۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه
۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه
زاینده رود
حکایت مکن خوابت را
که می ربایند
شب و مهتابت را
تهران 14/2/1373
دریغا نمی دانستیم
که با طنابی پوسیده
و سطلی سوراخ
به چاهی خشک
فرو می شویم
تهران 9/1/1374
سیب
در سینه دلم شکفته و رنگین است
مانند مهی دم زدنم سنگین است
ای دوست بیا ببین دل سرخ مرا
سیبی که تو دندان زده بودی، این است!
کرمانشاه 12/4/1380
خزانی
خزان،
وزید
گلی به سرخی دنیا
به باد رفت
...
تهران 22/7/1366
سیم چهارم
...
باران بارید
بر سیم چهارم سه تاری کهنه
مشتاقانه
از روی سه تار
ناگاه پرید گله ای پروانه
از من مطلب
آرام و قرار
خارج شده ام
از روی مدار
من سیم چهارمم بر این کهنه سه تار
تهران 27/10/1383
زاینده رود
زاینده رود می رود از لا به لای پل
یاد تو روی آب روان است مثل گل
در دوردست
مثل چراغ، خاطره ای خنده می کند
زاینده رود، یاد تو را زنده می کند
اصفهان 29/5/1382
صلاحی، عمران. پشت دریچه ی جهان. انتشارات مروارید، تهران: 1389.
Labels:
پچواک
۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه
۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه
۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه
۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه
برنامه ی روز
این را باید چندین روز پیشتر می گذاشتم. ولی خب این چندین روز تاخیر را بگذار کنار این بیست و هفت سالی که رفته ای و برنگشته ای. شاید نمی دانی که ما هم منتظر بوده ایم. قضیه از این قرار است که تو آن طرف سایه هایی و گذشت این سال ها برایت چنان تیغ تیز هر روز این روزهای طاقت فرسای ما نیست. حالا دیری است که ابرها پدیدار شده اند و سایه ها می گسترند. مانده ایم برویم به سوی سایه ها یا همینجا بمانیم تا بیایند. همین.
برنامه ی روز ساده بود و همیشه همان: سوار اتوبوس میدان انقلاب می شوی، سرشانزده آذر پیاده می شوی که نامش هنوز روی کتیبه ی خیابان شانزده آذر نیست، یاد می گیری که نام خیابان ها همیشه آنچه به نظر می آید نیست، و با انتشارات دنیا نبش بازارچه شروع می کنی، و نام دنیای ارانی را می آموزی، اعلامیه های روی ستون های بازارچه را می خوانی و با هر اعلامیه جدید با موج جمعیت این سو و آن سو می روی، گاهی پیش و گاهی پس، و بعد، راه می افتی جلوی دانشگاه و در هر کتابفروشی می ایستی، نام ها در تو می آمیزند، طهوری و آگاه و نیل و جاویدان و آذر و پیشگام و گوتنبرگ و جیبی و دهخدا و زمان و مروارید، حتی خرید نوشت افزار هم جایی دارد، فرشته ته بازارچه، و بعدها خودت هم گاهی می مانی که چرا خرید مداد همان شوق خرید کتاب را در تو بر می انگیزاند، و سری به آخرین کتابفروشی همنام خودش سر خیابان وصال می زنی، که دیگر نیست چون اول نامش را عوض کردند و بعد حرفه اش را و نمی دانستند که یک نام فقط نام نیست برای سردری که نام ها را روی دل ها می گذارند برای همه ی کسانی که زمانی از زیر آن سردرها عبور کرده اند، و سرانجام سوار بر اتوبوس بازمی گردی با همه ی کتاب هایی که می توانی با خود بیاوری، و همه ی چیزهایی که باید بدانی، یاد می گیری عاشق خواندن شوی، و بازمانده ی روزگار را با کتاب ها زندگی کنی، وقتی هیچ چیز به جز خاطره بر جای نمانده است، و وقتی همه ی آموخته ها حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.
آه آیینه
او را ز گیسوان بلندش شناختند.
ای خاک این همان تن پاک است؟
انسان همین خلاصه خاک است؟
وقتی که شانه می زد
انبوه گیسوان بلندش را
تا دوردست آینه می راند
اندیشه خیال پسندش را.
او با سلام صبح
خندان، گلی ز آینه می چید
دستی به گیسوانش می برد
شب را کنار می زد
خورشید را در آینه می دید.
اندیشه ی بر آمدن روز
بارانی از ستاره فرومی ریخت
در آسمان چشم جوانش
آنگاه آن تبسم شیرین
در می گشود بر رخ آیینه
از باغ آفتابی جانش.
دزدان کور آینه، افسوس
آن چشم مهربان را
از آستان صبح ربودند!
آه ای بهار سوخته
خاکستر جوانی
تصویر پر کشیده ی آیینه ی تهی
با یاد گیسوان بلندت
آیینه در غبار سحر آه می کشد.
خاکستر جوانی
تصویر پر کشیده ی آیینه ی تهی
با یاد گیسوان بلندت
آیینه در غبار سحر آه می کشد.
مرغان باغ بیهده خواندند
هنگام گل نبود.
ابتهاج، هوشنگ (ه. ا. سایه). تاسیان. نشر کارنامه، تهران: ۱۳۸
۵. صص ۱۷۴-۱۷۲.۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه
حرمت
علامه دهخدا در فراهم آوردن لغت نامه گفته بود: "این کار به هیچ فصل و قطعی، بیرون از بیماری صعب چند روزه و دو روز رحلت مادرم - رحمه الله علیها- تعطیل نشد" تا هم از سترگی کار بگوید و هم از ارزش آن و هم از حرمت مرگ. و ما در تکاپوی همه گونه کار خرد و بی ارزش حرمت مرگ را هم نمی توانیم بداریم، در سراشیبی که نامش زندگی ست. "بر مردگان خویش نظر می بندیم ... و نوبت خود را انتظار می کشیم."
Labels:
یاد
۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه
نامه
از اوضاع حقیر خواسته باشید مانند سابق به طرز احمقانه ای می گذرد. فقط روزها می آیند و می روند: نه حقی داریم که از کسی بازخواست کنیم، نه میهنی که به گذشته و آینده ی آن علاقه مند باشیم، نه آینده ای که برای بهبودی آن بکوشیم، و نه زال و زاتولی که در تامین آینده ی او تلاش بکنیم، و نه دماغی و دلی که به کاری سر خودمان را گرم کنیم. بدتر از دوزخ سارتر همه چیز بی طرفانه می گذرد، با جار و جنجال و سر و صدا. ما هم روزی چند چروک بیشتر، چند ناخوشی تازه، چند موی سفید برای فردای خودمان ذخیره می کنیم. از زندگی حیوانی و نباتی هم گذشته به حالت سنگ افتاده ایم. این هم یک جورش است. گیتی است، کی پذیرد همواری. از این جور مزخرفات زیاد می شود کاغذ را سیاه کرد. اما هر چه فکر می کنم مطلبی ندارم که بنویسم. هوا گاهی ابر است گاهی آفتاب، گاهی سرد و یا گرم است. بعضی ها به آدم خوبی می کنند بعضی ها بدی. مثل اینکه اینها هم کهنه شده است. شاید مقدمات جنون دارد شروع می شود.
هدایت، صادق. هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورایی. چشم انداز، پاریس: بهار ۱۳۷۹.

Labels:
پچواک
۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه
المپیک و شرکا با مسئولیت محدود
در روزگاری نه چندان دور، المپیک در انحصار ورزشکاران آماتور بود، آنهایی که ورزش را به عنوان یک حرفه ی درآمدزا پی نمی گرفتند. این سخت گیری دست کم در مورد ورزشکاران غیر سفید جدی گرفته می شد تا جایی که مدال المپیک سوئد جیم ترپ را که رگه ای از بومیان آمریکایی در خود داشت - با فشار کمیته المپیک آمریکا و علیرغم بخشش کمیته سوئد - پس گرفتند. در چنین دوره ای یک دونده آفریقایی هنوز بخت آن را داشت که با یک دونده اروپایی رقابت کند، چرا که شرکت های چند ملیتی روی هیچکدام سرمایه گذاری نمی کردند و المپیک مکانی بود برای رقابت دو انسان که ورزش را در کنار تکاپوهای روزمره زندگی پی می گرفتند. بنابراین بدیهی بود که ورزشکارانی که از سرمایه گذاری معنوی کشورشان، همچون گستردگی امکانات ورزشی در مدارس، بهره می بردند بخت بیشتری برای گرفتن مدال داشتند تا ورزشکاران کشورهای سرمایه داری که همه چیزشان در خدمت پول بود.
اما روزگار چنان نماند. شرکت های جهانخوار سلطه خود را بر دولت های مزدور گسترش دادند و آنها را وادار کردند تا برای برپایی المپیک به فروش تبلیغ و آگهی بپردازند و خود را برده ی آن شرکت ها سازند. این روزگاری بود که بسیاری از شهرهای برگزارکننده المپیک را در قرض و بدهی و فقر فروبرد (پیوند)، درست مانند آنچه از یک مزرعه پس از هجوم ملخ های ویرانگر باقی می ماند. جشنواره ی پر رنگ و آب المپیک خانه روشنی شهرهای جهان سوم بود پیش از مرگ محتوم.
و روزگار چنان نیز نماند. کمیته المپیک که حالا دربست در اختیار سرمایه داری نوین جهانی است آخرین چوب حراج را هم سال هاست به نمادهای المپیک زده است و شرکت ها را از آگهی دهنده به مجریان بازی ها تبدیل کرده است. حالا همه چیز در اختیار سودآوری است. حتی محدودیت غیر حرفه ای بودن نیز برداشته شد تا آخرین رگه های ورزش غیر حرفه ای در جهان از بین برود. ورزشکاران کشورهای غیر سرمایه داری هر روز بخت کمتری برای بردن مدال یا حتی رقابت و حضور در المپیک را دارند، چون المپیک پیش از آنکه به ورزش مربوط باشد به پولی مربوط است که یک ورزشکار می تواند برای دستیابی به تجهیزات و امکانات و مکان و زمان تمرین اختصاص دهد. کشورهای استثمارگر تا آنجا پیش رفته اند که با اعطای ملیت فوری به ورزشکاران کشورهای دیگر - با فاصله ای اندک از آغاز رقابت ها - حاصل عمر آنها و دستاورد ملی شان را به نام خود تاراج می کنند (یک نمونه). انگلستان از جمله این کشورهاست که پیشینه شرکت دادن ورزشکاران رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی را وقتی در تحریم جهانی بودند در کارنامه اش دارد (نمونه ی دیگر). دلال ها و واسطه ها عرصه ی ورزش را نیز همچون عرصه ی دانش و فرهنگ در خدمت پول درآورده اند.
پس نباید شگفت زده شد از اینکه مراسم گشایش المپیک دربست در اختیار تبلیغ برای سرمایه داری غیر انسانی انگلستان باشد. بدیهی بود نام برتراند راسل جایی در فهرست مشاهیر نام برده شده در این مراسم نداشته باشد، چون بر جنگ افروزی آمریکایی ها تاخته بود. همچنین نام الکساندر فلمینگ برده نشد، شاید چون اسکاتلندی بود (این جور موقع ها بریتانیای کبیر می شود انگلستان)، و شاید چون حاضر نشد پنیسیلین را به انحصار شرکت های داروسازی در آورد تا از تولید آن، همچون داروهای سرطان و ایدز، جیب خود را پر کنند وقتی میلیون ها انسان جان خود را به خاطر نداشتن پول دارو از دست می دهند. همچنین صنعتی شدن انگلستان بخش ویژه ای در مراسم گشایش داشت، ولی از عواقب غیر انسانی آن و خردشدن طبقه ی کارگر خبری نبود. پس جایی برای نام چارلز دیکنز هم نبود. نشانه های روزگار نو و نسل نو در لندن نیز آنچنان بی مایه و سطحی بود که هیچ پیوندی با جنبش های اخیر جوانان و دانشجویان در لندن نداشت، مگر در حضور پر رنگ سرکوبگران پلیس و ارتش در پس زمینه.
پس نباید شگفت زده شد از اینکه مراسم گشایش المپیک دربست در اختیار تبلیغ برای سرمایه داری غیر انسانی انگلستان باشد. بدیهی بود نام برتراند راسل جایی در فهرست مشاهیر نام برده شده در این مراسم نداشته باشد، چون بر جنگ افروزی آمریکایی ها تاخته بود. همچنین نام الکساندر فلمینگ برده نشد، شاید چون اسکاتلندی بود (این جور موقع ها بریتانیای کبیر می شود انگلستان)، و شاید چون حاضر نشد پنیسیلین را به انحصار شرکت های داروسازی در آورد تا از تولید آن، همچون داروهای سرطان و ایدز، جیب خود را پر کنند وقتی میلیون ها انسان جان خود را به خاطر نداشتن پول دارو از دست می دهند. همچنین صنعتی شدن انگلستان بخش ویژه ای در مراسم گشایش داشت، ولی از عواقب غیر انسانی آن و خردشدن طبقه ی کارگر خبری نبود. پس جایی برای نام چارلز دیکنز هم نبود. نشانه های روزگار نو و نسل نو در لندن نیز آنچنان بی مایه و سطحی بود که هیچ پیوندی با جنبش های اخیر جوانان و دانشجویان در لندن نداشت، مگر در حضور پر رنگ سرکوبگران پلیس و ارتش در پس زمینه.
برگزارکنندگان جشن تلاش فراوانی به خرج دادند تا دست کم پرچم المپیک و مشعل آن را - به روال سنتی آن - به دست ورزشکاران بسپارند، یا دست کم شخصیت های انسان مدار. حضور محمدعلی نشانه ای از این تلاش بود تا پوششی باشد بر این پرسش که سیاستمداری چون بان کی-مون آنجا در میان فعالان حقوق بشر چه می کند، کسی که مقام دبیرکلی سازمان ملل را با مقام حافظ منافع ایالات متحده آمریکا اشتباه گرفته است.
مراسم گشایش با نواختن آهسته ی ناقوسی آغاز شد که می شد آن را چون بانگ رسای مرگ جهان و انسانیت به گوش جان شنید (پیوند). سرنوشت پرچم المپیک و سپرده شدن آن به دست نظامیان نیز باید چون هشداری بر آنچه در پیش روست دیده شود، گردآمدن زر و زور و تزویر در یک جا برای قربانی کردن آنچه از انسانیت باقی مانده است.
۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه
همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها
همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها اشاره ای است به ترق و تروق یک مشت تخته پاره ی سر هم بندی شده در اشکوب هایی که قرار بوده پاسخ گوی فزون خواهی آدم های بی هویت باشند و حالا تاب وزن آنها و ورجه وورجه هایشان را ندارند. این صدای شبانه بازتاب تلاش های کلافه کننده ی آدم هایی ست که به زور برای خودشان بهانه های زندگی می تراشند تا خیال برشان دارد که کاری می کنند.
مشکل آدم های داستان از غربت زدگی آغاز می شود، بیگانگی از مکان.
"هر تبعیدی برای آنکه بتواند در سرزمین جدیدی فرود آید، به یک پایگاه نیاز داشت. انتخاب سرزمین جدید هم با شخص تبعیدی نبود. باید می دید این پایگاه - که معمولا برادری بود یا خواهری یا دوست و آشنای نزدیکی و، خیلی که دستش از همه جا کوتاه بود، گاه دوست دوست آشنای دوری - کجا دست می دهد. آن وقت روی سر میزبانش خراب می شد و پس از مدت کوتاهی هم، به حکم قوانین نانوشته ی تبعید، این پایگاه برای همیشه ویران می شد تا بعدها تبعیدی تازه وارد به نوبه ی خود پایگاهی شود برای یک تبعیدی تازه وارد دیگر و دور و تسلسل ادامه یابد. هیچکس هم مقصر نبود. چون نه میزبان و نه تبعیدی تازه وارد هیچکدام سر جای خود نبودند. میزبان که حس می کرد زمان برایش منجمد شده است بدخلق بود و خود را از دست رفته می دید. به علاوه، می بایست تا وقتی که تبعیدی تازه وارد وضعیت تثبیت شده ای پیدا می کرد هر روز همراهش به این طرف و آن طرف سگدو بزند. و تازه وارد، به عکس، خود را در وضعیت کاملا متضادی حس می کرد. نه تنها دردهای تبعید را نمی شناخت که به هر چه نظر می کرد رایحه ی خوش آزادی به مشامش می رسید. تبعیدی میزبان دائم با گذشته اش زندگی می کرد و تبعیدی تازه وارد می کوشید گذشته اش را فراموش کند. پس گفتگویشان گفتگوی گنگ خواب دیده می شد با مخاطب کر."
پس بیگانگی درونی می شود. وقتی ریشه ای نیست، هم ریشه ای هم نخواهد بود.
"اصلا مگر مرض داشتم خودم را درگیر شنیدن ماجراهایی کنم که اغلب نه فاعلش بر من روشن بود نه زمانش و نه محل وقوعش؟ همصحبتی من با دیگران چه فرقی داشت با وضع یک آسانسورچی، که دائما در معرض شنیدن ماجراهایی است که یا از ابتدای آن بی خبر است یا از انتهایش؟ تازه کسی از آسانسورچی توقع واکنش ندارد. خوشحال هم می شوند که حواسش جای دیگری باشد."
و درون گرایی قهری می شود. به پر و پای همه ی ما می پیچد، حتی اگر در تمام عمر از جای مان تکان نخورده باشیم.
"حس شهادت طلبی و مظلومیت، که مشخصه ای کاملا ایرانی است، هیچگاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل می شود به موقع رفع و رجوع کنیم؛ گذاشته ایم تا وقتی که با کشت و کشتار هم حل نمی شود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم."
و من هنوز نمی دانم وقتی کار از کار گذشته باشد چه اشکالی در کشت و کشتار هست، حتی اگر هیچ چیزی حل نشود.
قاسمی، رضا. همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها. نشر کتاب، بی تا.
Labels:
پچواک
اشتراک در:
پستها (Atom)

