۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

از دلال ها و واسطه ها

داستان های کودکی همیشه پر بود از دانشمندان دود چراغ خورده ای که با فقر و قناعت زندگی می کردند در برابر ثروتمندانی که از دانش گریزان و ناتوان بودند. داستان سرا هم کسی نبود جز پدر یا مادر بی سواد یا کم سوادی که از ابتدایی بالاتر نرفته بود، ولی دانش را می پرستید. همین خط کشی های ساده کافی بود تا بشود راه را تا آخرش دید، دانشمند فقیر و بی چیز. اما جایی در میانه ی راه این خط کشی ها به هم خورد. شاید دانشمندان در پی وسوسه ی پول رفتند و شاید هم ثروتمندان تاب حقارت کم دانشی را نیاوردند. و البته هر دو از اصالت آن داستان های کودکی دور ماندند. حالا دانشگاه، آخرین جایی که می شد در آن دانش را جست، پر شده است از آدم هایی که مصرف کننده و تغذیه کننده ی نئولیبرالیزم هستند. دانش مسلکان دانشی را کسب نمی کنند مگر از آن پولی در آید. و مالداران همه ی زور خود را می زنند تا سطح آموزش را به نادانی خود نزدیک کنند بلکه مدرکی بگیرند که حقارت شان را بپوشاند. آنها که می توانند یاد بگیرند در پی پول هستند و آنها که در کلاس ها حاضر می شوند نمی توانند یاد بگیرند. و این پایان عصر دانش است. دلالی و واسطه گری میانه دار است تا صاحبان شرکت ها دانشگاه را نیز تصاحب کنند. دولت های نئولیبرال با کاهش و نابود کردن تحصیلات رایگان عمومی راه را برای پولداران باز گذاشته اند تا دانشگاه های ورشکسته را به طمع پول به سوی خود بکشانند، چیزی نه چندان دور از تن فروشی علمی. در بهترین شرایط دانشگاه ها تبدیل شده اند به پژوهشکده های خصوصی شرکت های چندملیتی و دانشجویان به برده گان شان. از همه بدتر اینکه دانشگاه های کشورهای زمانی مستقل هم پیرو الگوهای خبیث آمریکایی شده اند. زمان برای بازیافت دانش در حال از دست رفتن است. نسل جدید مردم تحت سلطه بدون دستیابی به تحصیلات رایگان کاری از پیش نخواهد برد و راهی جز برده گی در پیش رو نخواهد دید.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

اردیبهشت


کلاس هنوز شروع نشده بود. چندنفری که آمده بودند سر گفتگو را باز کردند که چطور باید جلوی بالا رفتن شهریه ها و پایین آمدن خدمات درمانی و دوبرابر شدن نرخ بهره ی وام های دانشجویی را بگیرند و اینکه اعتصاب و تظاهرات هم بی ثمر شده است. همگانی نیست. یاد تو کردم که روزهای اعتصاب می رفتی سروقت کلاس های برقرار تا استادان بی خیال را بیرون بکشی... خیلی سال پیش بود... چندمین روز اردیبهشت امسال می شد چندمین سال از آن سال ها. روزی بود شاید همانند یکی از همان روزها. شعری می شد گفت شبیه یکی از همان شعرها... خیلی سال پیش بود... حالا دیگر گذشته است.... هم از تو، هم از من... اما تو به وزن خاک عادت کرده ای و من هنوز تاب وزن هوا را ندارم.


آخرین نامه

بیست روز پس از بازگشت


دیگر چه میتوانم گفت؟
دیگر چه میتوانم گفت؟

خاموش میشود.


دیشب در خواب دیدم که بازگشته ای
کوچک چون عروسکی از بلور
و پر داشتی، پرهای سبز روشن
و هم دفتر سیاهی از مشق های خط خورده داشتی.

در خواب
باران گرفت.
ابرها تنها برای تو آسمان شب را تطهیر کرده اند.
در خواب
دیگر نمیتوانم گفت.

امروز صبح از روی رودخانه ی چمخاله - یادت هست؟- یک قایق مرطوب کاغذی امد.
قایق، نگاه دریاست-یادت نیست؟- باز کردم.
رنگ ِ خطِ ترا داشت.


در خواب؟
نه.
امروز صبح نرده های چوبی دور باغچه ی خلوت را رنگ زدم.
و ظرف ها را شستم. اینجا درخت نارنج خشک میشود - نزدکی آب شور - میدانی؟
دیگر چه میتوانم گفت؟


تو کاری نخواهی داشت مگر آنکه دو سوی دامنت را باز و زانوهایت را کمی خم کنی.
و صبح روز بعد به دسته های غازهای مهاجر بنگری که فریاد کشان آسمان را تسخیر میکنند.


در خواب.
از چاه گود آن باغ - باغ نبود - من آب میکشم و تو با دلو سر میکشی
و آب میچکد از سقف
و بال های سبز تومرطوب میشود.
دیگر نمیتوانم گفت.
دیگر نمیتوانم . آب را میجوشانم و بخاری کوچک دستی را برای تو روشن میکنم. تو گرم میشوی. تو می نشینی و میگویی این چند روز چطور گذشت. مادر نمرده بود هنوز؟
من در صدای تو هستم.

اگر توانستی از کنار جنگل بیا-که ماهی گیران خیال میکنند هنوز اینجائی.
امروز آمدند و گفتند که شب جشن کوچکی دارند - عروسی دختر چایخانه دار با صاحب "نگین دریا" و خوشحال میشوند اگر قبول کنی که شب آنجا باشیم.

خاموش میشود. شک میکند. نمی بینم. نمی بینم. مِه نیست، نفت بخاری دستی تمام میشود. دیگر سیاه نیست دایره - نیمه سیاه نیست.

دیگر نمیتوانم،نمیتوانم گفت.

متن: نادر ابراهیمی، آخرین نامه، بار دیگر شهری که دوست می داشتم

موسیقی: حسین علیزاده، بیات ترک، ترکمن
تصاویر، نگاره ها، و خوشنویسی: علی اکبر صادقی، علی اکبر صنعتی، محمد طریقتی، محمود فرشچیان، میرزا رضا کلهر، عباس کیارستمی
منابع:
tehran24.com
naderebrahimi.info
hosseinalizadeh.net

۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

فریاد

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید
بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

فریدون مشیری. از خاموشی. ۱۳۵۶.
[www.fereydoonmoshiri.org]

خوشنویسی از نستعلیق آنلاین [www.nastaliqonline.ir]

۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

سنتورم یا خامنه ای؟ شما قضاوت کنید

اولی یک مذهبی قشری است مخالف با سکولاریزم، نقش زنان در محیط کار، و دیو تحصیلات عالی، که در پی تحمیل ارزش های اخلاقی محتسب منش (1) خود بر حکومت است. دیگری رهبر نظام جمهوری اسلامی ایران است.

پس از پیروزی اخیر ریک سنتورم (2)، سناتور پیشین پنسیلوینیا، در رقابت ابرسه شنبه (3) می توان با خیال راحت گفت که مبارزه جمهوری خواهان هنوز مانده است تا به پایان برسد.

سنتورم، اگر نمایندگی جمهوری خواهان را ببرد و رییس جمهور منتخب شود، این بخت را خواهد یافت تا سرانجام، همانگونه که وعده داده است، ایران را بمباران کند.

اما پیش از آن، بیایید لحظه ای درنگ کنیم و با شخصیت ماجراجویی که اگر فرصت یابد دنیا را به کام جنگی مقدس خواهد کشید آشنا شویم.

یک بازی: رهبر معظم علی خامنه ای یا سنتورم؟ چه کسی چه چیزی را گفته است؟

آیا می توانید حدس بزنید کدامیک اینها را گفته اند؟ تقلب نکنید!

یک: "ما به عنوان آفریده ی خداوند در روی زمین آمده ایم تا بر زمین حاکم شویم."

دو: "ما به دمکراسی اعتقاد داریم، به آزادی اعتقاد داریم، اما به لیبرال دمکراسی اعتقاد نداریم."

سه: "اگرچه سوسیالیزم در معنی برابر با توزیع ثروت است، ، اما با معانی دیگری همراه است که ما از آنها بیزاریم. در طول زمان، سوسیالیزم با چیزهایی در جامعه همراه شده است که برای ما قابل قبول نیستند."

چهار: " فمینیست های تندرو در برهم زدن زیرساخت سنتی خانواده و قانع کردن زنان به اینکه موفقیت شغلی آنها کلید خوشبختی است موفق شده اند."

پنج: "این به هیچ عنوان یک جنگ سیاسی نیست. این یک جنگ فرهنگی نیست. این یک جنگ معنوی است."

شش: "این جنگی است میان دو اراده: اراده ی مردم و اراده ی دشمنان."

هفت: "برگردید و بخوانید عفریته ها (4) چه می کنند وقتی شما به آن جزیره برسید ... آنها شما را می خورند. آنها شما را از بین می برند. آنها شما را می بلعند."

هشت: "خشم مردم آمریکا از ایران ریشه دار است." نه صبر کنید، برعکس شد. ببخشید. باید بخوانید: "خشم مردم ایران از آمریکا ریشه دار است."

پاسخ ها: یک سنتورم، دو خامنه ای، سه خامنه ای، چهار سنتورم، پنج سنتورم، شش خامنه ای، هفت سنتورم، هشت خامنه ای.

خب، امتیازتان چه بود؟
هفت تا هشت پاسخ درست: رهبر، پنج تا شش تا درست: جنگجوی مذهبی، سه تا چهار تا درست: عارف لم یدری، یک تا دو تا درست: سکولاریست تندرو، صفر پاسخ درست: می خواهید بالا بیاورید.

پانویس ها 
1
در اصل متن نام دراکو قانون گذار سخت گیر آتن آمده است. در تاریخ و فرهنگ فارسی برابر با امیر مبارز الدین محمد است که حافظ او را محتسب می خواند.
2
سنتورم را سنتروم یا سنتوروم یا سنترم هم نوشته اند. متن به تلفظ نزدیک تر است.
3
ابرسه شنبه درآمریکا روز سه شنبه ای در فوریه یا مارس است که بیشترین ایالت ها انتخابات خود را در آن روز برگزار می کنند.
4
اشاره به داستان یونانی سفر ادیسه در اثری به همین نام از هومر به جزیره ی سیرن ها. سیرن به عفریته برگردانده شده است.

منبع:
Khamenei or Santorum? You be the judge

از رضا اصلان ( برگردان و پانویس از آژند اندازه گر)، پیوند
رضا اصلان بنیانگذار شبکه ای برای اخبار و گزارش درباره خاورمیانه بزرگ است
سیاست خارجی

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

روانی

جنگ روانی یعنی اینکه رسانه های آمریکایی بی وقفه بر طبل جنگ می کوبند و هر شماره ی روزنامه یا هر برنامه ی ده دقیقه ای صدا و سیمای شان پر است از مزایای جنگی دیگر. آمریکایی های دون مایه نیز از نان شب شان می زنند تا سربازان شان مردم دیگر را به خاک و خون بکشند. در دوره ای زندگی می کنیم که جنایتکاران با بی شرمی از جنایات شان داد سخن می دهند مردم برای شان دست می زنند. در زمانه ای به سر می بریم که هرگونه حرف از انسان و شان او ساده لوحانه و خام گویی است. چنانکه شاملو در شبانه ای در شهادت گروه حنیف نژاد سرود:


در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و نه آفتاب،
ما
بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گرده های مان.

هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید.
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.

در مردگان خویش
نظر می بندیم
با طرح خنده ای،
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده ای!

جنگ روانی یعنی وادار کردن انسان به پذیرش سرنوشتی که گریزناپذیرش می نمایانند، پیش از آنکه دشته ها فرود بیایند. تاب درونت را چنان در این جنگ نابرابر می فرسایند که به هنگام واقعه هیچت برنیاید، وقتی همه ی تاب و توان در راه نان شب می فرساید و روزمره گی های مسخره ی زندگی. بهانه های کوچک زندگی ات می شود یادی از نوروزی که وجود ندارد، نوکردن قبایی که برای تو نیست، و افزودن چیزی بر چیزی که از تو نیست. رفت و آمدهایت پر می شود از نگرانی گرفتاری به هزار و یک بندی که همه جا پراکنده اند.

جنگ روانی یعنی اینکه از یاد می بری از دردها بنویسی، از تئوآنجلوپولوس و از سیمین دانشور، از حکومت کودتا در هندوراس و فاشیزم در آمریکا. حتی فراموش می کنی بگویی که اگر جنگی در بگیرد از خودت دفاع خواهی کرد. در انتخاب اسلحه خود دقت بفرمایید.

۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

راه آهن

چیزی مانند باژگونه شمردن، یا بگو خواب هول و پرتکان، یا چون لرزش راه آهن
می آید و می رود، نگرانم اگر نیاید، درست مانند آنی که نرود
به یک پایان می ماند، نمایشی که می خواهی در میانه اش بلند شوی بروی، مانده تا برسد به دمی که بشود رفت
همین شدن ها و نشدن ها، رفتن ها و نرفتن ها، شده اند چیزی مانند باژگونه شمردن
یا بگو خواب هول و پر تکان، یا چون لرزش راه آهن زیر پای، و سترگی آهن پاره ای پیش روی

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

رقصی چنین میانه ی میدان


در این روزها که آمریکایی ها و اسراییلی ها شمشیر را از رو بسته اند، هم جای مجاهدین خلق ضد امپریالیست خالی ست تا ژنرال های سیا و موساد را درو کنند، و هم جای بسیجی های پاسدار مرزها تا سربازان مزدورشان را درو کنند. روزگار جوانان بی باک یاد باد و بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت و انقلاب ضد شاهنشاهی و ضد امپریالیستی


تصویر نخست از کیهان 25 بهمن 1357، تصویر دوم از آلفرد یعقوب زاده، و تصویر سوم از ناشناس

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

۱۳۹۰ دی ۳, شنبه

دیگر هیچ


Atahualpa Yupanqui (Argentina)


Teniendo rancho y caballo

es más liviana la pena.
De todo aquello que tuve
sólo el recuerdo me quema.
Nada más, nada más.

No tengo cuentas con Dios,
mis cuentas son con los hombres.
Yo rezo en el llano abierto
y me hago león en el monte.
Nada más, nada más.

Me gusta mirarlo al hombre
plantado sobre la tierra
como una piedra en la cumbre
como un palo en la ribera.
Nada más, nada más.

Alguna gente se muere
para volver a nacer.
El que tenga alguna duda
Que se lo pregunte al Che.
Nada más, nada más.

داشتن کلبه ای و اسبی
اندوه را سبک تر می کند
از آن همه
تنها یادی است که مرا می سوزاند
دیگر هیچ، دیگر هیچ

با خدا حسابی ندارم
حساب من با آدم هاست
من در دشت باز نماز می گزارم
و شیر کوه می شوم
دیگر هیچ، دیگر هیچ

دوست دارم به انسان بنگرم
استوار بر زمین
مانند سنگی بر قله
مانند چوبی در کران رودخانه
دیگر هیچ، دیگر هیچ

برخی مردم می میرند
تا دوباره زنده شوند
هر کس هر تردیدی دارد
از "چه" بپرسد
دیگر هیچ، دیگر هیچ

برگردان: آژند اندازه گر