۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

پیش در آمدی برای شانزدهم آذر

پاييز آمد، در ميان درختان، لانه کرده کبوتر، از تراوش باران می گريزد
خورشيد از غم، با تمام غرورش، پشت ابر سياهی، عاشقانه به گريه می نشيند
من با قلبی، به سپيدی روز
با اميد بهاران، می روم به گلستان، همچو عطر اقاقی، لابه لای درختان می نشينم
باشد روزی به ندای بهاران، روی دامن صحرا لاله رويد
شعر هستی بر زبانم جاری، پر توانم آری، می روم در کوه و دشت و صحرا
ره پيمای قله ها هستم من، راه خود در طوفان، در کنار ياران می نوردم
در کوهستان يا کوير تشنه، يا که در جنگل ها، رهنوردی شاد و پر توانم
دارم اميد که دهد سختی کوهستان، بر روان و جانم پاکی اين کوه و دشت و صحرا
باشد روزی که رسد شعر هستی بر لب، جان نهاده بر کف راه انسان ها درنوردم
شعر هستی، بودن و کوشيدن، رفتن و پيوستن، از کژی بگسستن، جان فدا کردن در راه خلق است

۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

حسابرسی

دوهفته پیش آمریکایی ها روز سرباز را گرامی داشتند و در این روز از آدمکشان حرفه ای شان که در ویتنام و کره و عراق و افغانستان انسان های بی گناه را به قتل رسانده بودند قدردانی کردند. توجه بفرمایید که هیچ سرباز آمریکایی زنده ای هرگز برای دفاع از کشورش نجنگیده است، همه برای تجاوز به کشورهای دیگر پول گرفته اند. این روز فرصت خوبی بود برای مجازات این آدمکشان حرفه ای و یا دست کم روشن کردن افکار عمومی دنیا، به ویژه ایرانیان شیفته ی آمریکا.
هفته های پیش همچنین اخبار فراوانی از تهاجم های وحشیانه پلیس آمریکا علیه مردم بی دفاع معترض به سیاست های اقتصادی روی شبکه های خبری، از جمله رسانه های آمریکایی، پخش شد. پلیس آمریکا در آخرین اقدام گاز فلفل را در محفظه هایی به بزرگی محفظه های آتش نشانی به روی مردم پاشید. اداره پلیس نیز که هیچگاه پلیسی را به هیچ دلیلی واقعا مجازات نکرده است در یک مورد ده روز مرخصی مامور مسئول را لغو کرد و در مورد دیگر آنان را به مرخصی اجباری با حقوق فرستاد!! دهه هاست که پلیس خوک صفت آمریکا بدون ترس از مجازات دست به هرگونه تعدی و تجاوز می زند تا از منافع ثرومندان دولتمدار آمریکای دفاع کند. بسیار مناسب خواهد بود اگر روزی هم برای گرامیداشت پلیس بگذارند تا در آن مردم بتوانند پلیس های متخلف را مجازات کنند و یا دست کم افکار عمومی را روشن کنند.
خبر دیگر امروز اعتراف سازمان جاسوسی آمریکا به دستگیری جاسوسانش در ایران و لبنان بود. موضعگیری بی شرمانه ی آمریکایی ها به جای پوزش از این عمل بر نگرانی شان از مجازات جاسوس ها و سرمایه های ضبظ شده شان تاکید داشت. دولت ایران هیچوقت نتوانست جاسوسان آمریکایی را به مجازات برساند. اگر اقدام های به موقع سازمان های مسلحی چون مجاهدین خلق نبود همان چند مورد اعدام انقلابی دوران شاه هم به ثمر نمی رسید. شاید حالا زمان آن باشد که به حساب جاسوسان رسیده شود. اگر دولت ایران به خاطر زد و بند های سیاسی تمایلی به این کار نداشته باشد، باید جای سازمان های خلقی را خالی کرد.

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

برای دیدن فقط نور لازم نیست

دوران رودربایستی های سیاسی گذشته است. دولت آمریکا و بسیاری از دولت های اروپایی روشن کرده اند که برای مردم فلسطین حق استقلال قائل نیستند. از آن گذشته دولت آمریکا با تحریم یونسکو به خاطر به رسمیت شناختن دولت فلسطین نشان داده است که برای رای بقیه جهان نیز احترامی قائل نیست. این دولتی است که نه با رای مردم آمریکا که با پول یک درصد جمعیت انتخاب می شود. همین دولت بارها تاکید کرده است که از جنایت های خود علیه بشریت پشیمان نیست و آنها را بخشی از شیوه ی زندگی آمریکایی می داند و به آنها ادامه خواهد داد. از همین رو همواره ضمن تایید بی شرمانه کشتار بومیان و بردگی سیاهان و استفاده از سلاح اتمی و استثمار آمریکای مرکزی و تجاوز مستمر به کشورهای گوناگون و جز آن، بابت هیچ کدام پوزش نخواسته است. در مورد ایران خودمان هم که داستان روشن تر از روز است و باز آمریکایی ها همیشه به تخلفات خود بابت کودتا و راه اندازی ساواک و پشتیبانی از صدام و سرنگونی هواپیمای مسافربری و جز آن اعتراف کرده اند ولی پوزش نخواسته اند. این روزها هم که درست بر خلاف اهداف مردم ایران حرکت می کنند و با تحریم های اقتصادی و تهدیدهای نظامی در عمل محافظه کارترین و دست راستی ترین و نظامی ترین جناح های حکومت ایران را تحکیم می کنند. آیا باید صبر کنیم تا آمریکایی ها به راستی به ما حمله کنند؟ یا مانند بسیاری خوش خیال باشیم که آمریکایی ها به راستی بی گناهند و از روی سادگی به این همه جنایت اعتراف دارند؟ بدیهی است نمی شود از همه انتظار داشت اسلحه به دست بگیرند و از پس آمریکایی ها برآیند. اما می شود انتظار داشت که کسی کالای آمریکایی نخرد. در همین آمریکا می شود به خود زحمت داد و بسیاری از فرآورده ها، حتی نیازهای روزانه، را از شرکت های غیر آمریکایی خرید. می شود انتظار داشت کسی برای آمریکا تبلیغ نکند، دست کم در رسانه های ایرانی. می شود انتظار داشت از رسانه های مستقل دفاع کنیم، چه در ایران، چه در آمریکا، و چه در هر جای دیگر دنیا. می شود از مردم ایران خواست منافع ایران را در نظر بگیرند. مشکل ما از روزی شروع خواهد شد که اقلیت های مذهبی ایرانی برای حفظ حقوق خود به اسراییل رجوع کنند و عشایر ایرانی برای خودمختاری دست به اسلحه آمریکایی ببرند و ایرانیان مقیم خارج از کشور برای درآمد بیشتر و زندگی راحت تر به همکاری و خدمت سازمان های جاسوسی و نظامی آمریکا بپیوندند. آمریکایی ها یادگرفته اند چگونه جنگ را به خارج از خاک خود منتقل کنند. بهترین مقابله پس فرستادن جنگ به داخل خاک آمریکاست، چه با اسلحه، چه با پول، چه با حرف، و چه با اندیشه.

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

...

از مرزی می گذری که هیچ را از هیچ جدا می کند. پایی از سویی برداشته می شود و در سویی دیگر فرود می آید. اگر نه برای پیکان زمان بود که همواره به یک نوا در گذر است، هر آیینه گمان می کردی که در گردش پرگاری گرفتار آمده ای که هیچ سویش را از سوی دیگرش نمی توان بازشناخت. و هم از این روست که در خواب هایت همیشه پیکانی هست که رو به دیگر سو دارد و دالانی که تو را از میان زمان سر می دهد به چیزی در پایان کوچه های آرزو. پس این مرز میان هیچستان را شاید که ما همیشه در نوردیده ایم در خواب هایمان، آن هنگام که نبوده ایم تا خوابی را به یاد بیاوریم، و تا همیشه در بیداری های اندیشه مان از آن می گذریم، چون برداشتن پایی از سویی به سویی دیگر. و می رویم تا پشت دیوارهای بلند کوچه های بن بست و می نشینیم تا رسیدن سر برسد.

۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

ساده لوحی ایرانی - آمریکایی

هنوز چند روزی از آزادی آمریکایی های متهم به جاسوسی نگذشته است که آمریکا (تنها کشوری - به جز اسراییل - که در دنیای امروز به کشورهای دیگر تجاوز می کند) یک ایرانی را به اتهام برنامه ریزی برای ترور سفیر عربستان (کشور حامی واقعه یازدهم سپتامبر که از هر انتقام آمریکا مصون ماند) دستگیر می کند. در نهایت شگفتی رسانه های ایرانی که تا هفته ی پیش بدون هیچ تاملی اصرار می کردند که آمریکایی های دستگیر شده در مرز ایران و عراق جهانگرد بوده اند (!) این بار اصرار داشتند که ایرانی دستگیر شده تروریست است (نمونه). تنها دلیل هم همان بود که کاخ سفید مدارک محکمی برای این کار دارد (به همان محکمی مدارکی که جنگ عراق را شروع کرد یا ژاپنی ها را در زمان جنگ جهانی دوم به اردوگاه فرستاد). این در حالی است که این بار حتی رسانه های آمریکایی نیز به این خبر با شک و تردید نگاه می کنند. آش آنقدر شور است که حتی جمهوری خواهان داوطلب ریاست جمهوری آمریکا نیز که همیشه به دنبال جنگ افروزی در ایران بوده اند از این خبر برای تبلیغات خود استفاده نکرده اند. پس چرا ایرانی ها به این سادگی خبیث ترین آمریکایی های روی زمین (کاخ سفید و سازمان جاسوسی و پلیس مرکزی) را باور می کنند. آیا زمانه آنقدر دگرگون شده است که ایرانی ها از همتایان آمریکایی خود احمق ترند؟ پاسخش را خودتان بدهید، اما اصل قضیه چیست؟
آمریکا یکی از معدود کشورهایی است که اجازه می دهد افراد پلیس در لباس مبدل مردم عادی را به اعمال خلاف قانون تشویق کنند و در صورتی که فردی به نقض قانون تمایل نشان داد وی را دستگیر کنند. به همین سادگی. این کار در کشورهای متمدن، مثلا هلند، غیر قانونی است. پس از عملیات یازدهم سپتامبر، پلیس مرکزی آمریکا که نه می توانست دست بوش را در عملیات رو کند و نه عاملان آن را که با حمایت نیروی هوایی آمریکا فرار کردند دستگیر کند، راه حل دیگری پیدا کرد. پلیس در لباس مخفی به سراغ مسلمان ها می رفت و آنها را به حمل سلاح یا بمب در قبال دریافت مبالغ هنگفتی پول تشویق می کرد. به محض آنکه شخص از سر درماندگی و نیاز کار را می پذیرفت، پلیس وی را دستگیر می کرد و پرونده را به فهرست پیروزی های خود در جنگ با آنچه تروریسم می خواند می افزود. این فهرست کوچکی از این عملیات در یکی دو سال اخیر است که همیشه با مخالفت مدافعان حقوق بشر در آمریکا روبه رو بوده است (نمونه). (می دانستید که حقوق بشر در آمریکا نیز لغو می شود، ولی مدافعان حقوق بشر در آمریکا به اندازه ی همتایان ایرانی خود این بخت را نمی یابند که حرف خود را در رسانه ها بزنند؟):
پرونده واشنگتن 2010
پرونده دالاس 2009
پرونده بالتیمور 2010
پرونده پرتلند 2010
پرونده ایرانی دستگیر شده نیز از همین گونه است. مصاحبه زیر موضوع را آشکار می کند:














More at The Real News








More at The Real News

۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

حقوق بشر ایرانی-آمریکایی

بدیهی است که نه جنایت های آمریکا حکومت ایران را روسپید می کند و نه برعکس. اما خاموش ماندن کسانی که خود را مدافع حقوق بشر می دانند در برابر هر یک از این جنایت ها آنان را روسیاه می کند. در این چند هفته بازتاب چندانی از اعدام تروی دیویس در رسانه های ایرانی نبود. آنهایی که به درستی از اعدام در ایران انتقاد می کنند واکنش چندانی به سخنان فرماندار تگزاس، که قصد دارد رییس جمهور آینده ی آمریکا باشد، و حمایت انبوه آمریکایی ها از وی در اعدام دویست و سی و چهار نفر نشان ندادند. رسانه های ایرانی که این همه به آزادی سه آمریکایی، که با توجه به پیشینه عملکرد سازمان جاسوسی آمریکا در ایران به احتمال قوی جاسوس بوده اند، توجه نشان دادند، به زندانیان گوانتانامو که علیرغم وعده های پیش از انتخابات اوباما همچنان بدون محاکمه در معرض شکنجه و مرگ هستند، و یا به سرنوشت کوبایی هایی که سیزده سال است در اسارت آمریکایی ها به سر می برند، و یا ایرانی هایی که در تهاجم آمریکا به کنسولگری ایران در اربیل ربوده شدند توجه نکرده اند. همچنین ایرانیان مدافع حقوق بشر، به ویژه آنهایی که در آمریکا زندگی می کنند، پاسخی چندان در برابر وحشیگری اخیر پلیس آمریکا در برابر مردم بی دفاع در نیویورک نشان ندادند. آنهایی که خود را ایرانی-آمریکایی می دانند نشان داده اند که چه در مقابله ی مردم آمریکا با حکومت فاشیست آن و چه در رویارویی ایران با امپریالیزم فقط جانب قدرتمداران فاشیست آمریکا را می گیرند. ریشه ی این کار در هر چه باشد، مواجب گرفتن از دولت آمریکا یا بزدلی فرهنگی یا منافع شخصی یا کورفکری بنیادین، باید هشداری باشد برای ایرانیانی که به فکر فردای بهتر هستند و شاید از روی ساده دلی روی هموطنان خارج از کشور خود حساب می کنند. متاسفانه کار ایرانیانی که روی کمک دولت های غربی حساب باز کرده اند از حد هشدار گذشته است و امید چندانی به بهبودشان نیست. کاش می شد گفت که نسل جوان با بهره گیری از شبکه های گسترده ی اطلاع رسانی دنیای خود را بهتر می شناسد.

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

احمد نوروزی

درست سال پنجاه و هفت بود که شدم شاگرد مدرسه ای که وی مدیرش بود. مدرسه ای دولتی با نام و نشانی معمولی که میزبان بچه هایی بود که در همان کوچه های دور و بر زندگی می کردند، و تک و توکی مثل من که گذارشان از پس ایامی غریب به آنجا افتاده بود. اول فقط مدیر بود، گاهی هم جای خالی معلم های گرفتار را پر می کرد و نشان می داد که معلمی را می داند و سر شوق می آمدیم که معلمی نیاید و وی جایش را پر کند. بعد شد راهنما و مراقب تحصیلی، یا سرپرست اخلاقی، که هوای هر دانش آموزی و هر معلمی را داشته باشد در آن سال های منتهی به شصت. اول انقلاب بود و اعتصاب، بعد رفتن معلم های زن و معلم های چپ و دانش آموزان روزنامه خوان، و بعد جنگ و جنگ زدگان، و دانش آموزان فقر و اعتیاد... و در میان این همه ما بزرگ می شدیم. وقت رفتن از مدرسه که شد نشان داد که در همه ی این سال ها مرا می پاییده است و حواسش به آینده ی من بوده است، که حواسش به همه ی ما بوده است و نگران آینده ی همه مان. چندسالی بیشتر طول نکشید تا ارزش همه ی آن زحمات را دریابم. سال شصت و چهار بود که برای دیدنش رفتم، به سپاس و قدرشناسی. خسته بود از آنچه در این سالها دیده بود و در اندوه از رنج دانش آموزان و معلم هایی که در این سال ها از روزگار خسته شده بودند. می شنیدم که چگونه در آن سال ها تاب آورده است و چه پشت پرده هایی را در پشت پرده نگاه داشته است تا ما به سلامت بگذریم از آن سال ها. بعد نشانی اش گم شد و جز آن یک بار که از داخل تاکسی برای وی که از روبه رو می راند دست تکان دادم، جستجو به جایی نرسید... تا خواندم که یکی دو سالی است در گذشته است، درهمان پیشه ی معلمی که برازنده اش بود. از او یک جلد بوستان سعدی امضا شده به یادگار دارم به اضافه ی همه ی دستاوردهای تحصیلی ام در سی سال گذشته. و این فقط گوشه ای از همه ی یادگارهایی ست که نزد همه مان به جا گذاشت.

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

خواب در بیداری

دیر شد. از همان روز اول هم معلوم بود که دیر خواهد شد. اصلا قراری بر رسیدن نبود. دیر شدن بهانه ای بود برای نرسیدن. همه ی عمر تلف شد برای این راه، یا نه، همه ی راه تلف شد برای این عمر. جایی بود، راهی بود، و آمدنی بود، شدن در راه، اما دیر شد برای همه ی راه ها و همه ی گام ها، و هنوز نه "جای رسیدن"، و "نه بند کفشی که به سرانگشتان نرم فراغت گشوده شود"، و "نشان قدم" از هر سو تا بی نهایت هست، و ... "می آیم، می روم، می اندیشم که شاید خواب دیده ام، خواب بوده ام، خواب دیده ام"...

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

هنر برای پول

آنچه اینجا کم نیست اجرای موسیقی است، از کنار خیابانی ها تا اجراهای همراه با توزیع مخدرجات فرنگی و موسیقی کلاسیک و مجلس های قر ایرانی و جشنواره های موسیقی مقدس و سنتی. همه ی آنها هم به ظاهر اهداف مشترکی دارند، تلاش برای صلح جهانی و نزدیکی فرهنگ ها و خوش بودن مردم و کسب درآمد برای برگزارکنندگان. بدیهی است در جامعه ی سرمایه داری و مصرفی که مردم سودازده ی تبلیغات هستند و پول تنها معیار ارزش شمرده می شود، آن هدف آخر، کسب درآمد، انگیزه اصلی هر اقدام فرهنگی است. نوازندگان و خوانندگان باید خرج شان دربیاید، سرمایه گذاران و صاحبان تالارها بهره ی پول شان را می خواهند، مردم می خواهند مطمئن شوند با پول بلیط کار بهتری نمی توانستند انجام دهند، و حتی عضو نیروی انتظامی که برای کنترل جمعیت می آید در فکر این است که چقدر اضافه کاری خواهد گرفت.
این درهم ریختگی ارزشی نمی تواند بستری برای اجرای واقعی جشنواره ای چون موسیقی مقدس باشد. برگزارکنندگان از همان ابتدا تصمیم می گیرند گروه هایی را دعوت کنند که دستشان به دهانشان می رسد و نیازی نباشد کسی را از آن سوی دنیا دعوت کنند و پولی خرج کنند. اگر خیلی لازم شود به نمایش فیلمی از اجراهای قدیم و یا برگزاری گفتگویی با کسی که از قضا در روزهای جشنواره دم دست است اکتفا می کنند. برگزارکنندگان در پی کسی هستند که اگر لازم شد پولی هم بدهد تا اجرایش در جشنواره تایید شود و بعد از راه پخش آثار جشنواره ای شان پولش را خودش در آورد. بنابراین اجرای موسیقی در انحصار آدم هایی می ماند که هزار سال از فرهنگ خود دورند ولی دور از چشم هنرمندان اصیل کشورشان، برنامه هایی را به نام موسیقی مقدس به گوش حاضران فرومی کنند. البته اگر عنوان جشنواره مقدس هم نبود، باز هم تفاوتی نمی کرد، فقط متنی که برای معرفی گروه نوشته می شود ویرایش می گردد تا گروه بشود مجری موسیقی سنتی یا کلاسیک یا رقص یا خلسه یا هر موسیقی باب روز دیگر که کسی حاضر است برایش بلیط بخرد. آنهایی هم که بلیط می خرند درماندگان فرهنگی هستند که یا دستشان به فرهنگ خود نمی رسد، یا در اساس قادر به تشخیص اصالت آنچه می بینند و می شنوند نیستند، چه سنتی باشد چه مدرن، چه محلی باشد چه جهانی. از آنجا که گروه اخیر هم در میان مهاجران یافت می شود و هم در میان آنان که در سرزمین مادری زندگی می کنند، گاه آوازه ی هنرمندان جشنواره ای در فرنگ در سرزمین مادری هم چنان می پیچد که هنرمند بومی بی سر و صدا با هنرش از کنار این جنجال و هیاهو می گذرد بی آنکه شنیده شود.
آنچه در روزگار کودکی کم نبود سر و صدا بود، از اهل خانه، خیابان، بکوب بکوب جامعه ی صنعتی، نواهای غریب فرنگی، و در کنار آن همه، آواهایی که اول روی صفحه بود، بعد روی ریل، و بعد کاست، و می نشست روی لبان مادر، یا تصنیف فروش دوره گرد، و گاهی هم روی بلندگوی رادیو. حالا از میان این همه اجرا آن آوا به گوش نمی رسد. در میان این همه رسانه ی موسیقی، گرده ی موسیقی و ضبط رقومی و تار و پود جهانی که همه سر پیش بردن ما به سوی دنیای جدید و مدرن را دارند، در پی گمگشته ای باستانی می گردم که لحن آن نغمه ی شنیده در کودکی را داشته باشد. دستاورد این دنیای جدید با فن آوری های نوینش راندن من به سوی دنیای قدیم بوده است، گریز از آنچه پیش روست. اینجاست که به قول شاملو رقصان می گذرم از آستانه ی اجبار، شادمانه و شاکر.

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

حکومت بقال ها و باغ

...
نگاه می کردم.
به کسی که روزهای زیادی توی کوی دانشگاه با هم سیب زمینی و ماکارونی خورده بودیم، و شبهای زیادی ماکارونی و سیب زمینی. و سال ها پیش نوشته بود اینجا هم هنوز دارم همان کار را می کنم، فقط گاهی برای تنوع تخم مرغ با سیب زمینی می خورم که بد نگذرد. و من فکر می کردم نکند سرنوشت مادر قحبه وجود داشته باشد؟ و بعد به ریش خودم می خندیدم و به تفکر قدیمی که هی از خودم دورش می کنم و هی چرخ می زند و هی در مقابلم قرار می گیرد. و وقتی دقیق می شوم می بینم اصلا دور نشده بوده، همین دور و برها بوده، در ذرات هوا، و گاهی خودی می نمایاند، عین آکوردی در قطعه ای موسیقی که زیر متن است، و آرام آرام نواخته می شود، اما پس از مدتی چشم باز می کنی و می گویی چه شد؟ و می بینی چیزی شده است و می بینی آن نتهای آرام تکرار شونده زیر متن، ناگهان اساس این قطعه موسیقی شده است.
...


...و از دیگران حرف زدیم. از آنهایی که اتفاقی دیده بودم که زنده اند. و از آن یکی که اصلا باور نمی کردم هنوز هست، چون خبر اعدامش را مدتها پیش شنیده بودیم و از بهمن که چشمهای ریز میشی داشت و موهای مجعد و من گاهی فکر می کردم دیده امش، اما فقط خیال بود. و یکی یکی شمردیم. و من باغبانی را به یاد آوردم که از پس تندبادی ویران کننده، در باغ ایستاده است و به آنچه باقی مانده چشم دوخته. یک شاخه اینجا، بوته ای آنجا. باغبانی که با خود می گوید خب، این هنوز هست! این یکی هم هست! و لبخند می زند و بعد ناگهان به یاد آورد که این یکی دو تا بازمانده آن خیل عظیم درهم شکسته است و خود خم شود و در هم می شکند.
...
سردوزامی-اکبر. حکومت بقال ها. در تبعید، به کوشش ناصر مهاجر. نشر نقطه، برکلی: ۱۹۹۶. صص ۱۴۱-۱۲۲.
شیوه نگارش از نویسنده است.
عکس از آژند (قطعه ۳۳ بهشت زهرا، تهران: ۱۳۸۲).