که افراد - به نقل از بنژامن کنستان - بیشتر به "حق لذت بردن" خود توجه دارند تا آنکه بخواهند به عنوان شهروندان مسوول از حق دخالت خود در امور سیاسی یا اموری که مستقیما به آنها مربوط می شود استفاده کنند. من در اینجا نوعی تضاد می بینم."

    "- ما به نوعی در غار افلاطون هستیم.
    - دقیقا چنین است. و نمی دانیم که در بیرون از غار چه می گذرد. دیگر نمی توانیم فراسوی تصاویر را بخوانیم. هیچ کس نمی داند که تصاویر چه را عرضه می کنند. اما باید چیزی را بنمایند. در برابر آینه، می دانیم که تصویر از جای دیگری می آید و آنچه دیده می شود چیزی جز انعکاس نیست. در حال حاضر، نه تنها انعکاس، خود، فی نفسه چیزی شده است، بلکه انعکاس های دیگری را نیز تولید می کند. بنابراین، از انعکاسی به انعکاسی دیگر می رویم. گویی در تکثیر تصاویر در درون "تالار آیینه ها" شرکت داریم."

    "حال چگونه با این دو-زمانگی (دو-تاریخیت) می توان کنار آمد؟ چگونه می توان با زمانه و بیرون از زمانه بود؟ به بیان دیگر، چگونه می توان در دو مرتبه زیست؟ پاسخ ابدی هند را در بهاگاوات-گیتا بشنویم:"تخلاق کار بی چشمداشت.""

    شایگان، داریوش. زیر آسمان های جهان، چاپ سوم. گفتگوی داریوش شایگان با رامین جهانبگلو، ترجمه نازی عظیما. فرزان: 1376.


    ۱۳۹۷ اسفند ۷, سه‌شنبه

    نیامدی

    نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم
    دریچه آه می‌کشد
    تو از کدام راه می‌رفتی
    خیال دیدن‌ات چه دلپذیر بود
    جوانی‌ام در این امید پیر شد
    نیامدی و دیر شد.

    هوشنگ ابتهاج، ه. ا. سایه





    ۱۳۹۷ بهمن ۲۴, چهارشنبه

    زندگی‌ها

    "بیشتر زندگی‌ها تلف شده‌اند. همه حیف شده‌اند. چند تایی سوگ‌بارند."

    Gallant, Mavis. "New Year's Eve" in Varieties of Exile.  New York Review Books, 2003. برگردان آژند اندازه‌گر

    ۱۳۹۷ آبان ۲۸, دوشنبه

    به خاطر یک درخت نارنج

    "زمان چه آسان از بغل گوش آدمی می‌گذرد. به سرعت باد، به سرعت برق. و همیشه خیال می‌کنی آماده‌ای، همه‌ی کارهایت را کرده‌ای و آماده تا وقتی اتوبوس برسد سوارشوی و با آن بروی در همان خطی که می‌خواهی، اما پلک می‌زنی و اتوبوس رفته است. همیشه اتوبوس رفته است و تو مانده‌ای، همیشه مانده‌ای. و آدمی که به خاطر یک درخت نارنج در چهارچوب دری نیمه‌باز زندگیش را - حداقل بخشی از زندگیش را - کنده است و گذاشته تا زیر چرخهای اتوبوس و یا قطار له شود، ناکهان می‌بیند که چیزی ندارد، دستان خالی، ذهن پریشان و یک درخت خشک شده‌ی نارنج و قطاری که راه افتاده و اتوبوسی که رفته است."

    روانی‌پور، منیرو. دل فولاد. تهران: نشر قصه، ١٣٧٩.

    ۱۳۹۷ مرداد ۱۸, پنجشنبه

    یک مشت بی‌شرف

    "می‌گویند از آدمیزاد هر چیزی برمی‌آید. می‌تواند دریا را خشک کند، کوه را بردارد، یا چه می‌دانم، درخت‌های جنگل را گره بزند به هم. دروغ می‌گویند. برنمی‌آید. آخرش یک مشت بی‌شرف می‌آیند گند می‌زنند به دریاهایی که خشک کرده. آن وقت باید دور بزند برود جنگل، کوه، چه می‌دانم، برود هر جا که می‌تواند گم شود. برود جایی که یادش برود دریایی بوده و او می‌خواسته خشکش کند."
    مرعشی، نسیم. پاییز فصل آخر سال است. نشر چشمه، تهران، ۱۳۹۳.

    ۱۳۹۶ آذر ۱۶, پنجشنبه

    وقتی

    ...
    هیچ گلی
    نمی تواند از پاییز برگردد
    همین طور
    کاغذپاره از اعماق آتش
    وقتی جاده‌ها
    در قصه‌ها ادامه یافتند
    دیگر نباید منتظر بود
    هیچ مسافری برنمی‌گردد.

    یونان، رسول. آکوردی برای صرف شام. ص 60.

    ۱۳۹۶ آبان ۳۰, سه‌شنبه

    خسته


    به برگی که از درخت می‌افتد نگاه می‌کند و می‌گوید:
    "آن برگ دیگر دستش خسته شد، این است که شاخه را ول کرد."

    هرابال، بهومیل. نی سحرآمیز و چند داستان دیگر. ترجمه پرویز دوایی. تهران: آگه. 1394. ص 160.

    ۱۳۹۶ آبان ۱۲, جمعه

    چشم‌پله

    دست‌نویس گزارش پروژه را که تمام کردم بردم دادم دستش، گفتم کار دکتر است، گفتند شما تایپ می‌کنید. از دید من بیست و دو سه ساله، مردی بود پنجاه و اندی ساله شاید، یا دست کم از چهره‌اش و از موهای ریخته‌اش چنین برمی‌آمد. گفت اینها که شماره صفحه ندارند. نگرفتم موضوع رو. گفتم خب همانطور که تایپ می‌کنید می‌زنید شماره‌ها رو، یا اگر نمی‌شود آخر سر خودم با دست می‌نویسم. گفت کاری به اون ندارم، اینها رو که دادی دست من اگر از دستم ول بشه - با دستش ادای رهاکردن کاغذها و ول شدن‌شان از روی نرده و ریختن‌شان توی چشم پله‌‌ی دو طبقه را درآورد و باز دستش رو با کاغذها جمع کرد این طرف نرده - بعد چه جوری میشه دوباره مرتب‌شون کرد. یه شماره بزن همین پشت کاغذا که گم و گور نشه چیزی. فهمیدم اون موقع. گفتم باشه شماره می‌زنم میارم. هنوز هم گاهی که چیزی تو زندگی پرت میشه، همون حس بالای چشم پله‌ی دانشکده رو پیدا می‌کنم: دسته‌ای کاغذ بی‌شماره رو می‌بینم که اون ته ولو شده‌اند و برای برگردوندن‌شون دیر شده. 

    ۱۳۹۶ آبان ۱۰, چهارشنبه

    هیچ - برای ابوالعلاء معری

    دلیل زیستن از دلیل مردن جداست. زندگی آرش فرآیندی زیستی است که در زمانی به درازی شش میلیون سال گونه‌ی انسان را پرورده است. اگر زندگی نبود، پرسشی هم نداشتیم. پس پرسش از زندگی در اندازه‌ی ما نیست. همانگونه که ما – به عنوان موجود سه بعدی – از ابعاد سه گانه‌ی جهان – یا دست کم از ابعاد اصلی آن – نمی‌توانیم بپرسیم (نک. استفن هاکینز، تاریخ چکیده‌ی زمان). همین نیروی زیست با ترکیبی از فرآیندهای کارکردی – مانند هورمون‌ها – و ساختاری – مانند غیراختیاری کردن اعمال زیستی – امکان گزینش مرگ را از انسان می‌گیرد که اگر چنین نبود گونه‌ی انسان تا امروز نپاییده بود. پس پرسش از مرگ هم در اندازه‌ی آدمی نیست. انسان در این قالب تنگ زیستی‌اش مجالی و تابی برای درک هستی ندارد؛ هیچوقت نداشته است: نه میمون‌نماهای شش میلیون سال قبل، نه آدم‌نماهای دویست هزار سال پیش، و نه انسان امروز یا آنکه شاید صدهزار سال دیگر بیاید (نک. استنلی کوبریک، دوهزارویک: یک ادیسه‌ی فضایی). همین کوتاهی و جانکاهی نشانه‌ای بر بیهودگی و در عین حال یگانگی زندگی است (نک. احمد شاملو، در آستانه). تلاش انسان برای بهره‌گیری از این فرصت و شاید کمک به دیگرانی که چون خود وی در بند نیروهای زیستی گرفتار آمده‌اند قابل ستایش است. اما می‌دانیم که هیچیک از این تلاش‌ها در گستره‌ی تاریخ – حتی در زمانی به کوتاهی سده‌ها و هزاره‌ها، نه به درازای عمر کیهان – هیچ به شمار نیست که ما همه پس از مرگ با هفت هزارسالگان سر به سریم (نک. خیام، رباعیات). و انسان این را همیشه دانسته بود و در اندیشه‌هایش – دست کم از آن زمان که به ما رسیده است – آن را پرورانده بود تا از آن دستمایه‌ای برای چگونه زیستن و چگونه مردن بسازد، و باز جز هیچ دستش نگرفت (نک. عبدالحسین زرین‌کوب، جستجو در تصوف ایران). بی سبب نیست این همه سخن از هیچ در بین عارفان.

    ۱۳۹۶ آبان ۹, سه‌شنبه

    از گام‌های مانده به دریا

    تا دریا
    ...
    روز و شب کوتاه تر از لحظه پی در پی گذشت
    جمعه رفت و شنبه آمد، هفته رفت و ماه گشت
    فصل بعد از فصل طی شد، سال بعد از سال رفت
    عمر من چون باد از دنبال رفت
    *
    آنچه اینک مانده جز بیداد،
    جز اندوه، جز تشویش نیست
    جمع گرم و صحبت یاران مهر اندیش نیست
    -!
    گوییا، دیگر جهان هم بر مدار خویش نیست!...
    *
    یک تسلا هست و بس
    رود بی آرام را تا کام دریای عدم
    یک دو گامی بیش نیست.

    مشیری، فریدون. از دریچه ماه. چشمه: تهران، 1384.

    ۱۳۹۶ آبان ۴, پنجشنبه

    یادمان گل طلا و کلاش قرمز

    علی اشرف درویشیان (۱۳۲۰-۱۳۹۶) به داداش‌های خوبی پیوست که هرگز بازنگشتند: بهروز دهقانی، مهدی رضایی، داریوش نیک‌کوی کرمانشاهی، محمدعلی (بهنام) سالمی و ...

    ۱۳۹۶ مهر ۱۸, سه‌شنبه

    تاریخ در ترازو

    خواندن تاریخ در ترازو از دکتر عبدالحسین زرین‌کوب رویدادی یگانه بود.

    یکی اینکه کتاب را سواره در متروهای تهران به پایان بردم که شوری داشت یادآور روزگار رفته. این شور ناگزیر در تقابل بود با آنچه در متروها می‌بینیم از سر در گوشی همراه داشتن مردم امروز که گاهی هم همراه بود با گوش به رسانه‌ها داشتن آنان و استاد نوشته بود:
    "مورخی را می شناختم که تحقیقات وی با تاریخ معاصر و عصر جدید مربوط نبود با اینهمه از مطالعه جراید، شنیدن رادیو، و دیدن تلویزیون بشدت اجتناب می کرد. وقتی از وی سبب پرسیدم، گفت انس گرفتن با آنچه خلاف واقع است حساسیت مورخ را در مورد واقعیات می کاهد و آنکه عادت کرده باشد که به تبلیغات آوازه گران به عنوان واقعیت بنگرد طبعش چنان حساس و دقیق نخواهد ماند که اکاذیب راویان گذشته را بمجرد اولین برخورد رد کند - و یا لامحاله در قبول آنها دچار تردید شود."
    و آنچه امروز در دروغ‌بافی‌های مرورگرهای تارنمای جهانی بر اساس سلیقه‌ی کاربران خویش می‌بینیم امر تازه‌ای نبوده و نیست که:
    "...تبعیت کورکورانه از اقوال کسانی که مردم عادت کرده اند سخنان آنها را بمنزله ی حجت بشمارند در واقع پرستش چیزیست که بیکن آن را بتهای نمایشی می خواند و مایه ی خطاهای بسیار. این پندارها که منشا بیشترین خطاهای انسان است سرچشمه هایی است که باید آنها را کور کرد. برای مورخ هیچ چیز خطاانگیزتر از آن نیست که تسلیم تمایلاتی شود که انسان را وا می دارد آنچه را از پیش تصدیق کرده است مسلم بپندارد و در اسناد و مدارک خویش دنبال چیزهایی بگردد تا آن را تایید کند یا آنکه چیزی را قبلا ناممکن فرض کند و در بین مدارک و اسناد خویش دنبال چیزهایی بگردد که وقوع آن چیز را ناممکن جلوه دهد."
    پس پیشینه‌ی این دروغ را در روش‌های کشف حقیقت جستجو می‌کند:
    "تبعیت از اصل مرجعیت اگر در قدیم نویسنده تاریخ را به نقل روایات در باب معجزات و کرامات وا می داشت یا محدث را مجبور می داشت در حدیث فقط به نقد اسناد اکتفا کند و در باب متن به نقد دقیق نپردازد امروز مورخ را با دشواریهای تازه مواجه می دارد که به تعبیر ماکس نورداو (1923-1849) نویسنده یهودی مجارستان، آنها را می توان دروغهای قراردادی انسانیت متمدن نام نهاد."
    دانش کم مانند دکتر زرین‌کوب را می‌توان در اشارات وی به تاریخِ تاریخ‌نگاری دریافت که خود آمیخته با جسارتی غریب است:
    "ابن الراوندی که آزاداندیشی معتزله را تا سرحد زندقه کشید در قرن سوم هجری با جسارت غریبی فکر معجزه را نفی کرد...با اینهمه اولین مورخ که در یک تاریخ عمومی خود را از توجیه خوارق در تاریخ مستغنی یافت یک حکیم مسلمان بود - ابوعلی مسکویه... در اروپا فقط از عهد اسپی نوزا بود که فکر معجزه بطور جدی مورد بررسی انتقادی شد - تقریبا هشتصد سال بعد از ابن الراوندی."
    یا:
    "این گونه تواریخ دسته جمعی تا حدی تحقق همان طرح کهنه بود که هفتصد سال قبل در تالیف جامع التواریخ رشیدی از خاطر رشید الدین فضل الله مورخ ایرانی نیز گدشته بود."
    و بعد همین رد را با شوق در ایران باستان پی می‌گیرد که:
    "کتیبه ی داریوش که لحن کاملا ایرانی دارد معرف یک گریز صادقانه است از دروغ."

    مهم آنکه سال‌ها گذشته بود از آخرین کتابی که از وی خوانده بودم و ماه‌ها بود که پرداخته بودم به کارهای روز و داستان‌های نوتر در ادبیات و قلم‌اش شگفت‌زده کرده بود مرا از استواری و پالایش در سنجه با هر آنچه نو می‌نمود در قلم دیگران، برای نمونه در این عبارت‌پردازی زیبا برای "چسب و قیچی" که هنوز کمتر نویسنده‌ای از آن استفاده می‌کند:
    "... افراط در همین شیوه بود که کار بعضی از تاریخنویسان معاصر ما را تبدیل کرده است به نوعی تاریخنویسی با چسب و قیچی."

    دیگر آنکه نویسنده اول و آخر این شاهنامه‌ی انسانی را گفته است با اینکه هنوز بسیاری از باورش سر می‌زنند:
    "آنچه قرنها در شرق بین اقوام آریایی با اقوام سامی یا بین تاتار و تاجیک رفت، آنجه در چین و هند جنگ را یکچند همچون سنتی مقدس کرد، آنچه در غرب بین اقوان نرمان و ژرمن و لاتین واقع شد، جنگهای سوئد و روسیه، جنگهای انگلستان و فرانسه، جنگهای سی ساله، جنگهای صدساله، جنگهای مربوط به تخت و تاج اسپانیا، جنگهای مربوط به مستعمرات، جنگهایی که در امریکا و افریقا با بومیها شد و در تمام آنها هدف واقعی - نه آنچه جنگ به "نام" آن می شد - ارضاء هوسهای تجاوزجویانه بود نیز داستان دراز دارد و هیچیک از آنها نیست که شاهدی بر وجود یک درنده پنهانی - اما نیمه جان - در درون انسان متمدن عرضه نکند."
    "...تجربه دو جنگ اخیر بین الملل، تجربه هیروشیما  ویتنام که همه مربوط به قرن حاضرست نشان می دهد که هنوز کمترین بهانه یی می تواند این رنگ و جلای تمدن و اخلاق را از روی سطح وجدان انسان امروز پاک کند و او را به درنده خویی انسانهای عهد غار که از آن چندان دور نیست بازگرداند و به قول رنه گروسه کافی است سطح وجود انسان متمدن را بخراشید تا انسان حجر قدیم از آن بیرون بیاید."
    ما را گزیری نیست از این رویه که:
    "... مبنای جامعه نه بر آرمان انسانی بلکه بر روی سرشت اوست."
    "کتاب ویکو بنام اصول یک علم جدید در واقع بنیان فلسفه تاریخ جدید محسوب است... بموجب نظریه وی که بیک وجه یادآور قانون حالات سه گانه اگوست کنت (1793-1857) هم هست هر قومی در مدارج سیر خویش می بایست از سه مرحله متوالی بگذرد: ربانی، قهرمانی، و انسانی. این سه مرحله بترتیب با مراحل سه گانه حیات انسان: کودکی، جوانی، و کهولت، مطابفت دارند."

    همچنین است اشارات وی به آنچه ما مسئله‌ی روز می‌دانیم با وجود آن همه پیشینه در تاریخ بشر:
    "هنوز برای یک مورخ اروپایی هنگام قضاوت در برخورد شرق و غرب بندرت ممکن است اعماق وجدان بکلی از تعصب قومی و نژادی خالی بماند."
    و اینکه:
    "برای قوم یهود گویی تمام جریان تاریخ جز این هدفی ندارد که یهوه می خواهد فرصتی بیابد تا قوم خویش را تعلیم، تشویق، یا نتبیه کند."

    دکتر زرین‌کوب تاریخِ تاریخ را در تحلیلی زیبا و مستند به ما می‌نمایاند:
    "برای انسان امروز ظاهرا مساله این است که تاریخ را در چه مسیر باید انداخت. در صورتیکه انسان دیروز غالبا مساله را اینطور مطرح می کرد که تاریخ را چکونه باید تحمل کرد."
    و این زیبای پیر را چنین از زبان دیگران می‌سراید:
    "... نبونید آخرین پادشاه کلده که خودش در قرن ششم قبل از میلاد می زیست از کشف گذشته های دور با شوق و لذت یاد می کرد چنانکه وی این نکته را که نرام سین پسر سارگون سی و دو قرن پیش می زیسته است با شوق و لذتی یاد می کند که یادآور کشف یک باستانشناس پر حرارت امروز است و اومستد به همین نکته نظر دارد که با اشارت به عصر نبونید و کورش می گوید وقتی کورش در 539 ه.ق. وارد بابل شد دنیا کهنه بود و مهمتر آنکه خود آن از کهنگی خویش خبر نیز داشت."

    زرین‌کوب، عبدالحسین. تاریخ در ترازو. تهران: امیرکبیر. ۱۳۶۲.