۱۳۹۱ اسفند ۲۸, دوشنبه

دلتنگ غروبی خفه

چیزی از این شعر به من نمی ماند، جز همان دلتنگ غروبی خفه بر در.... برای خود شهریار هم گمان ندارم چیزی بیشتر مانده بوده باشد. باقی را برای دل ما گفته است که قدیمی تریم و هنوز دلمان برای آدم ها و مکان ها و زمان ها و چیزهای قدیمی تر تنگ می شود.

دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مُشت گرفته مُچ دست پسرم را
یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کلّه ی پوک و سر و مغز پکرم را
هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را
رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف
تسکین دهم آلام دل جان بسرم را
گفتم به سرِ راهِ همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را
کانون پدر جویم و گهواره ی مادر
کانِ گهرم یابم و مهد هنرم را
تا قصّه ی رویین تنی و تیر پرانی است
از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را
با یاد طفولیّت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه ی مأنوس که در کام
باز آورد آن لذّت شیر و شکرم را
افسوس که کانون پدر نیز فرو کُشت
از آتش دل باقی برق و شررم را
چون بقعه ی اموات فضائی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
درها همه بسته است و به رُخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را
در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هبا و هدرم را
مَهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش
کی پاسِ مرا دارد و زین پس پسرم را
ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک بچّه ی همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصّه ی سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را
می خواستم این شِیب و شبابم بستانند
طفلیم دهند و سر پُر شور و شرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صِغرم را و نقوش و صُوَرم را
کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را
یکجا همه ی گمشدگان یافته بودم
از جمله (حبیب) و رفقای دگرم را
این خنده ی وصلش به لب، آن گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را
این ورد شبم خواهد و نالیدن شبگیر
وآن زمزمه ی صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلّا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه ی دیوار، درِ خانه سرم را
صوت پدرم بود که می گفت چه کردی؟
در غیبت من عائله ی دربدرم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه زنگ و کدرم را
ناگه پسرم گفت چه می خواهی از این در
گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
 
شعر از شهریار

ارواح

وقتی بازمانده ی قافله ای جنگزده و انقلاب زده باشی و سنی هم از تو گذشته باشد بیشتر در این روزهای پایان سال (یا اغاز سال برای آنان که هنوز امیدی دارند) به یاد گورستان ها خواهی بود تا سفره های هفت سین. و چون پایی به گورستانی باز نیست در این وانفسایی که همه از خوردن و نوشیدن و کردن دم می زنند، این تب و لرز آخر سال فرصتی بود که همه ی ارواح گذشتگانت به سراغت بیایند و حالی از تو بپرسند: آن یک با آخرین چهره ای که از او در آخرین دیدارش بر ذهن نقش کرده ای و دیگری با نقشی از جسد بی جانش و آن دیگر فقط با لبخندی از دور یا این یکی با چهره ای سرشار از درد در آخرین دم های زندگی. نه کلامی و نه سخنی، که همه پیشتر گفته شده اند. فقط گاهی نگاهی که یعنی کجایی و گاهی اشارتی که یعنی بیا. و من خسته از تب و لرز فقط پلکی روی پلک می گذارم.

۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

زاینده رود

حکایت مکن خوابت را
که می ربایند
شب و مهتابت را

تهران 14/2/1373
دریغا
دریغا نمی دانستیم
که با طنابی پوسیده
و سطلی سوراخ
به چاهی خشک
فرو می شویم
تهران 9/1/1374

سیب
در سینه دلم شکفته و رنگین است
مانند مهی دم زدنم سنگین است
ای دوست بیا ببین دل سرخ مرا
سیبی که تو دندان زده بودی، این است!
 
کرمانشاه 12/4/1380
 

خزانی
خزان،
وزید
گلی به سرخی دنیا
به باد رفت
...
تهران 22/7/1366

سیم چهارم
...
باران بارید
بر سیم چهارم سه تاری کهنه
مشتاقانه
از روی سه تار
ناگاه پرید گله ای پروانه

از من مطلب
آرام و قرار
خارج شده ام
از روی مدار
من سیم چهارمم بر این کهنه سه تار
 
تهران 27/10/1383

زاینده رود
زاینده رود می رود از لا به لای پل
یاد تو روی آب روان است مثل گل
در دوردست
مثل چراغ، خاطره ای خنده می کند
زاینده رود، یاد تو را زنده می کند

اصفهان 29/5/1382

صلاحی، عمران. پشت دریچه ی جهان. انتشارات مروارید، تهران: 1389.

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

پشت سرمان

باز پشت سرمان
نقطه چینی بود
کارهایی که به سامان نرسید
سخنانی که به پایان نرسید
حرف هایی که به دل ماند و کپک زد، خشکید
حرف هایی که نیامد بر لب
نقطه چین بود مسیر من و تو

1383/8/14

صلاحی، عمران. پشت دریچه ی جهان. انتشارات مروارید، تهران: 1389. ص 299.

۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

باهار

ای داد و بیداد
چیزی از باهار
یادم نمیاد!

تهران - 29/5/1352
 
صلاحی، عمران. پشت دریچه ی جهان. انتشارات مروارید، تهران: 1389. ص 43.

۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه

برنامه ی روز

این را باید چندین روز پیشتر می گذاشتم. ولی خب این چندین روز تاخیر را بگذار کنار این بیست و هفت سالی که رفته ای و برنگشته ای. شاید نمی دانی که ما هم منتظر بوده ایم. قضیه از این قرار است که تو آن طرف سایه هایی و گذشت این سال ها برایت چنان تیغ تیز هر روز این روزهای طاقت فرسای ما نیست. حالا دیری است که ابرها پدیدار شده اند و سایه ها می گسترند. مانده ایم برویم به سوی سایه ها یا همینجا بمانیم تا بیایند. همین.

برنامه ی روز ساده بود و همیشه همان: سوار اتوبوس میدان انقلاب می شوی، سرشانزده آذر پیاده می شوی که نامش هنوز روی کتیبه ی خیابان شانزده آذر نیست، یاد می گیری که نام خیابان ها همیشه آنچه به نظر می آید نیست، و با انتشارات دنیا نبش بازارچه شروع می کنی، و نام دنیای ارانی را می آموزی، اعلامیه های روی ستون های بازارچه را می خوانی و با هر اعلامیه جدید با موج جمعیت این سو و آن سو می روی، گاهی پیش و گاهی پس، و بعد، راه می افتی جلوی دانشگاه و در هر کتابفروشی می ایستی، نام ها در تو می آمیزند، طهوری و آگاه و نیل و جاویدان و آذر و پیشگام و گوتنبرگ و جیبی و دهخدا و زمان و مروارید، حتی خرید نوشت افزار هم جایی دارد، فرشته ته بازارچه، و بعدها خودت هم گاهی می مانی که چرا خرید مداد همان شوق خرید کتاب را در تو بر می انگیزاند، و سری به آخرین کتابفروشی همنام خودش سر خیابان وصال می زنی، که دیگر نیست چون اول نامش را عوض کردند و بعد حرفه اش را و نمی دانستند که یک نام فقط نام نیست برای سردری که نام ها را روی دل ها می گذارند برای همه ی کسانی که زمانی از زیر آن سردرها عبور کرده اند، و سرانجام سوار بر اتوبوس بازمی گردی با همه ی کتاب هایی که می توانی با خود بیاوری، و همه ی چیزهایی که باید بدانی، یاد می گیری عاشق خواندن شوی، و بازمانده ی روزگار را با کتاب ها زندگی کنی، وقتی هیچ چیز به جز خاطره بر جای نمانده است، و وقتی همه ی آموخته ها حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.
  
آه آیینه

او را ز گیسوان بلندش شناختند.

 ای خاک این همان تن پاک است؟
 انسان همین خلاصه خاک است؟

وقتی که شانه می زد
 انبوه گیسوان بلندش را
تا دوردست آینه می راند
اندیشه خیال پسندش را.

او با سلام صبح
خندان، گلی ز آینه می چید
دستی به گیسوانش می برد
شب را کنار می زد
 خورشید را در آینه می دید.

اندیشه ی بر آمدن روز
بارانی از ستاره فرومی ریخت
در آسمان چشم جوانش
آنگاه آن تبسم شیرین
در می گشود بر رخ آیینه
از باغ آفتابی جانش.

 دزدان کور آینه، افسوس
 آن چشم مهربان را
 از آستان صبح ربودند!

 آه ای بهار سوخته
 خاکستر جوانی
تصویر پر کشیده ی آیینه ی تهی
با یاد گیسوان بلندت
آیینه در غبار سحر آه می کشد.

مرغان باغ بیهده خواندند
هنگام گل نبود.

ابتهاج، هوشنگ (ه. ا. سایه). تاسیان. نشر کارنامه، تهران: ۱۳۸
۵. صص ۱۷۴-۱۷۲.

 


۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

حرمت

علامه دهخدا در فراهم آوردن لغت نامه گفته بود: "این کار به هیچ فصل و قطعی، بیرون از بیماری صعب چند روزه و دو روز رحلت مادرم - رحمه الله علیها- تعطیل نشد" تا هم از سترگی کار بگوید و هم از ارزش آن و هم از حرمت مرگ. و ما در تکاپوی همه گونه کار خرد و بی ارزش حرمت مرگ را هم نمی توانیم بداریم، در سراشیبی که نامش زندگی ست. "بر مردگان خویش نظر می بندیم ... و نوبت خود را انتظار می کشیم."


۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

نامه

از اوضاع حقیر خواسته باشید مانند سابق به طرز احمقانه ای می گذرد. فقط روزها می آیند و می روند: نه حقی داریم که از کسی بازخواست کنیم، نه میهنی که به گذشته و آینده ی آن علاقه مند باشیم، نه آینده ای که برای بهبودی آن بکوشیم، و نه زال و زاتولی که در تامین آینده ی او تلاش بکنیم، و نه دماغی و دلی که به کاری سر خودمان را گرم کنیم. بدتر از دوزخ سارتر همه چیز بی طرفانه می گذرد، با جار و جنجال و سر و صدا. ما هم روزی چند چروک بیشتر، چند ناخوشی تازه، چند موی سفید برای فردای خودمان ذخیره می کنیم. از زندگی حیوانی و نباتی هم گذشته به حالت سنگ افتاده ایم. این هم یک جورش است. گیتی است، کی پذیرد همواری. از این جور مزخرفات زیاد می شود کاغذ را سیاه کرد. اما هر چه فکر می کنم مطلبی ندارم که بنویسم. هوا گاهی ابر است گاهی آفتاب، گاهی سرد و یا گرم است. بعضی ها به آدم خوبی می کنند بعضی ها بدی. مثل اینکه اینها هم کهنه شده است. شاید مقدمات جنون دارد شروع می شود.

هدایت، صادق. هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورایی. چشم انداز، پاریس: بهار ۱۳۷۹.