۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه
...
از مرزی می گذری که هیچ را از هیچ جدا می کند. پایی از سویی برداشته می شود و در سویی دیگر فرود می آید. اگر نه برای پیکان زمان بود که همواره به یک نوا در گذر است، هر آیینه گمان می کردی که در گردش پرگاری گرفتار آمده ای که هیچ سویش را از سوی دیگرش نمی توان بازشناخت. و هم از این روست که در خواب هایت همیشه پیکانی هست که رو به دیگر سو دارد و دالانی که تو را از میان زمان سر می دهد به چیزی در پایان کوچه های آرزو. پس این مرز میان هیچستان را شاید که ما همیشه در نوردیده ایم در خواب هایمان، آن هنگام که نبوده ایم تا خوابی را به یاد بیاوریم، و تا همیشه در بیداری های اندیشه مان از آن می گذریم، چون برداشتن پایی از سویی به سویی دیگر. و می رویم تا پشت دیوارهای بلند کوچه های بن بست و می نشینیم تا رسیدن سر برسد.
Labels:
خیال
۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه
ساده لوحی ایرانی - آمریکایی
هنوز چند روزی از آزادی آمریکایی های متهم به جاسوسی نگذشته است که آمریکا (تنها کشوری - به جز اسراییل - که در دنیای امروز به کشورهای دیگر تجاوز می کند) یک ایرانی را به اتهام برنامه ریزی برای ترور سفیر عربستان (کشور حامی واقعه یازدهم سپتامبر که از هر انتقام آمریکا مصون ماند) دستگیر می کند. در نهایت شگفتی رسانه های ایرانی که تا هفته ی پیش بدون هیچ تاملی اصرار می کردند که آمریکایی های دستگیر شده در مرز ایران و عراق جهانگرد بوده اند (!) این بار اصرار داشتند که ایرانی دستگیر شده تروریست است (نمونه). تنها دلیل هم همان بود که کاخ سفید مدارک محکمی برای این کار دارد (به همان محکمی مدارکی که جنگ عراق را شروع کرد یا ژاپنی ها را در زمان جنگ جهانی دوم به اردوگاه فرستاد). این در حالی است که این بار حتی رسانه های آمریکایی نیز به این خبر با شک و تردید نگاه می کنند. آش آنقدر شور است که حتی جمهوری خواهان داوطلب ریاست جمهوری آمریکا نیز که همیشه به دنبال جنگ افروزی در ایران بوده اند از این خبر برای تبلیغات خود استفاده نکرده اند. پس چرا ایرانی ها به این سادگی خبیث ترین آمریکایی های روی زمین (کاخ سفید و سازمان جاسوسی و پلیس مرکزی) را باور می کنند. آیا زمانه آنقدر دگرگون شده است که ایرانی ها از همتایان آمریکایی خود احمق ترند؟ پاسخش را خودتان بدهید، اما اصل قضیه چیست؟
آمریکا یکی از معدود کشورهایی است که اجازه می دهد افراد پلیس در لباس مبدل مردم عادی را به اعمال خلاف قانون تشویق کنند و در صورتی که فردی به نقض قانون تمایل نشان داد وی را دستگیر کنند. به همین سادگی. این کار در کشورهای متمدن، مثلا هلند، غیر قانونی است. پس از عملیات یازدهم سپتامبر، پلیس مرکزی آمریکا که نه می توانست دست بوش را در عملیات رو کند و نه عاملان آن را که با حمایت نیروی هوایی آمریکا فرار کردند دستگیر کند، راه حل دیگری پیدا کرد. پلیس در لباس مخفی به سراغ مسلمان ها می رفت و آنها را به حمل سلاح یا بمب در قبال دریافت مبالغ هنگفتی پول تشویق می کرد. به محض آنکه شخص از سر درماندگی و نیاز کار را می پذیرفت، پلیس وی را دستگیر می کرد و پرونده را به فهرست پیروزی های خود در جنگ با آنچه تروریسم می خواند می افزود. این فهرست کوچکی از این عملیات در یکی دو سال اخیر است که همیشه با مخالفت مدافعان حقوق بشر در آمریکا روبه رو بوده است (نمونه). (می دانستید که حقوق بشر در آمریکا نیز لغو می شود، ولی مدافعان حقوق بشر در آمریکا به اندازه ی همتایان ایرانی خود این بخت را نمی یابند که حرف خود را در رسانه ها بزنند؟):
پرونده واشنگتن 2010
پرونده دالاس 2009
پرونده بالتیمور 2010
پرونده پرتلند 2010
پرونده ایرانی دستگیر شده نیز از همین گونه است. مصاحبه زیر موضوع را آشکار می کند:
آمریکا یکی از معدود کشورهایی است که اجازه می دهد افراد پلیس در لباس مبدل مردم عادی را به اعمال خلاف قانون تشویق کنند و در صورتی که فردی به نقض قانون تمایل نشان داد وی را دستگیر کنند. به همین سادگی. این کار در کشورهای متمدن، مثلا هلند، غیر قانونی است. پس از عملیات یازدهم سپتامبر، پلیس مرکزی آمریکا که نه می توانست دست بوش را در عملیات رو کند و نه عاملان آن را که با حمایت نیروی هوایی آمریکا فرار کردند دستگیر کند، راه حل دیگری پیدا کرد. پلیس در لباس مخفی به سراغ مسلمان ها می رفت و آنها را به حمل سلاح یا بمب در قبال دریافت مبالغ هنگفتی پول تشویق می کرد. به محض آنکه شخص از سر درماندگی و نیاز کار را می پذیرفت، پلیس وی را دستگیر می کرد و پرونده را به فهرست پیروزی های خود در جنگ با آنچه تروریسم می خواند می افزود. این فهرست کوچکی از این عملیات در یکی دو سال اخیر است که همیشه با مخالفت مدافعان حقوق بشر در آمریکا روبه رو بوده است (نمونه). (می دانستید که حقوق بشر در آمریکا نیز لغو می شود، ولی مدافعان حقوق بشر در آمریکا به اندازه ی همتایان ایرانی خود این بخت را نمی یابند که حرف خود را در رسانه ها بزنند؟):
پرونده واشنگتن 2010
پرونده دالاس 2009
پرونده بالتیمور 2010
پرونده پرتلند 2010
پرونده ایرانی دستگیر شده نیز از همین گونه است. مصاحبه زیر موضوع را آشکار می کند:
۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه
حقوق بشر ایرانی-آمریکایی
بدیهی است که نه جنایت های آمریکا حکومت ایران را روسپید می کند و نه برعکس. اما خاموش ماندن کسانی که خود را مدافع حقوق بشر می دانند در برابر هر یک از این جنایت ها آنان را روسیاه می کند. در این چند هفته بازتاب چندانی از اعدام تروی دیویس در رسانه های ایرانی نبود. آنهایی که به درستی از اعدام در ایران انتقاد می کنند واکنش چندانی به سخنان فرماندار تگزاس، که قصد دارد رییس جمهور آینده ی آمریکا باشد، و حمایت انبوه آمریکایی ها از وی در اعدام دویست و سی و چهار نفر نشان ندادند. رسانه های ایرانی که این همه به آزادی سه آمریکایی، که با توجه به پیشینه عملکرد سازمان جاسوسی آمریکا در ایران به احتمال قوی جاسوس بوده اند، توجه نشان دادند، به زندانیان گوانتانامو که علیرغم وعده های پیش از انتخابات اوباما همچنان بدون محاکمه در معرض شکنجه و مرگ هستند، و یا به سرنوشت کوبایی هایی که سیزده سال است در اسارت آمریکایی ها به سر می برند، و یا ایرانی هایی که در تهاجم آمریکا به کنسولگری ایران در اربیل ربوده شدند توجه نکرده اند. همچنین ایرانیان مدافع حقوق بشر، به ویژه آنهایی که در آمریکا زندگی می کنند، پاسخی چندان در برابر وحشیگری اخیر پلیس آمریکا در برابر مردم بی دفاع در نیویورک نشان ندادند. آنهایی که خود را ایرانی-آمریکایی می دانند نشان داده اند که چه در مقابله ی مردم آمریکا با حکومت فاشیست آن و چه در رویارویی ایران با امپریالیزم فقط جانب قدرتمداران فاشیست آمریکا را می گیرند. ریشه ی این کار در هر چه باشد، مواجب گرفتن از دولت آمریکا یا بزدلی فرهنگی یا منافع شخصی یا کورفکری بنیادین، باید هشداری باشد برای ایرانیانی که به فکر فردای بهتر هستند و شاید از روی ساده دلی روی هموطنان خارج از کشور خود حساب می کنند. متاسفانه کار ایرانیانی که روی کمک دولت های غربی حساب باز کرده اند از حد هشدار گذشته است و امید چندانی به بهبودشان نیست. کاش می شد گفت که نسل جوان با بهره گیری از شبکه های گسترده ی اطلاع رسانی دنیای خود را بهتر می شناسد.
۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه
احمد نوروزی
۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سهشنبه
خواب در بیداری
دیر شد. از همان روز اول هم معلوم بود که دیر خواهد شد. اصلا قراری بر رسیدن نبود. دیر شدن بهانه ای بود برای نرسیدن. همه ی عمر تلف شد برای این راه، یا نه، همه ی راه تلف شد برای این عمر. جایی بود، راهی بود، و آمدنی بود، شدن در راه، اما دیر شد برای همه ی راه ها و همه ی گام ها، و هنوز نه "جای رسیدن"، و "نه بند کفشی که به سرانگشتان نرم فراغت گشوده شود"، و "نشان قدم" از هر سو تا بی نهایت هست، و ... "می آیم، می روم، می اندیشم که شاید خواب دیده ام، خواب بوده ام، خواب دیده ام"...
۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه
هنر برای پول
آنچه اینجا کم نیست اجرای موسیقی است، از کنار خیابانی ها تا اجراهای همراه با توزیع مخدرجات فرنگی و موسیقی کلاسیک و مجلس های قر ایرانی و جشنواره های موسیقی مقدس و سنتی. همه ی آنها هم به ظاهر اهداف مشترکی دارند، تلاش برای صلح جهانی و نزدیکی فرهنگ ها و خوش بودن مردم و کسب درآمد برای برگزارکنندگان. بدیهی است در جامعه ی سرمایه داری و مصرفی که مردم سودازده ی تبلیغات هستند و پول تنها معیار ارزش شمرده می شود، آن هدف آخر، کسب درآمد، انگیزه اصلی هر اقدام فرهنگی است. نوازندگان و خوانندگان باید خرج شان دربیاید، سرمایه گذاران و صاحبان تالارها بهره ی پول شان را می خواهند، مردم می خواهند مطمئن شوند با پول بلیط کار بهتری نمی توانستند انجام دهند، و حتی عضو نیروی انتظامی که برای کنترل جمعیت می آید در فکر این است که چقدر اضافه کاری خواهد گرفت.
این درهم ریختگی ارزشی نمی تواند بستری برای اجرای واقعی جشنواره ای چون موسیقی مقدس باشد. برگزارکنندگان از همان ابتدا تصمیم می گیرند گروه هایی را دعوت کنند که دستشان به دهانشان می رسد و نیازی نباشد کسی را از آن سوی دنیا دعوت کنند و پولی خرج کنند. اگر خیلی لازم شود به نمایش فیلمی از اجراهای قدیم و یا برگزاری گفتگویی با کسی که از قضا در روزهای جشنواره دم دست است اکتفا می کنند. برگزارکنندگان در پی کسی هستند که اگر لازم شد پولی هم بدهد تا اجرایش در جشنواره تایید شود و بعد از راه پخش آثار جشنواره ای شان پولش را خودش در آورد. بنابراین اجرای موسیقی در انحصار آدم هایی می ماند که هزار سال از فرهنگ خود دورند ولی دور از چشم هنرمندان اصیل کشورشان، برنامه هایی را به نام موسیقی مقدس به گوش حاضران فرومی کنند. البته اگر عنوان جشنواره مقدس هم نبود، باز هم تفاوتی نمی کرد، فقط متنی که برای معرفی گروه نوشته می شود ویرایش می گردد تا گروه بشود مجری موسیقی سنتی یا کلاسیک یا رقص یا خلسه یا هر موسیقی باب روز دیگر که کسی حاضر است برایش بلیط بخرد. آنهایی هم که بلیط می خرند درماندگان فرهنگی هستند که یا دستشان به فرهنگ خود نمی رسد، یا در اساس قادر به تشخیص اصالت آنچه می بینند و می شنوند نیستند، چه سنتی باشد چه مدرن، چه محلی باشد چه جهانی. از آنجا که گروه اخیر هم در میان مهاجران یافت می شود و هم در میان آنان که در سرزمین مادری زندگی می کنند، گاه آوازه ی هنرمندان جشنواره ای در فرنگ در سرزمین مادری هم چنان می پیچد که هنرمند بومی بی سر و صدا با هنرش از کنار این جنجال و هیاهو می گذرد بی آنکه شنیده شود.
آنچه در روزگار کودکی کم نبود سر و صدا بود، از اهل خانه، خیابان، بکوب بکوب جامعه ی صنعتی، نواهای غریب فرنگی، و در کنار آن همه، آواهایی که اول روی صفحه بود، بعد روی ریل، و بعد کاست، و می نشست روی لبان مادر، یا تصنیف فروش دوره گرد، و گاهی هم روی بلندگوی رادیو. حالا از میان این همه اجرا آن آوا به گوش نمی رسد. در میان این همه رسانه ی موسیقی، گرده ی موسیقی و ضبط رقومی و تار و پود جهانی که همه سر پیش بردن ما به سوی دنیای جدید و مدرن را دارند، در پی گمگشته ای باستانی می گردم که لحن آن نغمه ی شنیده در کودکی را داشته باشد. دستاورد این دنیای جدید با فن آوری های نوینش راندن من به سوی دنیای قدیم بوده است، گریز از آنچه پیش روست. اینجاست که به قول شاملو رقصان می گذرم از آستانه ی اجبار، شادمانه و شاکر.
این درهم ریختگی ارزشی نمی تواند بستری برای اجرای واقعی جشنواره ای چون موسیقی مقدس باشد. برگزارکنندگان از همان ابتدا تصمیم می گیرند گروه هایی را دعوت کنند که دستشان به دهانشان می رسد و نیازی نباشد کسی را از آن سوی دنیا دعوت کنند و پولی خرج کنند. اگر خیلی لازم شود به نمایش فیلمی از اجراهای قدیم و یا برگزاری گفتگویی با کسی که از قضا در روزهای جشنواره دم دست است اکتفا می کنند. برگزارکنندگان در پی کسی هستند که اگر لازم شد پولی هم بدهد تا اجرایش در جشنواره تایید شود و بعد از راه پخش آثار جشنواره ای شان پولش را خودش در آورد. بنابراین اجرای موسیقی در انحصار آدم هایی می ماند که هزار سال از فرهنگ خود دورند ولی دور از چشم هنرمندان اصیل کشورشان، برنامه هایی را به نام موسیقی مقدس به گوش حاضران فرومی کنند. البته اگر عنوان جشنواره مقدس هم نبود، باز هم تفاوتی نمی کرد، فقط متنی که برای معرفی گروه نوشته می شود ویرایش می گردد تا گروه بشود مجری موسیقی سنتی یا کلاسیک یا رقص یا خلسه یا هر موسیقی باب روز دیگر که کسی حاضر است برایش بلیط بخرد. آنهایی هم که بلیط می خرند درماندگان فرهنگی هستند که یا دستشان به فرهنگ خود نمی رسد، یا در اساس قادر به تشخیص اصالت آنچه می بینند و می شنوند نیستند، چه سنتی باشد چه مدرن، چه محلی باشد چه جهانی. از آنجا که گروه اخیر هم در میان مهاجران یافت می شود و هم در میان آنان که در سرزمین مادری زندگی می کنند، گاه آوازه ی هنرمندان جشنواره ای در فرنگ در سرزمین مادری هم چنان می پیچد که هنرمند بومی بی سر و صدا با هنرش از کنار این جنجال و هیاهو می گذرد بی آنکه شنیده شود.
آنچه در روزگار کودکی کم نبود سر و صدا بود، از اهل خانه، خیابان، بکوب بکوب جامعه ی صنعتی، نواهای غریب فرنگی، و در کنار آن همه، آواهایی که اول روی صفحه بود، بعد روی ریل، و بعد کاست، و می نشست روی لبان مادر، یا تصنیف فروش دوره گرد، و گاهی هم روی بلندگوی رادیو. حالا از میان این همه اجرا آن آوا به گوش نمی رسد. در میان این همه رسانه ی موسیقی، گرده ی موسیقی و ضبط رقومی و تار و پود جهانی که همه سر پیش بردن ما به سوی دنیای جدید و مدرن را دارند، در پی گمگشته ای باستانی می گردم که لحن آن نغمه ی شنیده در کودکی را داشته باشد. دستاورد این دنیای جدید با فن آوری های نوینش راندن من به سوی دنیای قدیم بوده است، گریز از آنچه پیش روست. اینجاست که به قول شاملو رقصان می گذرم از آستانه ی اجبار، شادمانه و شاکر.
Labels:
اندیشه
۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه
حکومت بقال ها و باغ
...
نگاه می کردم.
به کسی که روزهای زیادی توی کوی دانشگاه با هم سیب زمینی و ماکارونی خورده بودیم، و شبهای زیادی ماکارونی و سیب زمینی. و سال ها پیش نوشته بود اینجا هم هنوز دارم همان کار را می کنم، فقط گاهی برای تنوع تخم مرغ با سیب زمینی می خورم که بد نگذرد. و من فکر می کردم نکند سرنوشت مادر قحبه وجود داشته باشد؟ و بعد به ریش خودم می خندیدم و به تفکر قدیمی که هی از خودم دورش می کنم و هی چرخ می زند و هی در مقابلم قرار می گیرد. و وقتی دقیق می شوم می بینم اصلا دور نشده بوده، همین دور و برها بوده، در ذرات هوا، و گاهی خودی می نمایاند، عین آکوردی در قطعه ای موسیقی که زیر متن است، و آرام آرام نواخته می شود، اما پس از مدتی چشم باز می کنی و می گویی چه شد؟ و می بینی چیزی شده است و می بینی آن نتهای آرام تکرار شونده زیر متن، ناگهان اساس این قطعه موسیقی شده است.
...
...و از دیگران حرف زدیم. از آنهایی که اتفاقی دیده بودم که زنده اند. و از آن یکی که اصلا باور نمی کردم هنوز هست، چون خبر اعدامش را مدتها پیش شنیده بودیم و از بهمن که چشمهای ریز میشی داشت و موهای مجعد و من گاهی فکر می کردم دیده امش، اما فقط خیال بود. و یکی یکی شمردیم. و من باغبانی را به یاد آوردم که از پس تندبادی ویران کننده، در باغ ایستاده است و به آنچه باقی مانده چشم دوخته. یک شاخه اینجا، بوته ای آنجا. باغبانی که با خود می گوید خب، این هنوز هست! این یکی هم هست! و لبخند می زند و بعد ناگهان به یاد آورد که این یکی دو تا بازمانده آن خیل عظیم درهم شکسته است و خود خم شود و در هم می شکند.
...
سردوزامی-اکبر. حکومت بقال ها. در تبعید، به کوشش ناصر مهاجر. نشر نقطه، برکلی: ۱۹۹۶. صص ۱۴۱-۱۲۲.
شیوه نگارش از نویسنده است.
عکس از آژند (قطعه ۳۳ بهشت زهرا، تهران: ۱۳۸۲).
نگاه می کردم.
به کسی که روزهای زیادی توی کوی دانشگاه با هم سیب زمینی و ماکارونی خورده بودیم، و شبهای زیادی ماکارونی و سیب زمینی. و سال ها پیش نوشته بود اینجا هم هنوز دارم همان کار را می کنم، فقط گاهی برای تنوع تخم مرغ با سیب زمینی می خورم که بد نگذرد. و من فکر می کردم نکند سرنوشت مادر قحبه وجود داشته باشد؟ و بعد به ریش خودم می خندیدم و به تفکر قدیمی که هی از خودم دورش می کنم و هی چرخ می زند و هی در مقابلم قرار می گیرد. و وقتی دقیق می شوم می بینم اصلا دور نشده بوده، همین دور و برها بوده، در ذرات هوا، و گاهی خودی می نمایاند، عین آکوردی در قطعه ای موسیقی که زیر متن است، و آرام آرام نواخته می شود، اما پس از مدتی چشم باز می کنی و می گویی چه شد؟ و می بینی چیزی شده است و می بینی آن نتهای آرام تکرار شونده زیر متن، ناگهان اساس این قطعه موسیقی شده است.
...
...و از دیگران حرف زدیم. از آنهایی که اتفاقی دیده بودم که زنده اند. و از آن یکی که اصلا باور نمی کردم هنوز هست، چون خبر اعدامش را مدتها پیش شنیده بودیم و از بهمن که چشمهای ریز میشی داشت و موهای مجعد و من گاهی فکر می کردم دیده امش، اما فقط خیال بود. و یکی یکی شمردیم. و من باغبانی را به یاد آوردم که از پس تندبادی ویران کننده، در باغ ایستاده است و به آنچه باقی مانده چشم دوخته. یک شاخه اینجا، بوته ای آنجا. باغبانی که با خود می گوید خب، این هنوز هست! این یکی هم هست! و لبخند می زند و بعد ناگهان به یاد آورد که این یکی دو تا بازمانده آن خیل عظیم درهم شکسته است و خود خم شود و در هم می شکند.
...
سردوزامی-اکبر. حکومت بقال ها. در تبعید، به کوشش ناصر مهاجر. نشر نقطه، برکلی: ۱۹۹۶. صص ۱۴۱-۱۲۲.
شیوه نگارش از نویسنده است.
عکس از آژند (قطعه ۳۳ بهشت زهرا، تهران: ۱۳۸۲).
Labels:
پچواک
۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه
رفته بود
رفته بودُم تا سر راهش بگیرُم رفته بو
تا که بوسه از رخ ماهش بگیرُم رفته بو
روی زردُم ندیده رفته بو، همچو مرغی پریده رفته بو
بی خبر از حال دلُم
لاله رویُم رفته بو، آرزویُم رفته بو
لاله رویُم از که جویُم
می روم تنها بگریُم، در دل صحرا بگریُم
تا ز اشکُم لاله رویِه
لاله شاید قصه ی مو با تو گویِه
مه من اگر نیایی، ز دلم گره گشایی
خبرت کنُم زمانی، که سر مزارُم آیی
بیژن ترقی
(گل های صحرایی شماره ۳۸، آهنگ محلی، خواننده کورس سرهنگ زاده، تنظیم حبیب اله بدیعی)
تا که بوسه از رخ ماهش بگیرُم رفته بو
روی زردُم ندیده رفته بو، همچو مرغی پریده رفته بو
بی خبر از حال دلُم
لاله رویُم رفته بو، آرزویُم رفته بو
لاله رویُم از که جویُم
می روم تنها بگریُم، در دل صحرا بگریُم
تا ز اشکُم لاله رویِه
لاله شاید قصه ی مو با تو گویِه
مه من اگر نیایی، ز دلم گره گشایی
خبرت کنُم زمانی، که سر مزارُم آیی
بیژن ترقی
(گل های صحرایی شماره ۳۸، آهنگ محلی، خواننده کورس سرهنگ زاده، تنظیم حبیب اله بدیعی)
Labels:
پچواک
۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه
آب، در خوابگه مورچگان
گه سوی فراز و گاه بر سوی نشیب
آنقدر فریب است و فریب است و فریب!
در آخر کار دانی این، لیک افسوس!
جز لحظه ی کوتهی نمانده است نصیب.
گفتم شب دوش. گفت توفان که گسست
گفتم آن مرغ. گفت بر بام نشست.
گفتم که بر آن بام چه افتادش؟ گفت:
چون بام زهم شکست، او نیز شکست.
در دایره ی ممکن ناممکن زیست
من راهت بنمایم ای مرد که چیست:
هشیار به هر چیز که گویند که هست،
بیدار به هر چیز که گویند که نیست.
دل خام تو شد و لیک جانم باقی ست.
آن عهد که بود در نهانم باقی ست.
گامی به من آی تا به پایان گویم
آغاز چگونه داستانم باقی ست.
تیک تیک. چه به شیشه شب پره می کوبد.
آشوب زده ست باد و می آشوبد.
دستی ز گریبان سیاه دریا
بیرون شده تا هر بد و نیکی روبد.
ما را چه که در فرنگ چون ساخته اند
فواره هیون و پل نگون ساخته اند؛
زآن خیل درندگان خبر بس کانان
هر چیز پی ریزش خون ساخته اند.
پای آبله مردی ام بر در به نیاز
ببریده بیابان به در، از راه دراز.
در زمره ی خفتگان، دریغا، کس نیست
کاوا دهمش، بشنودم یا آواز.
شب نیست که آه من نینگیزد سوز،
روزی نه که از شبم نه تلخی آموز.
می پرسی از روز و شبم؟ خوددانی
نه شب به شبم ماند و نه روز به روز.
در زلف سیاهش دل من باز مپرس.
با شب به کجا می برم این راز مپرس.
گویند که: سوی صبح، ره دارد شب.
شب گشت دراز و صبح در ناز، مپرس.
از شعرم خلقی به هم انگیخته ام.
خوب و بدشان به هم در آمیخته ام.
خود گوشه گرفته ام تماشا را کآب
در خوابگه مورچگان ریخته ام.
یک روز مباد و هر بلایی بادم
روزی که به دل بی غم رویت، شادم.
روزی که به رویت ای وطن درنگرم
ویران تو ارزد به هزار آبادم.
یک روز ز مردمی امانی جستیم.
روز دگر از امان نشانی جستیم.
دانی چه به کف آمدمان آخر از آن؟
نامیش به کهنه داستانی جستیم.
نیما یوشیج. آب، در خوابگه مورچگان. انتشارات امیرکبیر، تهران: 1354.
آنقدر فریب است و فریب است و فریب!
در آخر کار دانی این، لیک افسوس!
جز لحظه ی کوتهی نمانده است نصیب.
گفتم شب دوش. گفت توفان که گسست
گفتم آن مرغ. گفت بر بام نشست.
گفتم که بر آن بام چه افتادش؟ گفت:
چون بام زهم شکست، او نیز شکست.
در دایره ی ممکن ناممکن زیست
من راهت بنمایم ای مرد که چیست:
هشیار به هر چیز که گویند که هست،
بیدار به هر چیز که گویند که نیست.
دل خام تو شد و لیک جانم باقی ست.
آن عهد که بود در نهانم باقی ست.
گامی به من آی تا به پایان گویم
آغاز چگونه داستانم باقی ست.
تیک تیک. چه به شیشه شب پره می کوبد.
آشوب زده ست باد و می آشوبد.
دستی ز گریبان سیاه دریا
بیرون شده تا هر بد و نیکی روبد.
ما را چه که در فرنگ چون ساخته اند
فواره هیون و پل نگون ساخته اند؛
زآن خیل درندگان خبر بس کانان
هر چیز پی ریزش خون ساخته اند.
پای آبله مردی ام بر در به نیاز
ببریده بیابان به در، از راه دراز.
در زمره ی خفتگان، دریغا، کس نیست
کاوا دهمش، بشنودم یا آواز.
شب نیست که آه من نینگیزد سوز،
روزی نه که از شبم نه تلخی آموز.
می پرسی از روز و شبم؟ خوددانی
نه شب به شبم ماند و نه روز به روز.
در زلف سیاهش دل من باز مپرس.
با شب به کجا می برم این راز مپرس.
گویند که: سوی صبح، ره دارد شب.
شب گشت دراز و صبح در ناز، مپرس.
از شعرم خلقی به هم انگیخته ام.
خوب و بدشان به هم در آمیخته ام.
خود گوشه گرفته ام تماشا را کآب
در خوابگه مورچگان ریخته ام.
یک روز مباد و هر بلایی بادم
روزی که به دل بی غم رویت، شادم.
روزی که به رویت ای وطن درنگرم
ویران تو ارزد به هزار آبادم.
یک روز ز مردمی امانی جستیم.
روز دگر از امان نشانی جستیم.
دانی چه به کف آمدمان آخر از آن؟
نامیش به کهنه داستانی جستیم.
نیما یوشیج. آب، در خوابگه مورچگان. انتشارات امیرکبیر، تهران: 1354.
Labels:
پچواک
۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سهشنبه
لندن زنده است!
داستان همان است که همیشه بوده است: مردم به تنگ آمده از بی عدالتی و فقر به خیابان می ریزند، هر آنچه به دست می آید را به آتش می کشند و غارت می کنند، و پلیس در دفاع از منافع شرکت ها و ثروتمندان مردم را وحشیانه سرکوب می کند، و دولت نولیبرال مردم را شرور می خواند. هیچ پلیسی محاکمه نخواهد شد، هیچ دولتمندی برکنار نخواهد شد، شرکت ها چندین برابر خسارت خود را از بیمه می گیرند، و مردم به تنگ آمده از بی عدالتی و فقر به گوشه ی زندان می روند تا نسل دیگری سر بر آورد، با این باور که انقلاب ممکن است.
زنده باد لندن، زنده باد شرارت!
تصاویر از: http://www.boston.com/
زنده باد لندن، زنده باد شرارت!
تصاویر از: http://www.boston.com/
اشتراک در:
پستها (Atom)