یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

خیابان ما

خیابان ما هیچوقت بن بست نبوده است. اصلا موضوع قبل و بعد از انقلاب هم نیست، که بگویند در چه دوره ای چه کسی آمده باشد راه را ببندد یا جهت خیابان را عوض کند. از چهل سال پیش که من خبرش را دارم تا حتی همین امروز روز هیچوقت بن بست نبوده است. آنهایی که این حرف را می زنند یا اصلا اهل محل نیستند، یا خیابان های تهران را نمی شناسند، و یا از روی تنبلی که نخواهند تا ته خیابان کسی را برسانند این را در می آورند. وگرنه این همه خودرو که از سر قنات یا چه می دانم منبع آب سرازیر می شوند و می ریزند سوی میدان چطور از خیابان ما رد می شوند که به این بن بست ها نمی خورند. اصلا یک مشکل ما همیشه این بوده که خیابان ما شده تنها مسیر قابل گذر، تو بگیر از پادگان مجیدیه تا برسد به پادگان حشمتیه یا از محله ارامنه تا برسد به عشرت آباد. حتی این آخری ها هم که کلی خیابان ها را از این سو به آن سو کردند و حتی ده متری ارامنه هم تغییر جهت پیدا کرد، کی فکرش را می کرد؟، و کوچه ی باریک پشت مدرسه ی ما با حفظ سمت قبلی به خیابان یک طرفه ارتقا یافت، خیابان ما همانطور که بود ماند. تمام اشکال هم این بود که یک خیابان بالادست ما، که از قضا خیابان خوبی هم هست و همه جور بقالی و خیاطی و حلیم پزی و نانوایی بربری و خانه ی کسی که توی نیروی هوایی برای کار سربازی آشنا دارد در آن پیدا می شود، یک طرفه است به سوی ما، برای همین خودروها وقتی برسند به خیابان ما دیگر راهی ندارند که بروند. حالا هی بیا توضیح بده که آن ته ما یک میدانچه بزرگ داریم که روزهای محرم دسته های بزرگ سینه زنی در آن جمع می شوند، جای دور زدن خودروها که دیگر چیزی نیست. خودم با چشم خودم دیدم اتوبوسی که آمده بود مردم را ببرد بهشت زهرا برای شب هفت مادرم همانجا دور زد که ما بارها روزهای محرم با زنجیر دور زده بودیم. از آن گذشته، بن بست جایی ست مثل کوچه پشت خانه ی ما، که می خوری سینه به سینه ی یک دیوار بلند که از آن طرفش به جای صدای رود بزرگ ترانه ی داریوش، صدای زنگ هنرستان و هیاهوی هنرجوهایش می آید. وگرنه از ته خیابان ما آن زمان ها می شد انداخت وسط پارکی که راه داشت به یک خیابان پرهیاهو. بگذریم که آن پارک هم پیش از این خرابه ای بود کنار یک موزاییک سازی، و حالا هم شده ایستگاه مترو، و من نمی دانم کدام بهتر بود. حتی میدانچه ی دسته های سینه زنی هم شده میدان تره بار. ولی خب مهم راه داشتن است. قضیه تازه از آن روزی بدتر شد که آمدند یک تابلوی ورود ممنوع گذاشتند سر سه راه و بهانه دادند دست راننده تاکسی ها که اصلا دیگر کسی وارد خیابان ما نشود. کسی نمی داند چندین هزار خودرو و آدم از خیابان ما رفته است بیرون بدون آنکه راه برگشت داشته باشد. ولی اهل محل همه می دانند که همیشه می شود رفت سر قنات، یا چه می دانم منبع آب، و سرازیر شد پایین. کسی هم باکی از باریکی خیابان های یک طرفه ندارد، چون تمام کوچه هایش مال ماست، هر وقت لازم باشد از کوچه ها می رویم، یکی از کنار خانه ی مجید رد می شود، آن دیگری از کنار بقالی ای که نگروکیس داشت، و سه دیگر از بر آن دوزندگی که دو-زندگی می خواندیمش. تازه کوچه های دیگر هم هست که دیگر از آنها رد نمی شویم تا یاد آنها که دیگر نیستند نیفتیم، وگرنه آنها هم راهگذر ما بودند. فقط باید راه افتاد، کمی پیاده، گاهی از خرابه، و شاید با چشم نمناک، تا برسیم جایی که حتی جوی های آبش هم یک طرفه اند به سوی خیابان ما که هیچوقت بن بست نبوده است.

دوشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

درخت هول

سیولیشه
تی تیک تی تیک
در این کران ساحل و به نیمه شب
نک می زند "سیولیشه" روی شیشه.
به او هزار بار
ز روی پند گفته ام
که در اطاق من ترا
نه جا برای
خوابگاست
من این اطاق را به دست
هزار بار رفته ام.
چراغ سوخته
هزار بر لبم
سخن به مهر دوخته.

ولیک بر مراد خود
به من نه اعتناش او
فتاده است در تلاش او
به فکر روشنی کز آن
فریب دیده است و باز
فریب می خورد همین زمان.

به تنگنای نیمه شب
که خفته روزگار پیر
چنان جهان که در تعب
کوبد سر
کوبد پا.

تی تیک تی تیک
سوسک سیا
سیولیشه
نک می زند
روی شیشه
نیما یوشیج

مسخره است، ولی اصلا خنده دار نیست. سربند هر توفان سرشاخه اش را مثل خیال توی خواب می آورد توی ایوانی که سر تا ته اش می شود دو تای قلب من. دو بار تا حالا بیرون اش کرده ام، گیرانده امش سر بام که برود بالا، نمی دانم آفتاب بگیرد یا باد بیافتد زیر گوش هایش و هوایی بخورد، مثل خیالی که خواب از سرش می پرد. اما باز آمده است از پشت شیشه زل زده است به من که نه به آفتاب کار دارم و نه بادی از سرم می گذرد. همین نشسته ام روزهایم را می شمارم، یا رفتگانم را، یا تعداد رگ هایم را، یا تکه های شکسته را. آن وقت می بینم سر خم کرده است که یعنی چند تا شد، یا کجاهایش هستی. اینطوری اصلا حواسم پرت می شود. توی خواب دلشوره می گیرم. حساب از دستم می رود. بدتر از همه دوباره که می شمارم هی عددها زیاد می شوند، یک دفعه می بینی یکی دیگر هم مرد، به همین سادگی، فقط به خاطر اینکه سر بند هر توفان سرش را می آورد تو که به من زل بزند. انگار که توفان فقط همان بیرون است. یعنی همه ی این ابرها را ندیده است که همه اش می بارند. برای همین مسخره است. ولی اصلا خنده دار نیست. آن انحنای گوشه ی لب هم فقط طرحی است از یک لبخند در خواب. اما گوشش با من نیست، فقط نگاهش با من است. باید فردا بگیرانمش سر بام که برود.

چهارشنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

یادمان

هاوارد زین (2010-1922)

بخوانید

یکشنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

یادمان



جیوتی باسو (Jyoti Basu 1914-2009)



سرود جهان وطن، همخوانان پرچم، کاجال گش

موسیقی: http://www.hymn.ru/internationale/index-en.html
تصویر: http://pd.cpim.org

شنبه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰

یادداشت های داوری به سبک آمریکایی


افتخار دادگستری آمریکا به داشتن هیات منصفه است. یعنی تعیین حکم برائت یا مجرمیت با دوازده نفر از شهروندان بدون سابقه کیفری است که تصادفی انتخاب می شوند. خوب است نه؟ اگر از دور نگاه کنیم حتما خوب است، به ویژه در تقابل با دادگاه های وطنی که دست کم دادستان و قاضی اش یک نفرند. اما تجربه ی حضور در هیات منصفه چیز دیگری است، به ویژه آنکه مکرر شود.

اول اینکه آنچه دادگاه به اعضای هیات منصفه می پردازد به زحمت پول نهار و رفت و آمد را می پردازد، و کارفرمایان پول پرست آمریکایی هم حاضر نیستند حقوق مستخدمین خود را طول حضور در دادگاه بپردازند. بنابراین بدیهی است که هر شهروند آمریکایی، به جز دولتی ها که به هر حال مواجب شان می رسد، تمام تلاش خود را می کند تا از زیر این بار اجباری فرار کند. آنها که دیگر بهانه ای برای فرار و یا عقب انداختن چندباره وظیفه ی شهروندی ندارند دسته دسته به حضور قاضی فرستاده می شوند تا صلاحیت شان برای حضور بررسی شود. بدیهی است که اگر شهروندی هر یک از مستخدمین دادگاه یا متهم یا شاکی را بشناسد از حضور منع می شود. گام بعدی ابراز اطمینان از این است که شهروند داوطلبیده شده عادل و بی طرف است و به دلیل تجارب خوب یا بد زندگی اش از طرف خاصی جانبداری نمی کند. ادعا این است که شخص باید بر اساس قانون و معیاری که قاضی تعیین می کند تصمیم بگیرد، نه بر اساس نظر شخصی. در همینجا وکلا و قضات و نیروهای پلیس و فیلسوفان و فعالان سیاسی و اجتماعی و تمام آنهایی که چنین موجوداتی در میان خانواده و دوستان خود دارند در معرض مرخص شدن از خدمت قرار می گیرند. جالب است که رفقای طرفدار اعتراضات مسالمت آمیز هم با پیروی صددرصد از قانون، و شاید برای رهایی از بیگاری، به قاضی اعتراف می کنند که با قوانین یا با پلیس چندان همراه نیستند و بهتر است اینجا نباشند. بنابراین می توانید حدس بزنید چه کسانی می مانند. اگر هم کسی با زبان خوش مقر نیاید که چنین نظراتی دارد، وکیل مدافع و دادستان حق دارند بر اساس پرسش هایی که از ایشان می کنند و پاسخ هایی که می گیرند هر کس را که نمی خواهند، تا تعداد مشخصی، از هیات منصفه برانند. حالا تصور بفرمایید دادگاهی که قاضی و وکیل و دادستان و منشی و محافظ و ماشین نویس اش همه سفیدند و متهم البته سیاه پوست است. دادستان زور می زند تا همه ی رنگین پوستان را از سر باز کند و وکیل مدافع در به در دنبال این است که دو تا همراه پیدا کند. و هر دو سعی می کنند افرادی با کمترین میزان تحصیلات و روشنگری را روی نیمکت بنشانند تا بتوانند داستان های خود را راحت تر به آنان غالب کنند. همه هم ادعا می کنند که هیات منصفه بی طرف است. دست آخر ابله ترین ترکیب ممکن از شهروندان داوطلب روی نیمکت می روند، بلا نسبت آژند.

بعد نوبت کیفرخواست است، متنی سرهم بندی شده که در طول بازپرسی معلوم می شود از سر بی حوصلگی تنظیم شده است، شاهدان دروغگو که حتی وقت نکرده اند پرسش و پاسخ ها را مرور کنند، افسران پلیس که یک گزارش ساده را نتوانسته اند تنظیم کنند، و وکیل مدافع تسخیری که اصلا حوصله نکرده شاهدی برای متهم پیدا کند. سر آخر هم قاضی همه چیز را می دهد دست هیات منصفه تا حکم را تعیین کنند. البته تعیین کیفر با قاضی خواهد بود و اصلا هیات منصفه حق ندارد بداند حد و حدود کیفر چیست. تازه وقتی مباحثه هیات منصفه آغاز می شود می فهمی که عجب بلبشویی است، گروهی از همان آغاز دادگاه با شنیدن کیفرخواست تصمیم بر مجرمیت گرفته اند چون گمان نمی کنند کسی که کارش به دادگاه کشیده شده بی گناه باشد. اصلا مگر می شود پلیس آدم بی گناه را دستگیر کند. از سوی دیگر شتاب دارند هر چه سریعتر بروند سر خانه و زندگی شان، پس بهتر است زودتر رای مان را بدهیم و برویم پی کارمان. اگر اکثریت هیات منصفه سفید باشند که دیگر تکلیف رنگین پوستان و مهاجران معلوم است، هرگونه شک و شبهه در شهادت پلیس یا متن کیفرخواست به نادانی و بی اعتمادی به حکومت تعبیر می شود. گروه اکثریت در طول مباحثات به این فکر می کنند که چه چیزی باعث شده است که این گروه اندک هنوز حکم مجرمیت را نداده اند، مذهب شان است، ملیت شان، زبان شان یا چیز دیگر. آنچه به ذهن معلول شان خطور نمی کند اصل برائتی است که در قانون آمریکاست و قاضی و وکیل مدافع خودشان را جر داده اند تا آنرا به شهروندان حالی کنند. خیلی متهم شانس بیاورد، هیات منصفه با پافشاری اقلیت به بن بست می رسد و شاید اصلا محاکمه با هیات دیگری تکرار شود. اگر هم متهم محکوم شود که تکلیف کیفرش با قاضی است که بر اساس تیرگی رنگ پوستش تعیین خواهد شد. اعضای هیات منصفه هم می روند پی کارشان تا سالی دیگر و پرونده ای دیگر.

تنها برتری هیات منصفه امکانی است که برای حضور آزاداندیشان در نیمکت دادگاه ها فراهم می شود تا بتوانند یک تنه جلوی بیداد را بگیرند. بهره گیری از این برتری نیازمند هشیاری و زیرکی نیروهای فعال اجتماعی است تا از هفت خوان سانسور و تصفیه های نژادی، اجتماعی، و مذهبی بگذرند، وگرنه آمریکا کشور زندان ها باقی خواهد ماند.

شنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

کرانه های رواداری خشونت

نگاشت جایگاه اخلاقی خشونت در جنبش مدنی مسالمت آمیز (دکتر آرش نراقی) پاسخی به انگاره های روز درباره چالش های خشونت گریز است. این انگاره ها در چند دهه ی گذشته بر پایه برداشت های نادرست و دست کاری شده از تاریخ جنبش های مردمی هند و آفریقای جنوبی رو آمده اند (نک. پیترگلدرلوس). دولت های زورمدار با پشتیبانی از چنین انگیزه هایی به سرکوب چالش های فراگیر پرداخته اند. چالش های فراگیر توانایی بهره گیری از شیوه های گوناگون را برای توده های مردم در بسترهای گوناگون سیاسی اجتماعی فراهم می کنند. بدیهی است چالش های فراگیر می توانند خشونت پروا باشند، ولی خشونت گریز نیستند. دستاورد بنیادین نگاشت یاد شده پرتو افکندن بر راه گذر از چالش خشونت گریز به چالش فراگیر است. دستمایه ی این گذر آگاهی بر بنیادهای اخلاقی نگاهبانی از منش انسانی در برابر خشونت است. و گسترش این آگاهی ما را بسی فراتر خواهد برد. ولی تا همین جا می توان و باید از جنبش های مسلحانه ی مردم فلسطین، صحرا و چیاپاس بر پایه ی بنیادهای اخلاقی دفاع کرد. همچنین باید با دید باز به تاریخ جنبش های مسلحانه در کوبا، ال سالوادور، ایرلند، باسک، فیلیپین، ایران و جز آن نگریست و دستاوردهای آن را از تحریف سامان یافته دولت های زورمدار نگاه داشت. و نیز باید امیدوار بود بومیان و سیاهان آمریکا، و نیز مردم هاوایی، گواتمالا، گرانادا، پاناما، عراق، هاییتی، افغانستان، مکزیک، شیلی و بسیاری دیگر حقوق از دست رفته خود را از راه چالش های فراگیر بازپس گیرند. این امید ما را به گام دیگری رهنمون می کند. این گام در گسترش بحث جایگاه اخلاقی خشونت باور داشتن به این اندیشه است که خشونت تنها در آسیب های بدنی با نمودهای آنی، چون خونریزی، پدیدار نمی شود. روش های سرکوب، کنترل و بهره کشی از توده های مردم در دهه های پس از جنگ جهانی دوم گسترش بی پیشینه ای یافته اند. گروه های حاکم در کشورهای مردم سالارنما با در اختیار گرفتن ابزارهای اساسی مانند رسانه ها مردم سالاری را از ریشه برکنده اند و آن را با صورتکی از انتخابات فرمایشی که قدرت را در میان خودشان دست به دست می کند جایگزین کرده اند. دولت های فاشیست با کنترل مطلق و سرمایه محور نهادهای قانون گذار و دادگستری انحصار خشونت را به سازمان های پلیسی سپرده اند تا هر جنبش خرد را در بدو جوانه زنی از بین ببرند. بنابراین جای شگفتی نیست اگر برای نمونه شهروند آمریکایی دریابد در طول چند دهه حکومت نو محافظه کاران (چه دمکرات و چه جمهوری خواه) حقوق مدنی خود را از دست داده است، به حریم خصوصی اش تعرض شده است، فقیرتر شده است، آسیب های روانی گونه گون را تحمل کرده است، هر لحظه می تواند هدف خشونت پلیسی باشد که پاسخگو نیست، و احتمال پیروزی اش در برابر حکومتی که پاسخگو نیست روز به روز کمتر شده است. در چنین بستری از خشونت دولتی، اگرچه که در کاغذهای رنگین بسته بندی شده باشد، جایگاه اخلاقی چالش فراگیر مردمی روشن است. جای شگفتی نیست که تمام توان دستگاه های امنیتی غربی بر سرکوب چالش های فراگیر و خشن انباره شده است و رسانه های گروهی وابسته را به ترویج چالش های خشونت گریزی خوانده اند که آرشی نخواهند داشت. در چنین فضایی حکومت می تواند زمان بیشتری برای تسلط مطلق بخرد. تسلط مطلق هنگامی فراهم می آید که نهادهای آموزشی بتوانند ریشه های مقاومت را در تمامی لایه های جامعه از بین ببرند و مردم از بدو کودکی تا دم مرگ خیال کنند حکومتی مردم سالار دارند. بدیهی است حکومت به خود حق می دهد هر وقت و هر جا از خشونت استفاده کند تا در جریان محو کرامت انسانی خللی وارد نشود. (آنچه امروز در هندوراس مشاهده می کنیم نمونه ای از چنین برخوردی است که پیشتر در هاوایی، نیکاراگوئه، فیلیپین، مکزیک و حتی شیلی دیده شده است. هنگامی که دستگاه های امنیتی آمریکا احساس می کنند کنترل اوضاع در هندوراس از دست رفته است دست به کودتای نظامی می زنند و با برپایی انتخابات فرمایش و گذاردن صورتک مردمسالاری خشونت را باز به انحصار نیروهای دولتی در می آورند، به این امید که پس از دوره ی گذار اندیشه و روح مردم هندوراس از باور به کرامت انسانی شان خالی شود، و بدون دخالت پلیس به نیروهای وابسته به آمریکا رای دهند.) بدیهی است تدارک مبارزه مسلحانه در کشوری پلیسی مانند امریکا بسیار سخت است و گاه ناممکن می نماید. همانگونه که مبارزه با گشتاپو ناممکن می نمود و سقوط امپراتوری روم در خیال نمی گنجید. و البته شهروندان آلمانی و رومی چنین مبارزه ای و خیالی را شاید غیر اخلاقی و غیر الهی می دانستند. اما منش انسانی و بنیادهای اخلاقی ما روا نخواهند داشت اگر چالش مسلحانه در برابر حکومت های تمامیت خواه را به دلیل سخت بودن کنار بگذاریم و یا دست کم از اندیشه ی آن پشتیبانی نکنیم.

پنجشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

آرمان

آدمی به آرمانی که در دل و جان دارد آدمی ست. من، تا جایی که توانسته ام خود را بسنجم، آرمانگرا بوده ام و هستم. آرمان نقشی زنده و زیباست، اما گریز پا. به دست، هرگز نمی آید. باید خواستش و در پی آن دوید، از پا ننشست. آرمانی که من بدان دل بسته ام بهی است، آزادگی است، دادجویی و انصاف دهی است، خشنودی است. چنین آرمانی را برای شما هم آرزو دارم. بدرود.
محمود به آذین

به آذین، محمود. چال. نشر نگرش، 1385. ص 175.

شنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰

درس سال نوی اینها

اگرچه که سال نوی اینها به ما ربطی ندارد، ولی در این یک روز تعطیلی اجباری می شود نشست و یک بار دیگر حرف های سال گذشته را به زبان دیگری تکرار کرد. امید ناچیزی دارم به اینکه هموطنان ایرانی، به ویژه خارج نشین ها، به این نتیجه رسیده باشند که اوباما فقط عامل دیگری از فاشیزم است که سیاست های تجاوزگرانه ی آمریکا را توسعه می دهد. آن روزها دوستانی می گفتند که نباید درباره اوباما پیشداوری کرد و آرای او در مجلس سنا را به سود شرکت های نفتی و بانکی نادیده می گرفتند. همچنین امیدوارم که هموطنان فهیم همچنان پایدار در ایران موضوع زد و بندهای سیاسی و تبلیغی اوباما و اسراییلی ها علیه منافع ملی ما دست شان آمده باشد و متوجه شده باشند که این جماعت رفاه مالی خود را بر رعایت حقوق انسانی دیگران ترجیح می دهند. به همین دلیل باید نسبت به آنچه که هر روز رسانه های غربی و حتی ایرانی پیرو در گوش ما می کنند حساس باشیم، وقتی که همه یکصدا آزادی فلان جاسوس یا فلان تبعه فرنگستان یا وابستگان شان را صدا می زنند و در مقابل زندانی شدن جوانان ایرانی سکوت می کنند. شگفتا که حکومت ایران هم خواسته ی ایشان را برآورده می کند. بعد از این همه تجربه ی مکرر و مداوم، و بدون اینکه تجربه ی امروز ما اندکی با گذشته تفاوتی کرده باشد، انتظار پاسخی متفاوت از رژیم های تمامیت خواه بیهوده است. این رژیم ها جدا از عوامل شان، تو بگو سلطنت طلبان ایران، یا احزاب دمکرات و جمهوری خواه، یا صهیونیست ها، یا شاهزادگان عرب، اراذل و اوباش چماق به دست، و یا حتی مردم بی دغدغه ی کوچه خیابان شان نیستند. مقابله ی همه جانبه با یک حکومت تمامیت خواه جدا از مقابله با این عوامل نیست. همبستگی جنبش به معنی پذیرش سلطنت طلبان، همراهی با آمریکا پرستان، تعامل با امپریالیزم، و تحمل فرصت طلبان نیست. همچنین مبارزه ی خشونت پروا به معنی نفی توانایی های قهرآمیز مردم، بخشودن عاملان جنایت، و پذیرش بی قید و شرط توابین صوری نخواهد بود. هدف برقرار حقوق انسانی در جهان است.

یکشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۹

باور







شنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹

زندگی

ماهی نیمه تمام در آسمانی نیمه تمام باقی مانده است. دیگر نمی خواهم به این فکر کنم که آیا رو به تمامی می رود یا به سیاهی مطلق، که از این رفتن و بازگشتن ها بسیار بوده است و خواهد بود. و آنقدر این نیمه ی آشکار آسمان بی سوی و بی ستاره است که نگاه کردن به سوی دیگرش را بر نمی تابم. مگر نه این بود که گمان می کردم یکی از همین شب ها ماه تمامی همه ی آسمان را پر خواهد کرد و نگاه در میان آسمان پر ستاره آنقدر چرخ خواهد خورد تا همه ی آرزوها را بر شهابی پرواز دهد. حالا این دریچه ی تاریک مانده است و ماهی نیمه تمام در آسمانی نیمه تمام...