۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه

همینطوری

همینطوری، وقتی مشغول کار هستی، یا اصلا در حال رفتن سر کار، یا گاهی همین که پا از خانه بیرون می گذاری، یا حتی در خانه هستی، یا ... بگذار راحتت کنم، همینکه سر از خواب بی خواب بر می داری، حالا با یاد رویایی یا کابوسی از شب پیش، انگار پتکی بر سرت می کوبند، یا لرزه ای در دلت می اندازند، یا هر هوار دیگری که بر سرت آوار بتواند بشود تا بفهمی که ای وای، ای وای، ای داد، فرسنگ ها و فرسنگ ها، دهه ها و دهه ها، دهه های بی انتهایی ست که از جایی که باید باشی، بگو خانه، یا وطن، یا ایران، یا تهران، یا سر کوچه ها و خیابان هایی که بودند، و ازکسی که باید می بودی، کسی که بود، رهگذر همان کوچه و خیابان، دور شده ای، دور، دور، دورتر، دورتر از آنچه هرگز در آن روزها گمان داشتی.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

نماند هیچ و ...


آهنگساز فکرت امیرف
اجرا ارکستر سمفونیک ملی آذربایجان
رهبر رئوف عبدالایف
خواننده عالم قاسمف


۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

ساز تو

 
پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
که زبانی چو بیان تو ندارد سخنم

ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم

صبر کن ای دل غمدیده که چون پیر حزین
عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه از این باد بلاخیز که زد در چمنم

شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی بود باز که شوری به جهان در فکنم

نی جدا زان لب و دندان جه نوایی دارد؟
من ز بی همنفسی ناله به دل می شکنم

بی تو آری غزل "سایه" ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
 
شعرهوشنگ ابتهاج (سایه)
تار محمدرضا لطفی
ضرب محمد قوی حلم

۱۳۹۳ فروردین ۲۳, شنبه

از کینه و مشت، آنجا که مشت زندگی است

کینه را در دل خود ذخیره کم، که می دانم این نیرو و توان است در مشت، - آنجا که مشت زندگی است.

و بیشتر، از آنچه ادبیات بدان موظف است سخن می گویم. راه دو بیش نیست: یا مزدور و ریزه خوار قدرت بودن، فراغت بی ثمرش را به زیبایی ها آراستن، حق را در پایش قربانی کردن، و یا در کنار مردم بودن، امید را در ایشان زنده داشتن، دیدگانشان را به زیبایی و حق گشودن. زیرا که زیبایی نیرو است و حق نیرو است، خاصه در زمینه گسترده زشتی و بیدادی که بر مردم می رود. اما زیبایی و حق به اعتبار آدمی است. پس آدمی و همه آنچه نیاز زندگی اوست، شرط شکفتگی تن و جان اوست، در مرکز ادبیات جای دارد، هسته و مغز زنده آن است.

به آذین، محمود اعتمادزاده. مهمان آقایان. 1349.

۱۳۹۳ فروردین ۲, شنبه

آخر دنیا

"چیزی نوشته ام مثل داستان. وقتی پیدات کردم نشانت می دهم. به تو ربط دارد. خودم هم نمی دانم چرا، ولی به تو ربط دارد. برای خودم هم عجیب است. اگر کسی بخواهد خودش را از آخر دنیا نجات دهد چه باید بکند؟ آخر همه چیز سرد است..."
 
اسماعیلی، پیمان. "گرای پنجاه و پنج". در برف و سمفونی ابری، نشر چشمه، تهران: 1390. ص 92.

۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

اینجا

اینجا قطاری هست که تا خیلی دور می رود، با ریلی به درازی یک زندگی. اینجا راهی هست که می رود تا آن سوی مرزی که هیچ را از هیچ جدا می کند. اینجا حتی قایقی هست که می رود به ساحل هایی نارسیدنی. اینجا می شود بادبادکی شد خال در آن سوی ابری درشت. فقط مانده است بدانیم چقدر باید رفت، تا کجا دور باید شد، تا کی باید راند، تا آن سوی کدام سو. اینجا قطاری هست و ریلی و بادبادکی.

۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه

دنده ها

دنده ها استخوان های زائدی هستند که مانع رسیدن چاقو به قلب می شوند.
 
ارسطویی، شیوا. آفتاب مهتاب. نشر مرکز، تهران: 1387. ص 104.

۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

خواب

منتظر تاکسی بودم، مثل همیشه، درست سر عباس آباد. چند بار آنجا بوده ام؟ نمی دانم. اولین بار امتحان نهایی ابتدایی بود، آن زمان که هنوز به کلاس پنجمی ها گواهینامه می دادند. چند سال پیش بود؟ نمی دانم. همیشه فکر می کردم از اولین های نسل جدیدم. حالا بیشتر به آخرین های نسل قدیم می مانم. قایقی بود روی آّب رودخانه، همان تاکسی، آنجا که بزرگراه بود. راننده از شاخ و شانه کشیدن های قدیم اش می گفت. روی آب می رفت و از بندها به آرامی رد می شد. مردم با پاچه های بالازده از آب می گذشتند، زیر پل مطهری. اول ها فقط پل بود، برای رفتن و آمدن. بعدها بود که فاصله ی پل تا کف بزرگراه را برانداز می کردم در جستجوی راهی. حالا هم که آب گرفته بود همه جا را. مردم باید می رفتند. برگشته بودم سر سهروردی، منتظر چمدانم در باربند اتوبوس. در را بست و رفت. انگار که من نبودم. ولی بودم. همان جای همیشگی. خیلی های دیگر هم بودند. درست گوشه ی چهارراه. جلوی گلف اجنسی. این یکی می رود تا آن دورها. وقتی هنوز همه بودیم. چقدر طول کشید؟ شاید شش ماه یا هفت.  اگر می دانستم به همان زودی می گذرد، شاید حسابش را درست تر نگه می داشتم. یا دست کم همه اش نمی شمردم که کی فردا بشود، کی ماه دیگر، و کی سال دیگر. سال نشده بود که دور افتادیم. گفتم پشت چراغ قرمز می رسم به چمدان، راننده چراغ را رد کرد. حالا جلوی کتابفروشی بود، سر مفتح. چطور همه چیز برگشته بود عقب، نمی دانم. دیگر حساب از دستم رفته بود. زندگی تعریف صادقانه ای از فرورفتن بود و من نمی دانستم. می رفتم. آن طرف چهار راه ایستاد تا مسافری پیاده شود. دویدم. رفت. نمی دانستم باید چه کار کنم. کاری نمی شد کرد. رفته بود. کاری نمانده بود جز بیدار شدن. ساعت را نمی شد دید. ولی بیدار بودم. کاری از دستم بر نمی آمد. فعلا رفتن در همه ی زمان ها صرف می شود و هیچ چیز از خود به جای نمی گذارد. فقط خواب مانده بود.

۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

تنگ هم

نیم ساعنی تنگ هم نشستیم و آلبوم عکس ها را ورق زدیم. توی آلبوم، عکس دسته جمعی من و همکلاسی های دانشگاهی ام هم بود. توی یکی از عکس ها، که نظرم را جلب کرد، بیست نفری دیده می شدند از جمله من. عکس خوب به یادم مانده، همگی تنگ هم ایستاده ایم تا توی کادر عکس بیفتیم. بعضی ها روی زمین نشسته اند و بعضی هایمان ایستاده ایم. من یک گوشه ای ایستاده ام.... چقدر آن روزها آینده به نظرمان دور می آمد. کلی قرار مدار گذاشتیم که در آینده کجا همدیگر را ببینیم و چکار کنیم که تا آخر دنیا دوست بمانیم. از این حرف ها می زدیم و هره و کره می کردیم. آخر جوان بودیم و انگار عقل برس نشده بودیم.
هیچ وقت همدیگر را ندیدیم و دوست هم نماندیم. هنوز مانده بود که بفهمیم هیچ چیز در این دنیا ابدی نیست...خوب که فکرش را می کنم می بینم همگیشان در آن لحظه داشتند زندگی می کردند. من اما کجای آن زمان بودم؟ کجای زندگی بودم؟
... زندگی همین است. اول و آخر همین است. به عکس دسته جمعیمان خیره شده بودم که ... آلبوم را ورق زد.
 
چنگیزی, علی. پرسه زیر درختان طاغ. تهران: ثالث، 1388. ص 218.

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

نشانی

کسی گوشی را برنداشت. پرس و جو کردیم گفتند از این جا رفته، خیلی وقت است که رفته.
گلی ترقی، خواب زمستانی.

نگاه بود یا شاید حرکت دستی به سویی. بعد رفتن بود و دیگر هیچ.
بعد کلام آمد، شاید یکی دو واژه ی ساده، و گاهی هم چندتایی که مثلا جمله ای. مکثی بود در لحظه های بی وزن زندگی. نه نشانی به جا می ماند و نه ردی، و باز رفتن بود.
کلام ها که جان گرفتند، فرصتی پیش آمد برای کش آمدن بی وزنی ها، رها در خلسه ی پیوندی. گاهی نشانی بود و گاهی نه. زمان نقطه چین می شد بین حس نبودن، نقطه ... هیچ ... نقطه ... هیچ ... هیچ ... نقطه ... هیچ ... هیچ ... هیچ ... هیچ. نشانی رفته بود و هیچ باقی مانده بود از پس سالیان.
پس کلام و دست و نگاه به کار شدند تا نشانی ها را بنشانند و آمدن و رفتن ها را بپایند و نقطه ها بشوند خط هایی بریده بریده که در انتهای زمان پیوسته باشند و رهایی به ابدیت بپیوندد و ... ناگهان هیچ. وقت رفتن نبود آن وقت که هیچ بر سر آوار می شد. نشانی ها بیهوده بود، آمدن بیهوده بود، کلام بیهوده بود، نگاه و دست بیهوده می گردیدند، و رفتن تنها واژه بود در گستره ی زندگی.
حالا دیگر نه نگاهی مانده است و نه حرکت دستی، نه کلامی بر زبان است که واژه ای بخوانندش و نه نشانه ای از آمدنی که رهایی بنامندش. زمان تهی از هر چیز به جز هیچ شده است و زندگی در زیر بار ترس از رفتن از حرکت بازمانده است. دریغ از یکی دو واژه ی ساده. دریغ از مکثی در لحظه ای بی وزن. دریغ از ردی و نشانی.