از سربند انقلاب 57 تا خرداد 60 جماعت اوباش و اراذل به نام حزب الله با چماق و قمه به اجتماعات گروه های سیاسی حمله می کردند. فرض هم همیشه بر این بود که خب اینها فالانژ هستند و در قامت ما نیست که حتی از خود دفاع کنیم. وقتی هم که مجاهدین خلق در گردهمایی امجدیه، آخرین سخنرانی مسعود رجوی در ایران با عنوان چه باید کرد، گروه میلیشیا را سپر کردند تا از مردم در برابر چماقداران دفاع کنند بسیاری بر آنان شوریدند که صحنه را به جنگ تبدیل کرده اند. اینها ادامه یافت تا روز موعود که بهترین جوانان ما تصمیم گرفتند در همین میدان ولی عصر که تازه نامش از میدان مصدق برگشته بود جلوی رژیم مستبد بایستند. بعد ناگهان مهندس بازرگان، که از حق نگذریم چوب چماقداران بر گرده اش خرده بود، رفت جماران و از آنان که جلوی رژیم ایستاده اند اعلام براعت کرد. این عقب نشینی نه تنها نسل ما را در برابر قداره بندان رژیم تنها گذاشت، زمینه ی نخستین اعدام های انبوه را نیز در تابستان 60 فراهم کرد. حالا بماند که بسیاری نیز چون موسی خیابانی و اشرف ربیعی در گیر و دار حمله های مسلحانه رژیم جان باختند.
امروز می شنویم که اگر این جنبش نو شکست بخورد، مردم سرخورده می شوند و مهاجرت ها آغاز می شود. من نه نگران مهاجران هستم و نه دلواپس مردمی که در خانه هایشان به دعا مشغولند. نگرانی بزرگ این است که موسوی، آنکه در دهه ی شصت به حکم خمینی نخست وزیر بود، و کروبی، آنکه با پذیرش حکم خامنه ای زمینه ی قلع و قمع مطبوعات را فراهم کرد، پا پس بکشند و به خاطر مصالح رژیمی که خود را جزیی از آن می دانند مردم را در خیابان تنها بگذارند. این کاری است که خاتمی، آنکه اعدام انقلابی لاجوردی را تسلیت گفت، تا اینجا کرده است. آب از سر نسل ما گذشت، کاری نداریم جز تلاش برای جلوگیری از تخریب گورستان هم قطاران مان. نسل جدید را دریابیم و پشت شان را خالی نکنیم.
عکس های آشپزباشی را با عنوان پایان حکومت ترس بیینید.
۱۳۸۸ خرداد ۲۵, دوشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه
منافع ملی ما
بنگاه های خبری آمریکایی با تاخیری دو روزه شروع به پخش تصاویر و گزارش های پیامدهای انتخابات در ایران کرده اند و همزمان موضوعات مورد علاقه شان را مطرح می کنند. همانطور که پیش بینی می شد این جماعت رفتار موذیانه ی خود را در پیش گرفته اند تا مواضع ضد ایرانی خود را در میان این اخبار گسترش دهند. مثلا خبرگزاری سی ان ان در حین گزارش خود زیر نویس خبری ای را نمایش می دهد مبنی بر تمایل مردم اسراییل به حمله به تاسیسات اتمی ایران. بعد سخنان نتانیاهو پخش می شود که اصولا با تشکیل کشور فلسطین مخالفت می کند، و بعد دوباره برمی گردند به اینکه دولت آمریکا چقدر باید برای مذاکره با ایران دچار زحمت شود. تنها نقطه قوت این گزارش ها اظهار نظر کسانی است که یادآوری می کنند این اسراییل است که با نشانه رفتن سلاح های اتمی اش ایران را تهدید می کند، و دولت آمریکا در موقعیتی نیست که انتخابات داخلی کشورهای دیگر را تایید یا تکذیب کند. اما این نقطه نظرها در میان انبوه اخبار گم می شوند و اگر آنها را در همان بار اول پخش نشنوید، دیگر تکرار نخواهند شد. تکلیف بنگاه های دیگر مثل ان بی سی و فاکس هم روشن است. کسی هم نمی گوید که احمدی نژاد درس تقلب را از بوش گرفته است.
از سوی دیگر ایرانیان سلطنت طلب در لس آنجلس با در دست داشتن پرچم های شاهنشاهی ادای طرفداران دمکراسی را در می آورند. یا سی ان ان کسی را به عنوان تظاهرکننده در واشنگتن آورده است به استودیو که می گوید این انتخابات مانند همه ی انتخابات دیگر ایران جعلی است، بدون اینکه معنای حرکت هایی نظیر دوم خرداد را درک کرده باشد. این حرف ها پیش زمینه ای است برای بازکردن راه دخالت های آمریکا در امور داخلی ایران، چنانکه سناتورهای طرفدار اسراییل مانند لیبرمن از هم اکنون سخنان جنگ طلبانه خود را از سر گرفته اند.
هر گونه تغییر در شرایط داخلی ایران و مواضع کشور در برابر رویدادهای جهانی را باید فقط و فقط در انحصار مردم ایران دانست، چه این تغییر یک حرکت اصلاح طلبانه باشد و چه تغییر رژیم در یک انقلاب خونین. نتیجه هر چه که باشد، ما کشور را به آمریکا نخواهیم فروخت و از منافع اسراییل در منطقه حمایت نخواهیم کرد. اگر چنین می خواستیم شخص اعلیحضرت تشریف داشتند.
موضوع امروز ایران است و ایرانی. کسانی که نژاد و مذهب و دیگر ویژگی های فردی و گروهی خود را برتر از ایرانی بودن شان بدانند، به این جنبش تعلق نخواهند داشت، به ویژه آنانکه در نهایت در پی جدایی از ایران هستند.
خبر تازه: وارن بلنتاین، Warren Ballentine، در یک گفتگوی زیر یک دقیقه با دان لمون، Don Lemon، مجری سی ان ان حرف دل ما را زد: به عنوان یک وکیل می دانم که اعلام انتخاب رییس جمهور با نمایندگان مردم است نه رهبر، اما ما که هستیم که در کار ایران دخالت بکنیم. من فقط به مردم ایران افتخار می کنم که به میدان آمده اند. این کاری ست که ما باید در سال 2000 برای الگور می کردیم.
البته واضح و مبرهن است که مجری مطلب را عوض کرد و احتمالا این گفتگو را نشود جایی پیدا کرد.
از سوی دیگر ایرانیان سلطنت طلب در لس آنجلس با در دست داشتن پرچم های شاهنشاهی ادای طرفداران دمکراسی را در می آورند. یا سی ان ان کسی را به عنوان تظاهرکننده در واشنگتن آورده است به استودیو که می گوید این انتخابات مانند همه ی انتخابات دیگر ایران جعلی است، بدون اینکه معنای حرکت هایی نظیر دوم خرداد را درک کرده باشد. این حرف ها پیش زمینه ای است برای بازکردن راه دخالت های آمریکا در امور داخلی ایران، چنانکه سناتورهای طرفدار اسراییل مانند لیبرمن از هم اکنون سخنان جنگ طلبانه خود را از سر گرفته اند.
هر گونه تغییر در شرایط داخلی ایران و مواضع کشور در برابر رویدادهای جهانی را باید فقط و فقط در انحصار مردم ایران دانست، چه این تغییر یک حرکت اصلاح طلبانه باشد و چه تغییر رژیم در یک انقلاب خونین. نتیجه هر چه که باشد، ما کشور را به آمریکا نخواهیم فروخت و از منافع اسراییل در منطقه حمایت نخواهیم کرد. اگر چنین می خواستیم شخص اعلیحضرت تشریف داشتند.
موضوع امروز ایران است و ایرانی. کسانی که نژاد و مذهب و دیگر ویژگی های فردی و گروهی خود را برتر از ایرانی بودن شان بدانند، به این جنبش تعلق نخواهند داشت، به ویژه آنانکه در نهایت در پی جدایی از ایران هستند.
خبر تازه: وارن بلنتاین، Warren Ballentine، در یک گفتگوی زیر یک دقیقه با دان لمون، Don Lemon، مجری سی ان ان حرف دل ما را زد: به عنوان یک وکیل می دانم که اعلام انتخاب رییس جمهور با نمایندگان مردم است نه رهبر، اما ما که هستیم که در کار ایران دخالت بکنیم. من فقط به مردم ایران افتخار می کنم که به میدان آمده اند. این کاری ست که ما باید در سال 2000 برای الگور می کردیم.
البته واضح و مبرهن است که مجری مطلب را عوض کرد و احتمالا این گفتگو را نشود جایی پیدا کرد.
۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه
پس از انفجار عظیم
مشکل اساسی رژیم های خودمدار، مانند شاهنشاهی یا جمهوری اسلامی، این است که شیشه ی عمرشان آنقدر شکننده است که نمی توانند کوچکترین حقی برای مردم قائل شوند، حتی برای دار و دسته ها و خویشاوند خودشان که زمانی در جنایاتشان شریک بودند و حالا بر سر مسائلی با هم اختلاف دارند. در تمام این مدت، اوباش حکومت، بگیر ساواک و کمیته مشترک و کلانتری و بسیج و سپاه و نیروی انتظامی، به شکنجه و کشتار مخالفان ادامه می دهند، گویی که به حکومت شان باور قلبی دارند. به همین دلیل است که این نظام ها همواره در اوج قدرت خود و در عین ناباوری همه، از جمله مخالفین، نه سرنگون، که منهدم می شوند. در چنین شرایطی است که مردم این حق را به خود خواهند داد تا انتقامی خونین از همه ی سردمداران حکومت و کسانی که در جنایات آن، حتی اندکی، شرکت داشته اند و یا در برابر آن خاموش مانده اند بگیرند. کارمندان دون پایه ی ساواک و بچه محل های بسیجی هم با تمام ظاهر بی گناهشان از این انتقام مصون نخواهند ماند و همیشه کسی مانند خلخالی دقت در کیفرخواهی را فدای سرعت در انتقام جویی خواهد کرد. ترس از این انتقام سخت رژیم خودکامه را در سرکوبی مردم سرسخت تر می کند و آن را هر چه سریعتر به سوی نقطه ای انهدام پیش خواهد راند. من از هم اکنون چشم به راه کسی هستم که پس از انفجار عظیم خواهد آمد و به هیچیک از حکومتیان و نظامیان و آنان که در زیر این چتر به مردم خیانت می کنند رحم نخواهد کرد، حتی به آنان که فکر می کنند به وظیفه شرعی شان عمل می کنند، یا پس از برکناری از مناصب شان اصلاح طلب شده اند، یا پس از شرکت در تصفیه های دانشگاه و سرکوب نیروهای چپ و اعدام زندانیان خود مغضوب رژیم شده اند، یا هیچ کاری نمی کنند به جز مشارکت فعال در زد و بندهای اقتصادی، و یا به بهانه های قومی و نژادی و مذهبی به کشور خود خیانت می کنند، هیچکس.
۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه
لجنرود
عجب شتابی دارد این لجنرود که مرا با خود می برد. و چه مراقبتی به خرج می دهند که مبادا کسی آسیبی ببیند در این لجنزار و از این لجن نخورده برود. فکر همه جا را کرده اند: بلندی های حفاظ دار، پل های نرده دار، اشیای تیز در غلاف، سموم دور از دسترس،... فقط تا بخواهی لجن تا دوردست های زندگی گسترده است و از تو کاری نمی خواهند جز آنکه بگویی "آه من بسیار خوشبختم"*. و تو در حسرت یک پرتگاه، یک گرداب، یا شاید یک غرقاب می مانی و لجنرود تو را می برد تا باتلاق موعود تا در آن جاودانه به تمام حسرت ها بیاندیشی و حفاظ ها، نرده ها، غلاف ها، و هر آنچه دور از دسترس بود.
*فروغ فرخزاد،عروسک کوکی
*فروغ فرخزاد،عروسک کوکی
۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه
درس کنترل کیفیت یا حالا حکایت ماست
فکر کنید با سامانه ای کار می کنید که خروجی اش پاسخ دوگانه دارد، مثلا آری و نه، بالا و پایین، مثبت و منفی، و مانند آن. تو بگو یک دستگاه را آزمایش می کنی و نتیجه گاهی بالاتر و گاهی پایین تر از حد میانه است. کلی و نصفی می شود درباره این نتایج حرف زد و میانگین و انحراف آماری آنها را اندازه گرفت و گفت که هر بار چقدر بالاتر یا پایین تر بوده اند. اما یک راه سرانگشتی برای سردرآوردن از کار دستگاه این است که بشماریم چند بار پاسخ یک سو گرفته ایم. احتمال یک پاسخ یک سویه پنجاه در صد است یا نیم، دو پاسخ یک چهارم، و مانند آن تا جایی که مثلا احتمال هفت بار نتیجه ی زیر خطر،واکنش منفی، یا پاسخ نه می شود زیر یک درصد، و احتمال ده بارش می شود زیر یک در هزار. در اینجا اگر رواداری یقین شما نود و نه درصد یا نود و نه و نه دهم درصد باشد می توانید درنگ کنید و بگویید چیزی در این میان درست کار نمی کند. به عبارت دیگر خوشبینی یک درصدی و یک دهم درصدی هم دیگر جواب نمی دهد، حتی اگر کسانی بیایند و نتایج میانه و انحراف را پیش رو بیاورند و ادعا کنند که کارکرد سامانه در مجموع چنین و چنین بوده است. نتیجه اینکه هر رواداشتی حدی دارد و جایی باید پذیرفت که مشکلی وجود دارد و باید کاری کرد. درست در همین زمان هاست که سفسطه گرانی پیدا می شوند و می گویند که بر اساس علم آمار و احتمال، برآورد رویدادهای آینده از تاریخچه رویکرد آنها در گذشته پیروی نمی کند. یعنی هر بار که یک سکه را بالا بیندازی احتمال شیر یا خط اش نیم است و کاری به این ندارد که مثلا تا حالا هفت بار خط آمده و این بار احتمال شیر بیشتر است. این همان ترفندی است که قمارخانه ها برای کشاندن افراد به پای میز قمار و نگاه داشتن شان در پای میز تا سر حد ورشکستگی به کار می گیرند. پاسخ این ادعا این است که اگر سکه ای هفت بار خط بیاید، باید در بیطرف بودن آزمایش شک کرد. در واقع آنچه مورد پرسش واقع می شود علم احتمال نیست، درستی و راستی ابزار و روش آزمون است.
حالا این حکایت ماست، تو بگو راه و روش زندگی مان که همه اش یک جور نتیجه می دهد و باز از دست نمی نهیم اش، یا سرنوشت انتخابات کشورمان که همه اش به یک روی سکه می گردد و باز چشم به گردش همان چرخ داریم، یا هر کار دیگری که هر روز تکرارش می کنیم و انتظار داریم نتیجه ی دیگری بدهد. جایی باید درنگ کرد و اندیشید.
حالا این حکایت ماست، تو بگو راه و روش زندگی مان که همه اش یک جور نتیجه می دهد و باز از دست نمی نهیم اش، یا سرنوشت انتخابات کشورمان که همه اش به یک روی سکه می گردد و باز چشم به گردش همان چرخ داریم، یا هر کار دیگری که هر روز تکرارش می کنیم و انتظار داریم نتیجه ی دیگری بدهد. جایی باید درنگ کرد و اندیشید.
Labels:
روزنگار
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه
لطفا آمریکایی نباشید
قربانیان رسانه های آمریکایی را می توان در سراسر جهان پیدا کرد، حتی در ایران. شبکه های خبری فارسی زبان بسیاری را می توان نام برد که دلال خبری سلطه گران جهانی هستند. مقایسه ی تارنمای جهانی این خبرگزاری ها با آنچه آمریکایی ها به خورد مردم می دهند و آنچه خبرگزاری های آزاد پوشش می دهند شیوه های دلالی را آشکار می سازد. متاسفانه اثرات اشاعه ی اخبار مسموم و تحریف شده بسیار بیشتر از اخبار سانسور شده است، چرا که سانسور بر اشتیاق مردم برای یافتن حقیقت می افزاید و تحریف آنان را در عین بی خبری اقناع می کند. توده ی مردم در کشاکش این چرخه ی پست روز به روز فروتر می روند و از درک حقایق بیشتر باز می مانند تا اینکه روزی می شود آنها را با عامه ی آمریکایی ها اشتباه گرفت.
یکی مثلا اینکه خیلی ها باور کرده اند که باید از سیاست های رییس جمهور جدید آمریکا پیروی کرد و بدون انتظار برخورد با فساد سیاسی و اقتصادی داخل آمریکا، محاکمه عاملان کشتار و شکنجه هشت سال گذشته، تغییر رویه و عذرخواهی برای سوء رفتار با رنگین پوستان در آمریکا، و جنایت های مکرر در هر گوشه ی دنیا، و اصولا هرگونه تغییر کیفی دیگر مانند بازگرداندن اموال سرقت شده از ایران، دست دوستی به سوی آمریکا دراز کرد و امیدوار بود که آنها این دست را گاز نگیرند. باید خاطر نشان کرد که بسیاری از هموطنان ما که موافق این روش هستند، کمتر از هشت سال پیش معتقد بودند که باید از سیاست های جنگ طلبانه ی آمریکا برای سرنگونی رژیم ایران حمایت کرد.
یکی دیگر اینکه به محض آنکه یک شهروند ایرانی منتسب به آمریکا یا اسراییل دستگیر می شود، همگان خود را موظف می دانند در آزادی ایشان تلاش کنند، چون خبر دستگیری انعکاس جهانی پیدا کرده است. یا به عبارت دیگر بنگاه های خبر پراکنی آمریکایی روی آن سرمایه گذاری کرده اند. با آزادی چنین شهروندانی و اعلام رضایت سردمداران آمریکایی تمام ماجرا خاتمه پیدا می کند. اما دریغ از انعکاس خبر دستگیری کارگران، خبرنگاران، فعالان حقوق بشر، و دانشجویانی که فقط شهروند ایران هستند و به راستی هیچ رابطه ای با کشور دیگری ندارند. این رویه مرا به یاد کاپیتولاسیون زمان شاه می اندازد که چون رژیم شاه فقط جوانان ایران را شکنجه می کرد و آمریکایی ها برای هر گونه جرم آزاد بودند، از پشتیبانی آمریکا و رسانه های جهانی برخوردار بود.
یکی مثلا اینکه خیلی ها باور کرده اند که باید از سیاست های رییس جمهور جدید آمریکا پیروی کرد و بدون انتظار برخورد با فساد سیاسی و اقتصادی داخل آمریکا، محاکمه عاملان کشتار و شکنجه هشت سال گذشته، تغییر رویه و عذرخواهی برای سوء رفتار با رنگین پوستان در آمریکا، و جنایت های مکرر در هر گوشه ی دنیا، و اصولا هرگونه تغییر کیفی دیگر مانند بازگرداندن اموال سرقت شده از ایران، دست دوستی به سوی آمریکا دراز کرد و امیدوار بود که آنها این دست را گاز نگیرند. باید خاطر نشان کرد که بسیاری از هموطنان ما که موافق این روش هستند، کمتر از هشت سال پیش معتقد بودند که باید از سیاست های جنگ طلبانه ی آمریکا برای سرنگونی رژیم ایران حمایت کرد.
یکی دیگر اینکه به محض آنکه یک شهروند ایرانی منتسب به آمریکا یا اسراییل دستگیر می شود، همگان خود را موظف می دانند در آزادی ایشان تلاش کنند، چون خبر دستگیری انعکاس جهانی پیدا کرده است. یا به عبارت دیگر بنگاه های خبر پراکنی آمریکایی روی آن سرمایه گذاری کرده اند. با آزادی چنین شهروندانی و اعلام رضایت سردمداران آمریکایی تمام ماجرا خاتمه پیدا می کند. اما دریغ از انعکاس خبر دستگیری کارگران، خبرنگاران، فعالان حقوق بشر، و دانشجویانی که فقط شهروند ایران هستند و به راستی هیچ رابطه ای با کشور دیگری ندارند. این رویه مرا به یاد کاپیتولاسیون زمان شاه می اندازد که چون رژیم شاه فقط جوانان ایران را شکنجه می کرد و آمریکایی ها برای هر گونه جرم آزاد بودند، از پشتیبانی آمریکا و رسانه های جهانی برخوردار بود.
Labels:
روزنگار
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه
من، نان ماشینی، و جوجه ماشینی
سر تا پای مغازه شش قدم نمی شد. مغازه ای که نبود، یک دکه ی کوچک بود که قفسه های نان ماشینی یک طرفش را گرفته بود و صاحب مغازه باید به زور از دالان باریک کنارشان می گذشت تا نان ها را بیاورد. نمی دانم نان ها را کجا می پخت، ولی گاهی که قفسه ها خالی بود می رفت ته مغازه و با دست پر برمی گشت. ما خیلی اهل نان ماشینی نبودیم. خرید ها یا نان سفید بود برای ساندویچ نهار مدرسه یا کیک یزدی، نه از آن کیک های کوچک که این روزها معمول شده، کیک های بزرگ با یک قپه ی برآمده ی شیرمال در وسط. این می شد خوراکی ساعت ده روزهای تابستان، با یک لیوان شیر سرد.رفتن تا سر میدان برای خرید کیک نصف عیش بود. وگرنه گاهی هم به جای خوراک ساعت ده می شد رفت از نانوایی توی خیابان نان شیرمال گرفت برای عصرانه. ولی خوب نانوایی فقط پنجاه قدم آن طرف تر بود و تازه به خاطرش لازم نبود از خیابان هم رد بشوم که نشانه ی جسارت و خطر کردن باشد. حالا بگذریم که نانوا هم از قضا از محله ی قدیم با ما آشنا بود و تقریبا همزمان با ما از سر تصادف به محله ی جدید آمده بود و خلاصه آن حس کشف ناشناخته ها و برخورد با غریبه ها در آن رفاقت گم می شد.
پشت نانوایی ماشینی یک گاراژ بود که شده بود مرغداری. محل تبادل جوجه ماشینی های ما با بوقلمون پرکنده برای نهار. هیچوقت هم به فکرمان خطور نمی کرد که نه جوجه ماشینی ها عمر درازی خواهند کرد و نه بوقلمون ها از زیر بوته در آمده اند و شاید کسی باشد که بوقلمون هایش را با مرغ پرکنده عوض کند. همین که جوجه های مان را سر سفره نمی دیدیم کافی بود.
به نظر نمی آمد خبر دیگری آن طرف گاراژ باشد، اگر هم خونی در کار بود ما نمی دیدیم. در گاراژ همیشه بسته بود. طرف دیگر نانوایی ماشینی هم بانک بود، بانک صادرات ایران. اولین اوراق سرمایه داری ما آنجا صادر شد. یک دفترچه پس انداز به نام ما ولی به اختیار قیم که نمی توانست در روزگار مردسالار از خود حساب بانکی داشته باشد. ما هم البته ناراضی نبودیم، به هر حال اصل پول هم مال ما نبود، می آمد و می رفت. دلخوش بودیم که به هر حال سر هجده سالگی سرمایه ای داریم. اما رویای سرمایه داری زودتر از سرحد کفالت از سرمان به در شد. پیاده روی جلوی نانوایی ماشینی پهن بود. در گاراژ هم که همیشه بسته بود. از در کوچکی که توی لنگه در گاراژ باز می شد رفت و آمد می کردند. نانوایی ماشینی هم دیگر دیر به دیر باز می کرد و به نظر می رسید که دخل و خرج اش جور نیست. اینها همه به دست به دست هم داد و جایی باز شد برای یک میز کتابفروشی با آخرین شماره های روزنامه مجاهد و اعلامیه های از تنور در آمده مجاهدین خلق.
درست موقعی که دیگر رفتن تا سر میدان و گذشتن از دو تا خیابان، آنهم سوار بر دوچرخه دسته بلند، حس مردانگی و جسارت را برنمی آورد، سر و کله ی این میز پیدا شده بود. پول تو جیبی های سرگردان هفتگی هدف خود را پیدا کرده بودند. لذت خریدن یک روزنامه به اختیار خود و برای خود حد و حصر نداشت. بعد تازه می شد مازاد پول را برای خریدن کتاب گذاشت. همه ی اینها یک طرف، بودن در کنار میز و گوش کردن به بحث های دور و بر میز یک طرف. بعد آشنایی ها آمد و مشارکت در حرف و سخن های روز. اینکه بدانی کفاش محله و مرغ فروش سر میدان که حاضر است مرغ را زیر قیمت بازار روز به مردم بدهد، همان را می خوانند که تو می خوانی، حسی غیر قابل بیان بود.
بعد یک میز دیگر آمد، با هجونامه هایی علیه مجاهدین، درست جلوی سینما. این سینما از بخت بد همیشه بی کلاس بود، مگر در یک دوره ی کوتاه که فیلم کلاغ بیضایی را گذاشت. یک خط در میان یا تعطیل بود یا فیلم های بنجل می آورد و یا تبدیل می شد به سالن های نمایش دولتی. خلاصه این میز هجو خیلی به سینما می آمد و من که هم از سینما بدم می آمد و هم از قنادی زیردست اش که شیرینی های مشکوک اش در خانواده منع شده بود، از این تناظر لذت می بردم.همزمان، درست در سوی مخالف راهی که از خانه به میدان می رفت، رویداد خوشایند دیگری پیش آمد. دو تا پسر و دختر جوان شدند گرداننده ی یک مغازه ی لوازم کادویی، درست توی خیابان با حالی که جوان های اش به معرفت مشهور بودند. نام مغازه را که به دامون سرخ عوض کردند، من کنجکاو شدم و سر و گوشی آ ب دادم تا رابطه ی اجناس کادویی را با نام فرزند خسرو گلسرخی پیدا کنم. اینطور شد که من پاتوق دوم خودم را پیدا کردم، جایی برای بحث های بی پایان و شنیدن و خریدن نوارهای سرود و سخنرانی و پوستر و کسب اخبار دست اول. به خصوص که از رفتن به خیلی از میتینگ ها منع بودم. اتاق من هم از برکت این خریدهای تازه رونقی گرفته بود.
در این میان اتفاق دیگری افتاد که نمی شد به سادگی از سرش گذشت. نانوایی ماشینی را مجاهدین انقلاب اسلامی اشغال کردند. عمل برخورنده ای بود. یک جورهایی صاحب نانوایی ماشینی را مقصر می دانستم، مگر چه چیزی از کفاشی کم داشت که تو همان زیرپله ی کفاشی اش هم همیشه یک نسخه ی روزنامه مجاهد را می گذاشت مردم بخوانند. اما ماجرا به اینجا ختم نشد. جماعت هجو جلوی سینما یک روز ریختند و میز مجاهدین خلق را به هم ریختند، چماق به دست، و درست جلوی چشم برادران پناهنده در نانوایی ماشینی. اینطور بود که اوضاع کم کم عوض شد. بساط روزنامه ی مجاهد جمع شد و برادران انقلاب اسلامی جای آنها را گرفتند. هوچیان جلوی سینما هم دیگر دلیلی برای ماندن نداشتند. کارشان تمام شده بود. حالا دیگر من مجبور بودم روزنامه را مشترک بشوم و منتظر بمانم تا یکی هر هفته آن را در زیر کت اش مخفی کند و یواشکی توی درگاه خانه یا گوشه ی حیاط مدرسه به من برساند، اغلب هم رایگان. اوضاع دامون سرخ هم به هم ریخت، تا اینکه یک روز دیگر هیچکدام از جوان ها را ندیدم. صاحب جدید مغازه به سرعت نام سر در مغازه را با همان حروفی که داشت عوض کرد و گذاشت آرش. نقطه ی اضافی را نمی دانم از کجا آورد، ولی بی قوارگی شینی که از سین سرخ گرفته بود و چسبانده بود سر نون دامون توی ذوق می زد، به ویژه که دامون سرخ را با نستعلیق نوشته بودند و با رعایت ترکیب بندی. کفاش زیر پله مغازه را بست. روزنامه فروش مدرسه از مدرسه اخراج شد. تازه آن موقع بود که فهمیدم از خانه ی محقر زیرپله مانندی که توی کوچه ی پشت سفارت آمریکا داشتند کوچ کرده اند و رفته اند جایی در شهر ری. روزنامه فروش هم محل یک روز خرداد بدون روزنامه آمد دم در و خبر داد که فردا میدان مصدق، که شده بود ولی عصر، درست مثل آنها که روز شانزده شهریور وعده می دادند فردا میدان ژاله.
...
کتاب ها را چال کردیم. همه شان بعد از یکی دو بار نبش قبر دور ریخته شدند. سال ها بعد کفاشی برگشت سر جای اش. بیشتر وسایل کفاشی می فروخت و از کیفیت کفش های فرنگی تعریف می کرد. زیر بار واکس زدن کفش نمی رفت و به جای اش مشتریان رو قانع می کرد که از همین واکس های مایع بگیرند و خودشان بزنند. نانوایی ماشینی را بانک تصاحب کرد. گاراژ پشتی هم شد پارکینگ بانک. قنادی و سینما هنوز سر جای شان هستند، با فیلم ها و شیرینی های بنجل. مغازه لوازم کادویی هم افتاده توی خط استریوی ماشین با اسم و رسم تازه. مجاهدین انقلاب اسلامی هنوز فعالیت دارند و اصلاحات می طلبند. بر و بچه های جلوی سینما را خبر ندارم، شاید تو بازار هستند، شاید هم فیلم می سازند، شاید هم هنوز هجونامه چاپ می کنند. نانوای هم محلی ما که شیرمال می پخت بازنشست شد، اما خبر ندارم هنوز زنده است یا نه.
یادگار از همه ی این خاطرات چند تا نوار سرود و سخنرانی مانده که در سفر اخیر از ایران با خودم آوردم. شاید برای اینکه نشان بدهم هنوز بی کله ام و می توانم از خیابان رد بشوم. شاید هم برای اینکه نرفتن ام به میدان ولی عصر را جبران کنم. تنها دلتنگی باقی مانده شاید این باشد که مطمئن هستم جوجه های ما هیچوقت بزرگ نشدند.
تصاویر: تهران بیست و چهار
Labels:
یاد
۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه
زنجیری
خسته ام از همه،
خسته از دنیا
آسمان بشنو از ...
قلب من این صدا
ای زندگی! بیزار از توام
بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو
دیوانه ی دنیای تو
در هم مشکن زنجیر مرا
بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما
پنهان شوم از چشم دنیا
خسته از دنیا
آسمان بشنو از ...
قلب من این صدا
ای زندگی! بیزار از توام
بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو
دیوانه ی دنیای تو
در هم مشکن زنجیر مرا
بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما
پنهان شوم از چشم دنیا
عکس خانه فرهاد
اشتراک در:
پستها (Atom)