۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه
هول روز بعد
هی می روم و نمی رسم، هی چشم می اندازم و نمی بینم، هی گوش می خوابانم و نمی شنوم. نه راه راهی ست هموار، نه چشم انداز چشم اندازی ست دلخواه، و نه حتی صدایی به گوش می آید که بدانم کس دیگری هم هست. هر روز، هر روز، هر روز، می گذرم، می گذرم، می گذرم. نه جایی که بار بیاندازم، نه جایی که بیاسایم، و نه جایی که برسم. خسته، خسته، خسته، همه ی شب ها را از هول روز بعد نمی خوابم. و روز بعد می آید، بی هیچ ملاحظه ای و شرمی، و روزهای بعد، و شب های بعد، و روزهای بعد. شاید وقت ایستادن رسیده است، شاید هیچوقت رسیدنی در کار نبوده است. شاید بارها از خط پایان گذشته ام و بی خیال شکنجه ی رهواری دیگر را بر خود هموار کرده ام، که رسیدنی باید. باید جایی ایستاد، و زمان را مجال داد تا از درون ام بگذرد، از من پیشی بگیرد و من را در لحظه ای جا بگذارد که نام جاودانی اش گذشته است.
Labels:
خیال
۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه
از این لبه تا آن لبه ی بام
تصویر بالا: آن وقت ها می شد از این لبه ی بام خم شد و روشنایی های شهر را که تا دامنه ی کوه بالا می رفت دید. آن وقت ها این دیوار بالا نیامده بود و سایه ی سرو تا خود کوه کش می آمد. حالا سرو هم خم شود روشنایی های شهر را نخواهد دید.تصویر پایین: آن وقت ها یک توپ پلاستیکی تنها چیزی بود که از این لبه ی دیگر بام به حیاط پرتاب می شد. آن وقت ها میان من و کاشی های حیاط، فاصله بسیار بود.
Labels:
یاد
۱۳۸۷ دی ۱۷, سهشنبه
چل تکه
می خواهی گوشه های زندگی را جمع و جور کنی، مثل یک جورچین، تا شکلی یا نمی دانم نمایی از خودت را ببینی. درست مثل خرده های یک آیینه که هر گوشه اش پیش کسی مانده به این خیال که این خرده شیشه ها تصویر خودش است. بعد که همه را پیش هم می گذاری می شوی مثل آدم های خواب رفته، یا چه می دانم هیپنوتیزم شده. رفته ای تا دو تا عکس را پیدا کنی، هزار جور خاطره ی دیگر می آید سراغ ات تا یادت بیندازد که فراموشی هم چیز خوبی است. انگار تمام خواب هایت تعبیر می شود. کلید واژه های تمام آن کابوس های روزانه و همه ی آن نشانه های سرگشتگی و گم گشتگی برای ات معنی می شوند. از همه مهم تر همه ی آن نشانه ها که در خواب دیده بودی دوباره جان می گیرند: سکوی کوچک کنار حیاط دبستان، فاصله ی میان کلاس تو و برادرت، پله های صبحگاه، آبخوری کنار دیوار، و استخر همیشه بی آب. و درمی یابی که چقدر این فاصله ها بزرگ بودند برای ات: می شد تمام زنگ تفریح را در میان شان دوید و باز بقیه را گذاشت برای روز بعد. و چقدر فاصله ی میان تو و همکلاسی های ات کم بود: حالا هی باید بروی تا برسی. و چقدر راه آمده ای تمام این چهل سال را و هنوز همان جایی. فقط در خودت متراکم شده ای، با همه ی این خاطرات که رهایت نمی کنند، رهایشان نمی کنی، و هی سنگین تر می شوی و بیشتر فرو می روی. هی می خواهی بلند شوی و نمی توانی، نمی خواهی که بتوانی. می خواهی برای کسی بگویی این خواب را، ولی در خواب که نمی شود حرف زد، چه برسد به فریاد. کودکی می آید تا گوش دهد، تلاش ات بی فایده است، همه را خودش می داند. درست مثل خودت که می دانستی. بعد فکر می کنی که پس اصلا چرا آمدم. شاید فقط برای اینکه خرده شکسته های آیینه هایی پیش ام مانده بود. گفتم شاید بخواهند گوشه های زندگی شان را نگاه کنند...

Labels:
یاد
۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه
آونگ
من در میان دو تنفر رفت و آمد می کنم
زندگی ام نوسانی است میان دو پرهیز
آنچه این آونگ را می راند
نه جذبه ی شور است و نه شوق پرواز
رانش دو سوی این آویزگاه است
می گویند تولدم حاصل مرگی نابهنگام بوده است
که مرا در میان تهی خویش سرگران کرده است
و سرنوشت ام در شامگاه عشقی بی بنیاد رقم خورده است
که مرا بر فراز خود به گردش واداشته است
آینده لحظه ای است ایستا بر فراز چاه زمان
و من خسته از رانش های مدام و مانده از جذبه های ناپایدار
در عمق تاریکش سکون را تجربه خواهم کرد
و در ابدیتی بی کشاکش هیچ نخواهم دانست
زندگی ام نوسانی است میان دو پرهیز
آنچه این آونگ را می راند
نه جذبه ی شور است و نه شوق پرواز
رانش دو سوی این آویزگاه است
می گویند تولدم حاصل مرگی نابهنگام بوده است
که مرا در میان تهی خویش سرگران کرده است
و سرنوشت ام در شامگاه عشقی بی بنیاد رقم خورده است
که مرا بر فراز خود به گردش واداشته است
آینده لحظه ای است ایستا بر فراز چاه زمان
و من خسته از رانش های مدام و مانده از جذبه های ناپایدار
در عمق تاریکش سکون را تجربه خواهم کرد
و در ابدیتی بی کشاکش هیچ نخواهم دانست
Labels:
خیال
۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه
گونه ی در حال انقراض
من گمان دارم گونه ای در حال انقراض ام. بدیهی است که افسردگی نقش موثری در حس خود کمیاب بینی دارد. اما در حال انقراض بودن ام ناشی از آن است که خود به نابودی خود برخاسته ام، یا به قول شاملو دست تطاول به خود گشاده ام. اگر اندک مایه ای از قهرمانی در آن می بود، می شد به سرنوشت ققنوس پهلو زد. چه می توان کرد که باز به قول شاملو ققنوس در باران ایم ما.
Labels:
اندیشه
۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه
چهار گریزگاه
مرگ، دیوانگی، فراموشی و خواب گریزگاه های چهاردیواری زندگی هستند. بازگشت پذیری این گریز ها در پیوندی تنگاتنگ با اثرپذیری شان است. و شاید تعریف اثربخشی همین بازگشت ناپذیری باشد. هر چهار شیوه ما را از واقعیت زندگی جدا می سازند و از این رو گریزگاه اند. هیچیک پاسخی برای چگونگی رویارویی با این واقعیت ها ارایه نمی کنند. حتی تفسیری برای درک بهتری از زندگی به ما نمی دهند. اما این چهارگانه ما را در شرایط بهتری برای درک فلسفه ی زندگی قرار خواهد داد. شاید بتوان گفت که تنها گزینه ی ما برای چنین دریافتی همین چهارگانه است. و گاهی به نظر می رسد پربازده ترین گزینه ها همان بی بازگشت ترین شان اند، اگر چه که سندی بر این مدعا نمی توان ارایه داد. هر چه باشد درمان رنج های زندگی جز با پذیرش گریزی همراه با ترس و واهمه از آینده و درد غربت و فراق گذشته امکان پذیر نخواهد بود.
Labels:
اندیشه
۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه
چون زنده هستیم
خودکشی دیگران به ما یادآوری می کند که کسانی از ما و جهان ما، و از بودن و زیستن در اجتماع ما دلخوش نیستند. ما که هرگز قادر به تغییر خود و جامعه ی خود نیستیم، اصرار داریم به دیگران بقبولانیم که آنچه هست باید تاب آورده شود. اصرار داریم که هیچکس حق پیاده شدن زودهنگام را ندارد، اگر چه که هیچ تعریفی برای زود و دیر وجود ندارد. شکنجه گرانی را می مانیم که شکار خود را با احتیاط وسواس آمیزی زنده می خواهند. زندانبانانی هستیم که اصرار داریم زندانی بیمار محکوم به اعدام مان پیش از موعد مقرر بهبودی کامل پیدا کرده باشد، حتی وقتی دارویی و درمانی در کار نیست. همه برای این که ما از مرگ می ترسیم و از خودکشی بیشتر.
اما ما فراموش می کنیم که جزمعدود بیمارانی که ناتوانی جسمانی شان آنان را برای مرگ نیازمند شکنجه گران شان می کند، دیگران نیازی به مجوز ما برای خودکشی ندارند. همه یک دم است و دیگر هیچ. اگر که فرصتی فراهم است، فرصتی ست برای تغییر، چون زنده هستیم، یا شاید فرصتی برای آنکه دیگر از مرگ نترسیم و از خودکشی نیز، چون به هر حال خواهیم مرد.
Labels:
اندیشه
۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه
رنگ های فاشیزم
اگر خاتمی توانست مردم کمی تا قسمتی باهوش ایران را خام و به رای دادن ترغیب کند، تکلیف آمریکایی های ابله روشن است. آمریکایی ها برای چهل و چهارمین بار برای انتخاب بد از میان بدتر رای دادند. مد سال رای به اقلیت ها، زنان و سیاه پوستان، بود. بدیهی است که نه نماینده زن مدافع حقوق زنان بود و نه نماینده سیاه پوست همدرد سیاهان آمریکا. شعار نمایندگان ریاست جمهوری هم، نظیر سده های گذشته تغییر بود. نمایندگان دمکرات و جمهوری خواه، کلینتون، اوباما و مک کین، حتی پیش از پذیرش نمایندگی از سوی احزاب خود، در برابر کمیته روابط عمومی اسراییل و آمریکا، مبلغان هوادار اسراییل در آمریکا، (AIPAC) حاضر شدند و متعهد شدند تا از منافع اسراییل دفاع کنند. مردم نژاد پرست و ابله آمریکا خیلی زود نشان دادند که توقف کشتار مردم بیگناه در عراق و افغانستان، و یا پیشگیری از تجاوز به کشورهای دیگر در میان اولویت های آنان نیست و ترجیح می دهند رییس جمهور جدید پول بیشتری به جیب شان سرازیر کند تا زندگی مصرفی شان را تداوم بخشند. این شرایط باعث می شود نمایندگان آزادی خواه، مستقل و صلح طلب، مانند نیدر، هیچگاه نتوانند رای جامعه ی بی شعور آمریکا را به دست آورند. این در حالی است که نماینده سیاه پوست، اوباما، بارها تبری خود را از سوسیالیست ها و فعالان حقوق سیاهان اعلام کرد، کلینتون و پیلین خود را از فمینیست ها جدا دانستند، و همه ی آن ها، به اتفاق مک کین، به پول شویی دولتی به سود تبهکاران اقتصادی، و حفاری های مخرب محیط زیست به سود شرکت های نفتی رای مثبت دادند. سرانجام در روز رای گیری، مردم کالیفرنیا که اغلب خود را روشنفکرتر از دیگران می دانند، به اوباما، لغو حقوق اقلیت های همجنس گرا، افزایش مزایای نظامیان و افزایش فشار بر متهمین رای مثبت، و به گسترش شبکه های بهزیستی برای معتادان و آموزش نوجوانان اسیب پذیر رای منفی دادند. در میان شادمانی های پس از انتخابات، پلیس لس آنجلس تظاهرات اقلیت همجنس گرا را وحشیانه سرکوب کرد و حتی شبکه های تلفن همراه را از کار انداخت تا از گسترش اخبار جلوگیری کند. اوباما در نخستین اقدام یک اسراییلی تندرو، رحم امانوئل، را برای کابینه خود برگزیده است. در اخبار آمده است که اوباما وزیر جنگ دوران بوش پدر و پسر، رابرت گیتس را نیز ابقا خواهد کرد. البته مردم آمریکا دیگر اخبار سیاسی را پی نخواهند گرفت و منتظر مد سال آینده خواهند ماند. باید دید واکنش مردم سایر کشورهای دنیا، از جمله ایران، چه خواهد بود.
Labels:
روزنگار
۱۳۸۷ آبان ۷, سهشنبه
گرگ بیابان
هسه – هرمان. گرگ بیابان. ۲۰۰۲. صص ۶۶-۷۳. برگردان آژند اندازه گر.
...
...
این درست که هر بار زندگی من بدینگونه درهم شکست، در پایان چیزی به دست آوردم: قدری فزونی در اختیار، و در رشد و عمق روان. اما تنهایی نیز با آن فزون گرفت، و جدایی و بیگانگی. از دید یک خرده سرمایه دار، زندگی من هبوط پیوسته ای از یک خردشدن به دیگری بود، که مرا در هر گام از همه ی آنچه معمول، قابل پیش بینی و سالم بود دور می داشت. گذر سال ها مرا از پیشه ام، خانواده ام و خانه ام تهی کرده بودند. من بیرون از تمام حوزه های اجتماعی، تنها، معشوق هیچکس، بدگمان بسیارکس، در درگیری بی وقفه و تلخی با دید و سیرت عامه ایستاده بودم؛ و اگرچه در فضای خرده سرمایه داری می زیستم، در بیگانگی مطلق به همان جهانی بودم که در آن می اندیشیدم و حس می کردم. مذهب، کشور، خانواده، دولت، همه ارزشهای خود را از دست دادند و برای من دیگر معنایی نداشتند. شکوه دانش ها، جوامع، و هنرها مرا بیزار می کردند. دیدگاه ها و سلیقه هایم و همه ی آنچه می اندیشیدم، و روزگاری آراستگی فردی فرهیخته و چشم بدو دوخته بودند، از سر فروگزاری به ارزنی بدل شدند و در چشم ها خوار گشتند. اگر که من دست آوردی نادیدنی و خرد در سراسر این استحاله ی دردناک داشتم، بهای آن را به جان پرداختم؛ و در هر گردش، زندگیم ناگوارتر، دشوارتر، تنهاتر و خطرناک تر بود. در حقیقت، من دلیل چندانی برای آرزوی تداوم راهی که به هوایی بس رقیق تر می انجامید، چون دود در ترانه ی خرمن نیچه، نداشتم.
آه، آری، من همه ی این دگرگونی ها و استحاله ها را که سرنوشت برای فرزندان دشوارش، مشتریان حساسش، نگاه می دارد، تجربه کرده بودم. من فقط آنها را زیادی خوب می شناختم. من آنها را به همان خوبی می شناختم که یک ورزشکار شیفته، اما ناموفق، که صحنه را با یک نگاه می شناسد؛ یک قمارباز قدیمی بورس که هر مرحله ی سفته بازی، هر فوت، هر بازار راکد، هر شکست، و هر ورشکستگی را می داند. آیا من به راستی باید همه ی اینها را زندگی می کردم؟ همه ی این شکنجه، همه ی این نیاز مبرم، همه این اشارات به پستی و بی ارزشی خودم، ترس خوف انگیز مباد از پای درآمدن، و ترس از مرگ. آیا بهتر و ساده تر آن نبود که از تکرار آن همه رنج پیشگیری کرد و صحنه را ترک گفت؟ حتما" ساده تر و بهتر می بود. حقیقت همه ی آن گفته ها در کتاب کوچک گرگ بیابان درباره ی "خودکشی"، هر چه که بود باشد؛ هیچکس نمی تواند مرا از رضایت استمداد از گاز زغال یا تیغ یا تپانچه منع کند، و برایم تکرار فرآیندی را به جای گزارد که سکرات تلخش را اغلب به قدر کفایت نوشیده بودم؛ به یقین، و تا پس مانده هایش. نه؛ با تمام هشیاری؛ هیچ قدرتی در جهان نیست که مرا برای رفتن به درون وحشت مرگ آور رویارویی دیگری با خودم، رویارویی با بازسامانی دیگر، یک تولد جدید، وا دارد؛ هنگامی که صلحی یا آرامشی در پایان راه نیست – جز تخریب ابدی خویش برای تجدید خویش. بگزار خودکشی هرقدر که می خواهی احمقانه، بزدلانه، و نخ نما باشد، آن را فراری ننگین و رسوا بنام؛ باز، هر فراری، حتی ننگین ترین شان، تنها چیزی است که می توان از این چرخ عصاری عذاب آرزو کرد. هیچ صحنه ای برای قلبی اصیل و حماسی باقی نمانده است. هیچ نمانده است جز انتخاب ساده ای میان سوزشی خرد و زودگذر، و یک رنج غیرقابل اندیشیدن، حریصانه و پایان ناپذیر. من در زندگی دشوارم، زندگی جنون زده ام، دن کیشوت را به کفایت بازی کرده بودم، شرف را بر راحتی مقدم داشته بودم، و حماسه را بر تعقل. دیگر بس بود!
آه، آری، من همه ی این دگرگونی ها و استحاله ها را که سرنوشت برای فرزندان دشوارش، مشتریان حساسش، نگاه می دارد، تجربه کرده بودم. من فقط آنها را زیادی خوب می شناختم. من آنها را به همان خوبی می شناختم که یک ورزشکار شیفته، اما ناموفق، که صحنه را با یک نگاه می شناسد؛ یک قمارباز قدیمی بورس که هر مرحله ی سفته بازی، هر فوت، هر بازار راکد، هر شکست، و هر ورشکستگی را می داند. آیا من به راستی باید همه ی اینها را زندگی می کردم؟ همه ی این شکنجه، همه ی این نیاز مبرم، همه این اشارات به پستی و بی ارزشی خودم، ترس خوف انگیز مباد از پای درآمدن، و ترس از مرگ. آیا بهتر و ساده تر آن نبود که از تکرار آن همه رنج پیشگیری کرد و صحنه را ترک گفت؟ حتما" ساده تر و بهتر می بود. حقیقت همه ی آن گفته ها در کتاب کوچک گرگ بیابان درباره ی "خودکشی"، هر چه که بود باشد؛ هیچکس نمی تواند مرا از رضایت استمداد از گاز زغال یا تیغ یا تپانچه منع کند، و برایم تکرار فرآیندی را به جای گزارد که سکرات تلخش را اغلب به قدر کفایت نوشیده بودم؛ به یقین، و تا پس مانده هایش. نه؛ با تمام هشیاری؛ هیچ قدرتی در جهان نیست که مرا برای رفتن به درون وحشت مرگ آور رویارویی دیگری با خودم، رویارویی با بازسامانی دیگر، یک تولد جدید، وا دارد؛ هنگامی که صلحی یا آرامشی در پایان راه نیست – جز تخریب ابدی خویش برای تجدید خویش. بگزار خودکشی هرقدر که می خواهی احمقانه، بزدلانه، و نخ نما باشد، آن را فراری ننگین و رسوا بنام؛ باز، هر فراری، حتی ننگین ترین شان، تنها چیزی است که می توان از این چرخ عصاری عذاب آرزو کرد. هیچ صحنه ای برای قلبی اصیل و حماسی باقی نمانده است. هیچ نمانده است جز انتخاب ساده ای میان سوزشی خرد و زودگذر، و یک رنج غیرقابل اندیشیدن، حریصانه و پایان ناپذیر. من در زندگی دشوارم، زندگی جنون زده ام، دن کیشوت را به کفایت بازی کرده بودم، شرف را بر راحتی مقدم داشته بودم، و حماسه را بر تعقل. دیگر بس بود!
....
Labels:
پچواک
اشتراک در:
پستها (Atom)


