۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

قدیم

زمان مانند ته یک نوار موسیقی ماسیده است. (این را نمی شود با یک سی دی شرح داد.)
مکان در میانه ی بسته و باز شدن دریچه ی دوربینی آویزان مانده است. (این را هم نمی شود با دوربین دیجیتال گفت.)
و زندگی کج و کوله تر از همیشه به راه خود می رود. (و این را با مردم این روزگار نمی‌توان گفت.)

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

هذیان دل

هذیان دل

...
افسانه‌ی عمرم آورد خواب
عمری که نبود خواب دیدم
در سیل گذشت روزگاران
امواج به پیچ و تاب دیدم
از عشق و جوانیم چه پرسی
من دسته گلی بر آب دیدم

دل بدرقه با نگاه حسرت
...
خاموش و حزین خرابه گویی
افسانه‌ی خود به یاد دارد
چون پیر پس از قبیله مانده
عمری به شکنجه می گذارد
بس خاطره‌ها که با خرابی
هرساله به خاک می‌سپارد

افسانه‌ی اوست در دهن‌ها
...
آن بید کنار جاده‌ی ده
آیا که پس از منش گذر کرد
هر برگی از آن زبان دل بود
با من چه فسانه‌ها که سر کرد
او ماند و جوان عاشق از ده
شب همره کاروان سفر کرد

ای وای چه بی وفاست دنیا
...
شهریار

۱۳۹۳ اسفند ۲۵, دوشنبه

جغرافیای آمریکا

اقلیم یا جغرافیای طبیعی
دانشگاه در ولایتی است فقیر و مذهبی٬ با آب و هوایی آلوده از کاربرد بی‌رویه سموم کشاورزی و دامداری.
مردم‌ یا جغرافیای انسانی
مردم ولایت بیشتر کم دانش‌اند٬ از خانواده‌هایی پرجمعیت٬ با نوجوانانی باردار٬ بسیاری از مهاجران و آوارگان بدون حقوق شهروندی٬ و بدون دسترسی به آب آشامیدنی٬ مسکن٬ بهداشت٬ کار٬ و جز آن.
سیاست یا جغرافیای سیاسی
نماینده مجلس منتخب مردم مردی است از خانواده‌ای مزرعه‌دار و پولدار٬ مسیحی تبار٬ دست راستی٬ طرفدار جنگ و شکنجه در همه‌ی گوشه و کنارهای جهان٬ مخالف اتحادیه‌های کارگری و بیمه‌های اجتماعی و بازنشستگی٬ هوادار پولداران و صاحبان صنایع و مزارع آلوده کننده٬ و مخالف برنامه‌های محیط زیستی و پروژه‌های عمرانی.
اجتماع یا جغرافیای اجتماعی
دانشگاهیان و فرهیختگان شهر بنا بر پیشینه‌ی فرهنگی و اجتماعی خود سلیقه‌های مختلفی دارند. اما اغلب باور دارند که چیزی قابل تغییر نیست و دلشان خوش است به اینکه درسی بدهند و پروژه‌ در دست اجرا را تمام کنند و شاید آخر هفته کار خیری هم در کلیسای محل انجام دهند.
ارتباطات یا جغرافیای منطقه‌ای - جهانی
در این شهر کسی با شنیدن سخنان نماینده مجلس که عضو - به اقرار خود بی تجربه‌ی - کمیته جاسوسی مجلس هم هست و همه‌ی‌ جهان - شامل ایران و روسیه و مکزیک و ونزوئلا و کره و چین و جز آن - را دشمن آمریکا می‌داند و مسئله‌ای حاد که باید از سر راه برداشته شود مشکلی ندارد. حالا یا با تلفن‌شان بازی می‌کنند٬ یا با او موافق‌اند٬ و یا جرات حرف زدن ندارند و غیر قابل تغییر بودن اوضاع را بهانه می‌کنند.
تغییر یا تاریخ جغرافیای آینده
اما در این شهر باب نیست کسی در پاسخ نماینده مجلس اشاره کند به مفاهیم و واژه‌های تئوری ترس و پیشینه‌ی آن در آلمان نازی٬ یا قتل عام بومیان و بردگی سیاهان و استثمار آمریکای لاتین٬ یا کشتار مردم توکیو با بمب آتش‌زا و مردم هیروشیما و ناکازاکی با بمب اتمی و مردم ویتنام با بمب شیمیایی٬ یا ریختن پول پروژه‌های عمرانی به جیب اسلحه سازها٬ و جز آن. وقتی هم کسی این کار را می‌کند با دیده‌ی حیرت به او نگاه می‌کنند٬ چه از سر تحسین و چه از سر تنفر.
آمریکا یا جغرافیای ترس و شکنجه و مرگ
در این شهر گویا بسیار معمول است که نماینده مجلس و عضو کمیته جاسوسی با همین دو کلمه حرف حساب لب ورچیند و مسئول دفترش بخواهد از ته و توی کار طرف سردرآورد.
کلیدواژه‌ها
فقر - مذهب - آلودگی - بی‌سوادی - جمعیت بی‌سامان - نبود آب و بهداشت و مسکن و کار - دست راستی - پول - جنگ - شکنجه - نبود حقوق کار و بیمه و بازنشستگی - بحران محیط زیست - جاسوسی - دشمن‌تراشی - قتل عام - بردگی - استثمار - بمب آتش‌زا - بمب اتمی - بمب شیمیایی - تجارت اسلحه - مرگ - آمریکا

۱۳۹۳ اسفند ۲۳, شنبه

Go Ferguson!

محمود اعتمادزاده (به آذین)

هر آدمی که تفکر داره٬ غمگینه. هر آدمی که به سرنوشت جهان و انسان فکر کنه غمگینه. برای اینکه انسان همیشه تنهایی خودشو در جهانی که همه می‌خوان برن برای خودشون بچرن٬ حس می‌کنه...

محمود اعتمادزاده (به آذین)
ابتهاج٬ ه. پیر پرنیان اندیش٬ سخن٬ 1391. ص 351.

۱۳۹۳ دی ۲, سه‌شنبه

وای بر من

دوش در خواب شب دوش تو را می‌دیدم
وای بر من که تو هم خواب شب دوش شدی

شهریار

۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

نامه

اینکه تو می توانی این نامه را بخوانی یا نه دلیل نمی‌شود که من بنویسم یا نه. این را همیشه می‌دانستم٬ فقط نمی‌خواستم بپذیرم‌ش. این شد گه گفتم پیش از اینکه سر سال سی همه خاک شده باشی حرفی زده باشم (ا). کسی نمی‌داند این را که از وقتی رفتی هوا سرد شد. نه اینکه بخواهم احساساتی بشوم با بخواهم ادا در بیاورم. خودت که می‌دانی اصلا آذر ماه سردی‌ست. بعد هم که دیگر چیزی نمی‌ماند از زندگی٬ همه‌ش زمستان است تا آخر. یعنی برای ما که اینطور بود٬ تو آن آخرین رشته‌ای بودی که هوار برف را از سر زندگی همه‌مان دور نگه‌داشته بود (ب). بعد خب همه یک جوری خواستند خودشان را گرم نگه‌دارند در این سی سال زمستان٬ ولی انگار گرمی هم از پوشاک ما رفته بود. همه‌ش خوردیم به کوچه‌های برفگیر باریک و بن‌بست که وصفش در همه‌ی شعرها آمده است. یعنی تو بگو این یک گله راهی که با هم می‌رفتیم از سر فروردین تا وصال انگار شده بود راه کوره‌پزخانه‌هایی که به‌شان سر می‌زدی٬ آن هم در زمستان بیابانی سال‌های شصت٬ بعدهم فکر کن مثلا یکی دو ساعت بعد از نیمه‌شب که وقت دفن اعدامی‌هاست یا گذاشتن کتاب‌های ممنوعه سر خیابانی ناشناس (پ). فکر کن همینطور بین کتاب‌فروشی‌ها می‌روم و انگار که چیزی عوض نشده که یک هو وسط بازارچه٬ درست کنار ستونی که ایستادیم اعلامیه را بخوانیم٬ زانوها طوری خم می‌شوند که دیگر نمی‌شود سرپا ایستاد٬ انگار وسط همان بیابان و برف و سرما و تاریکی هستم. حالا می‌بینی که نرفتن دلیل دارد (ت). نمی‌دانم اگر مانده بودی باز هم سرما این طوری همه‌ی ریشه‌هامان را می‌زد یا نه. شاید هم همه با هم زیر این برف می‌ماندیم٬ مثل شب‌های زیر پله‌ی موشک‌باران. شاید هم اصلا از اول همه داشتیم می‌رفتیم پایین و فقط تو یک کم زودتر رفتی٬ از بس که همیشه عجله داشتی و وسواس رسیدن (ث). خب این طوری هنوز جا هست که به گرد هم برسیم٬ ببینیم سردی دی بیشتر است یا آذر.

 پانویس‌ها:
ا.
یادها انبوه شد
در سر پر سرگذشت
جز طنین خسته‌ی افسوس نیست
رفته‌ها را بازگشت
(سایه)
ب.
بخت از منت گرفت و دلم آنچنان گریست
کز دست کودکی بربایی پرنده‌ای
(سایه)
پ.
خراب از یاد پاییز خمارانگیز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهرآشوب شمرانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خیال رفتگان٬ شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شب آویزان چه می‌خواهند از جانم
(شهریار)
ت.
من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست
که پر بازم اگر هست دل بازم نیست
(شهریار)
ث.
یک ماه! که از هلال خود تا به محاق
یک چشم زدن رهایی از ابر نداشت
یک نقش! که در سینه‌ی نقاشش مرد
یک راز! که ناخوانده به گورش کردند
یک لاله‌ی وحشی! که به چشم شهلا
یک چهره زخود در آب و آیینه ندید
یک دختر کولی! که پر و پایی لخت
یک عمر به آفتاب صحرا جنگید
چون لاله یکی تنور افروخته بود
یک چشمه! که در منگنه‌ی صخره‌ی کوه
یک عمر به اختناق در خود پیچید
یک راه نفس رهاندن از صخره نداشت
او تشنه‌ی جلوه و جهان تشنه‌ی او
افسوس که فیروزه‌ی چشم مخمور
یک لحظه به این پرند آبی نگشود
(شهریار)

۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

یاد آن روزش

غلامحسین ساعدی را بر سنگ گور به همان قلم نوشته بودند که بر پشت جلد کتابهایش می‌نوشتند... گفت: می‌دانی همه اش به یاد آن روزش می‌افتم که خواستم مهمانش کنم. اینجا رسم نیست که کسی جور کسی را بکشد. یکبار٬ خوب می شود٬ اما همیشه او می‌داد. رفتم سراغش. پول نقد داشتم٬ حتی از بانک هم گرفتم٬ گفتم یکدفعه دیدی هوس مرده رنگ دار کرد. گفتم: "برویم٬ امشب را مهمان من." آمد. وقتی خواستم حساب کنم٬ باز دستم را گرفت. گفتم: "مگر قرار نبود؟" گفت: "نه٬ نمی‌شود." از دهانم پرید که هر کس بیشتر دارد٬ بدهد. گفت "قبول." بعد هم اشاره کرد که مثلا چند داری؟ هر چه داشتم رو کردم. گفت: "بد نیست." بعد هم دست کرد توی جیبش٬ این جیب و آن جیب٬ حتی جیب کوچک کتش و هی پول درشت و خرد در آورد و ریخت روی میز. یک کوه پول داشت٬ مچاله و صاف٬ خرد و یک چک. گفت: "بشمار." معقول پولی بود٬ مثلا بگیر خرج یک ماهش. من البته زیادتر داشتم. ولی او هر چه داشت همه را ریخته بود وسط.
باز به هق هقی دست بر پیشانی نهاده را مددی کرد. گفت: اینجا رسم نیست که هر چه داریم با خودمان ببریم این ور و آن ور.

گلشیری٬ هوشنگ. آینه‌های دردار. تهران: نیلوفر 1371. صص 42-41.

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

درنگ زندگی

نشسته در اتاقی دربسته٬ فرورفته در خاموشی مرگ٬
نه گوش به زنگ صدایی و نه چشم به راه نوری٬
ناگهان صدای پایی که نزدیک می‌شود به در بسته٬ بی هیچ رد و نشان دیگر که بدانی کیست و به چه کار٬
صدای پا٬ صدای پا٬ و باز خاموشی است٬ لحظه‌ای به درنگ می‌گذرد٬
و پس از آن صدای پایی که دور می‌شود از در بسته٬ بی هیچ رد و نشان دیگر که بدانی که بود و به چه کار رفت٬
زندگی همه آن لحظه‌ی درنگ بود٬ آویزان میان دو مرگ٬
سرشار از امید دیدن و شنیدن کسی که می‌آمد٬ پر از هول و هراس رفتن آنکه نیامد٬
همه آن لحظه بود٬ همه آن درنگ بود٬ میان دو بی‌کرانه‌گی که از همیشه تا همیشه گسترده‌اند.